حالا كه دلت با دلم نيست
من هم دلتنگيهايم را درون صندوقچهاي ميگذارم
تا روز مبادا
.
شايد تا آن روز، دلتنگِ دلتنگيهايم شوی
....
یکشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۹۰
جمعه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۰
جمعه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۰
روزگار
دل بگسل از جهان که جهان پایدار نیست
واثق مشو به او که به عهد استوار نیست
در طبع روزگار وفا و کرم مجوی
کین هر دو مدتی است که در روزگار نیست
رو یار خویش باش و مجو یاری از کسی
کاندر دیار خویش بدیدیم یار نیست
نومید شو ز هر که توانی و هرچه هست
کامیدهای باطل ما را شمار نیست
عطاروار از همه عالم طمع ببر
کاندر زمانه بهتر ازین هیچ کار نیست
واثق مشو به او که به عهد استوار نیست
در طبع روزگار وفا و کرم مجوی
کین هر دو مدتی است که در روزگار نیست
رو یار خویش باش و مجو یاری از کسی
کاندر دیار خویش بدیدیم یار نیست
نومید شو ز هر که توانی و هرچه هست
کامیدهای باطل ما را شمار نیست
عطاروار از همه عالم طمع ببر
کاندر زمانه بهتر ازین هیچ کار نیست
شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۰
دزدی مال و دزدی دین
گویند روزی دزدی در راهی ، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.
آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند: چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ میکند.
و من دزد مال او هستم، نه دزد دین.
اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال، خللی مییافت؛ آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.
آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند: چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ میکند.
و من دزد مال او هستم، نه دزد دین.
اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال، خللی مییافت؛ آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.
سهشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۹
مهربان باش
مردم اغلب بي انصاف, بي منطق و خود محورند,ولي آنان را ببخش .
اگر مهربان باشي تو را به داشتن انگيزه هاي پنهان متهم مي کنند,ولي مهربان باش .
اگر موفق باشي دوستان دروغين ودشمنان حقيقي خواهي يافت,ولي موفق باش.
اگر شريف ودرستکار باشي فريبت مي دهند,ولي شريف و درستکار باش .
آنچه را در طول ساليان سال بنا نهاده اي شايد يک شبه ويران کنند,ولي سازنده باش .
اگر به شادماني و آرامش دست يابي حسادت مي کنند,ولي شادمان باش .
نيکي هاي درونت را فراموش مي کنند.ولي نيکوکار باش .
بهترين هاي خود را به دنيا ببخش حتي اگر هيچ گاه کافي نباشد.
ودر نهايت مي بيني هر آنچه هست همواره ميان "تو و خداوند" است نه ميان تو و مردم
اگر مهربان باشي تو را به داشتن انگيزه هاي پنهان متهم مي کنند,ولي مهربان باش .
اگر موفق باشي دوستان دروغين ودشمنان حقيقي خواهي يافت,ولي موفق باش.
اگر شريف ودرستکار باشي فريبت مي دهند,ولي شريف و درستکار باش .
آنچه را در طول ساليان سال بنا نهاده اي شايد يک شبه ويران کنند,ولي سازنده باش .
اگر به شادماني و آرامش دست يابي حسادت مي کنند,ولي شادمان باش .
نيکي هاي درونت را فراموش مي کنند.ولي نيکوکار باش .
بهترين هاي خود را به دنيا ببخش حتي اگر هيچ گاه کافي نباشد.
ودر نهايت مي بيني هر آنچه هست همواره ميان "تو و خداوند" است نه ميان تو و مردم
دکتر علي شريعتي
دوشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۹
شجاعت یعنی این...
در گذشته نمره 20 مثل جواهر ارزش داشت. و راحت و آسان به دانش آموزان داده نمی شد. کسانی که این نمره را دریافت می کردند حقیقتا بیش از این نمره معلومات داشتند و به راستی شایسته این افتخار عظیم بودند. همه شاگردان قدیمی می دانند که انشای کمتر از 10 خط را هیچ معلمی نمره قبولی نمی داد و محصلینی بودند که از این درس تجدید و یا رد می شدند.
یک بار در یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال آخر دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که "شجاعت یعنی چه؟"
محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود: "شجاعت یعنی این" و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود!
اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند.
چه خوب گفته اند که: "کم گوی و گزیده گوی چون در"
یک بار در یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال آخر دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که "شجاعت یعنی چه؟"
محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود: "شجاعت یعنی این" و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود!
اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند.
چه خوب گفته اند که: "کم گوی و گزیده گوی چون در"
دوشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۹
وقتي دلت خسته شـد
وقتي دلت خسته شــد
ديگر خنده معنايي ندارد…
فـقـط ميخندي تا ديگران، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـيـنـنـد!
وقتي دلت خسته شــد،
ديگر حتي اشکهاي شبانه هـم آرامت نميکنند…
فـقـط گريه ميکني چون به گريه کردن عادت کردهاي!
وقتي دلت خسته شــد،
ديگر هيچ چيز آرامت نميکند به جز دل بريدن و رفتن…
ديگر خنده معنايي ندارد…
فـقـط ميخندي تا ديگران، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـيـنـنـد!
وقتي دلت خسته شــد،
ديگر حتي اشکهاي شبانه هـم آرامت نميکنند…
فـقـط گريه ميکني چون به گريه کردن عادت کردهاي!
وقتي دلت خسته شــد،
ديگر هيچ چيز آرامت نميکند به جز دل بريدن و رفتن…
چهارشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۹
روز قسمت
روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه که باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.
و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : ....
من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚ نه آسمان ونه دریا. تنها کمی از خودت‚ تنها کمی از خودت را به من بده.
و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت : آن که نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.
و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک ‚ بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.
هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.
و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : ....
من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚ نه آسمان ونه دریا. تنها کمی از خودت‚ تنها کمی از خودت را به من بده.
و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت : آن که نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.
و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک ‚ بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.
هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.
سهشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۹
برای شـنیده شدن باید چون "گودیوا" برهـنه شد
“Godiva” همسر دوک کاونتری انگلیس زنی خیلی محبوب و محترم بود. وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که باعث بدبختی مردم شده بود را ديد، به شوهرش اصرار کرد که مالیات را کم کند ولی شوهرش از این کار سرباز زد. با توجه به درخواستهاي پي در پي او شوهرش شرطي گذاشت و گفت اگر برهنه دور تا دور شهر بگردی، مالیات را کم میکنم.
گودیوا قبول میکند، خبرش در شهر میپیچد، گودیوا سوار یک اسب در حالی که همهی پوشش بدنش موهای ریخته شده روی سینهاش بود در شهر چرخید، ولی به احترام او آن روز، هیچکس از خانه بیرون نیامد و مردم شهر تمام درها و پنجره ها را هم بستند. در تاریخ انگلیس و کاونتری بانو گودیوا به عنوان یک زن نجیب و شریف از جایگاه بالایی برخوردار بوده و مجسمهاي به يادبود وي در کاونتری ساخته شده است.
دوشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۹
در بند تو
هر که در بند تو شد بستهی جاوید بماند
پای رفتن به حقیقت نبود بندی را
بندگان شکر خداوند بگویند ولیک
چه توان گفت کرمهای خداوندی را
پای رفتن به حقیقت نبود بندی را
بندگان شکر خداوند بگویند ولیک
چه توان گفت کرمهای خداوندی را
شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۹
دايره زندگي
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به برکه ای در یک مزرعه برد و به من گفت: سنگی را به داخل آب بینداز و به دایره هایی که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن. سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ تصور کنم. او گفت: "تو می توانی تعداد زیادی از جلوه ها و نمودها را در زندگیت خلق کنی اما امـواجی که از این جلوه ها پدیـد می آید، صلح و آرامش موجود در تمام مخلوقات تو را بر هم خواهد زد. به خاطر داشته باش که تو در برابر هر آنچه در دایره زندگیت قرار می دهی مسوولی و این دایره به نوبه خود با بسیاری از دایره های دیگر ارتباط خواهد داشت. نیازمند خواهی بود تا در مسیری زندگی کنی که اجازه دهد، خوبی و منفعت ناشی از دایره ات، صلح و آرامش را به دیگران منتقل کند. آن جلوه هایی که از عصبانیت و حسادت ناشی می شود، همان احساسات را به دیگر دایره ها خواهد فرستاد. تو در برابر هر دوی آن ها مسوولی."
این نخستین بار بود که دریافتم هر شخص قادر است صلح و یا ناسازگاری درونی خلق کند که در جهان پیرامونش جریان یابد. اگر وجودمان سرشار از نزاع، نفرت، تردید و خشم باشد، هرگز نمی توانیم صلح را در جهان برقرار سازیم. ما احساسات و افکاری را که در درون نگاه داشته ایم از خود ساطع می کنیم، چه در مورد آن ها صحبت کنیم چه سکوت اختیار کنیم. هرآنچه در درون خویش داریم به جهان پیرامون ما سرایت می کند و خلق زیبایی یا ناسازگاری با تمامی دوایر دیگر زندگی مرتبط می باشد.
این تمثیل جاودانی را همیشه به خاطر بسپاریم که به هر چیزی توجه کنیم، رشد و توسعه مییابد، از افکارمان تا اعمالمان....
این نخستین بار بود که دریافتم هر شخص قادر است صلح و یا ناسازگاری درونی خلق کند که در جهان پیرامونش جریان یابد. اگر وجودمان سرشار از نزاع، نفرت، تردید و خشم باشد، هرگز نمی توانیم صلح را در جهان برقرار سازیم. ما احساسات و افکاری را که در درون نگاه داشته ایم از خود ساطع می کنیم، چه در مورد آن ها صحبت کنیم چه سکوت اختیار کنیم. هرآنچه در درون خویش داریم به جهان پیرامون ما سرایت می کند و خلق زیبایی یا ناسازگاری با تمامی دوایر دیگر زندگی مرتبط می باشد.
این تمثیل جاودانی را همیشه به خاطر بسپاریم که به هر چیزی توجه کنیم، رشد و توسعه مییابد، از افکارمان تا اعمالمان....
جمعه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۹
بالهايت را كجا گذاشتي؟
پرنده بر شانههاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: اما من درخت نيستم. تو نميتواني روي شانهي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت: من فرق درختها و آدمها را خوب ميدانم. اما گاهي پرندهها و انسانها را اشتباه ميگيرم.
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد....
پرنده گفت: نميداني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است. انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي....
نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني.
پرنده گفت: غير از تو پرندههاي ديگري را هم ميشناسم كه پر زدن از يادشان رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است، اما اگر تمرين نكند فراموشش ميشود.
پرنده اين را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: يادت ميآيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو آسمان را نديدي.
راستي عزيزم، بالهايت را كجا گذاشتي؟
انسان دست بر شانههايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد. آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!
اي خدا ميشود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...
چهارشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۹
ميگفت عاشقم
مي گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و براي او زنده هستم...!
او رفت، تنها ماند...! زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد!
از او پرسيدم از عشق چه مي داني؟ برايم از عشق بگو...!
گفت: عشق اتفاق است بايد بنشيني تا بيفتد!
گفت: عشق آسودگيست، خيال است...! خيالي خوش!!
گفت: ماندن است، فرو رفتن در خود است!
گفت: خواستن و تملک است، گرفتن است!
گفت: عشق ساده است! همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشق هاي زودگذر، عشق هاي سادهء اينجايي و عشق هاي نزديک و لحظه اي!
گفتم: تو عاشق نبودي و نيستي...!!
گفتم: عشق يک ماجراست، ماجرايي که بايد آن را بسازي!
گفتم: عشق درد است درد تولدي نو، عشق تولد است به دست خويشتن!
گفتم: عشق رفتن است عبور است، نبودن است!
گفتم: عشق جستجوست، نرسيدن است، نداشتن و بخشيدن است!
گفتم: عشق درد است! دير است و سخت است!
گفتم: عشق زيستن است از نوعي ديگر...!
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام...؟!!
گفتم: عشق راز است، راز بين من و توست، بر ملا نمي شود و پايان نمي يابد، مگر به مرگ...!!!
او رفت، تنها ماند...! زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد!
از او پرسيدم از عشق چه مي داني؟ برايم از عشق بگو...!
گفت: عشق اتفاق است بايد بنشيني تا بيفتد!
گفت: عشق آسودگيست، خيال است...! خيالي خوش!!
گفت: ماندن است، فرو رفتن در خود است!
گفت: خواستن و تملک است، گرفتن است!
گفت: عشق ساده است! همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشق هاي زودگذر، عشق هاي سادهء اينجايي و عشق هاي نزديک و لحظه اي!
گفتم: تو عاشق نبودي و نيستي...!!
گفتم: عشق يک ماجراست، ماجرايي که بايد آن را بسازي!
گفتم: عشق درد است درد تولدي نو، عشق تولد است به دست خويشتن!
گفتم: عشق رفتن است عبور است، نبودن است!
گفتم: عشق جستجوست، نرسيدن است، نداشتن و بخشيدن است!
گفتم: عشق درد است! دير است و سخت است!
گفتم: عشق زيستن است از نوعي ديگر...!
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام...؟!!
گفتم: عشق راز است، راز بين من و توست، بر ملا نمي شود و پايان نمي يابد، مگر به مرگ...!!!
سهشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۹
خواص رنگ سبز
در قرآن کریم، از میان همه رنگها به رنگ سبز به عنوان رنگ لباس بهشتیان اشاره شده است: "ویلبسون شباباًَ خضراً من سندس و استبرق" لباسهای سبز حریر و دیبا بپوشند.
اگر آب مایه حیات است، رنگ سبز نشانگر طراوت و زندگی میباشد چرا که طبیعت با این رنگ لباس حیات به تن میکند. خداوند متعال این شگفتی را به صورت زیبا ترسیم کرده و میفرماید:
"و جعلنا من الماء کل شیء حی" یعنی به وسیله آب هر چیزی را زنده قرار دادیم.
"فاخرجنا به نبات کل شیء فاخرجنا منه حقیراء" به وسیله آب هر گونه گیاه برآوردیم و از آن گیاه جوانه سبزی خارج ساختیم.
رنگ سبز، رنگ گیاهان و طبیعت است و خداوند آنها را مظهر مسرت و شادی معرفی میکند: "فأنبتنا به حدائق ذات بهجة" پس به وسیله آب باغهای بهجت انگیز رویانیدیم. در تعریف بهجت آورده که البهجة حسن اللون و ظهور السرور فیه" بهجت بهترین رنگ است و شادی و نشاط در آن ظهور دارد.
امام صادق علیه السلام در بیان خاصیت رنگ سبز میفرماید: "سه چیز غم و غصه را از بین میبرد 1- آب 2- رنگ سبز 3- خوشرویی.
امروزه علم با گذشت قرنهای متمادی خاصیت تقویت تحمل پذیری این رنگ را اثبات کرده است. دانشمندان جهت اثبات این امر آزمایشی را به شرح زیر بر روی کارگران انجام دادند.
کارگران را به دو گروه تقسیم کردند، به گروه اول صندوقهای سبز و به گروه دوم صندوقهای سیاه رنگ جهت حمل دادند. کسانی که صندوقهای سبز را حمل میکردند بدون هیچ گونه شکایتی با صبر و حوصله کار خود را به اتمام رسانند، ولی حمل کنندگان صندوقهای سیاه هموزن با صندوقهای سبز از خستگی زیاد، کمردرد، ناراحتی کلیه و ... شکایت میکردند. علاوه بر اینکه این رنگ بر سلامتی روح انسان تاثیر دارد، بر رشد و سلامتی جسم نیز موثر است.
اگر آب مایه حیات است، رنگ سبز نشانگر طراوت و زندگی میباشد چرا که طبیعت با این رنگ لباس حیات به تن میکند. خداوند متعال این شگفتی را به صورت زیبا ترسیم کرده و میفرماید:
"و جعلنا من الماء کل شیء حی" یعنی به وسیله آب هر چیزی را زنده قرار دادیم.
"فاخرجنا به نبات کل شیء فاخرجنا منه حقیراء" به وسیله آب هر گونه گیاه برآوردیم و از آن گیاه جوانه سبزی خارج ساختیم.
رنگ سبز، رنگ گیاهان و طبیعت است و خداوند آنها را مظهر مسرت و شادی معرفی میکند: "فأنبتنا به حدائق ذات بهجة" پس به وسیله آب باغهای بهجت انگیز رویانیدیم. در تعریف بهجت آورده که البهجة حسن اللون و ظهور السرور فیه" بهجت بهترین رنگ است و شادی و نشاط در آن ظهور دارد.
امام صادق علیه السلام در بیان خاصیت رنگ سبز میفرماید: "سه چیز غم و غصه را از بین میبرد 1- آب 2- رنگ سبز 3- خوشرویی.
امروزه علم با گذشت قرنهای متمادی خاصیت تقویت تحمل پذیری این رنگ را اثبات کرده است. دانشمندان جهت اثبات این امر آزمایشی را به شرح زیر بر روی کارگران انجام دادند.
کارگران را به دو گروه تقسیم کردند، به گروه اول صندوقهای سبز و به گروه دوم صندوقهای سیاه رنگ جهت حمل دادند. کسانی که صندوقهای سبز را حمل میکردند بدون هیچ گونه شکایتی با صبر و حوصله کار خود را به اتمام رسانند، ولی حمل کنندگان صندوقهای سیاه هموزن با صندوقهای سبز از خستگی زیاد، کمردرد، ناراحتی کلیه و ... شکایت میکردند. علاوه بر اینکه این رنگ بر سلامتی روح انسان تاثیر دارد، بر رشد و سلامتی جسم نیز موثر است.
اشکهایت را هدیه کن بر چشمان من
اشکهایت را هدیه کن بر چشمان من
طاقت ندارم طلوع چشمانت را با اشک ببینم
تنهایی را به دشت تنهایی سوق دهیم
باور تنهایی را تا اعماق دریا فرو بریم
اما چرا بیهوده سخن می گویم
که تو را در پیچ و پس جاده ها گم کرده ام
تو گفتی رفتنم اجباریست
کاش آن قلب چوبی را برایم هدیه نداده بودی
که دل پر ازعشقم را برایت هدیه کنم
با تو بودن رازی بود که آسمانها از آن روشنی می گرفتند
ولی حالا بی تو بودن دردیست که ستاره ها از آن دیوار غم می سازند
طاقت ندارم طلوع چشمانت را با اشک ببینم
تنهایی را به دشت تنهایی سوق دهیم
باور تنهایی را تا اعماق دریا فرو بریم
اما چرا بیهوده سخن می گویم
که تو را در پیچ و پس جاده ها گم کرده ام
تو گفتی رفتنم اجباریست
کاش آن قلب چوبی را برایم هدیه نداده بودی
که دل پر ازعشقم را برایت هدیه کنم
با تو بودن رازی بود که آسمانها از آن روشنی می گرفتند
ولی حالا بی تو بودن دردیست که ستاره ها از آن دیوار غم می سازند
یکشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۹
سوگنامه بهار
بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرا می نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سر برده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی؟
چرا ساقی نمی گوید درودی؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟
چرا خورشید فروردین فرو خفت ؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست؟
مگر خورشید را پاس زمین است؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا، تلخ منشین، خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو، چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزه ی نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر اید سرخ گل ، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان براییم
دگر بارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دل آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار
هوشنگ ابتهاج ـ دزاشیب ـ فروردین ۱۳۳۳
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرا می نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سر برده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی؟
چرا ساقی نمی گوید درودی؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟
چرا خورشید فروردین فرو خفت ؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست؟
مگر خورشید را پاس زمین است؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا، تلخ منشین، خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو، چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزه ی نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر اید سرخ گل ، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان براییم
دگر بارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دل آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار
هوشنگ ابتهاج ـ دزاشیب ـ فروردین ۱۳۳۳
جمعه، آبان ۰۸، ۱۳۸۸
باران...
یادش به خیر آن روزها، باران که میزد
آسیمه سر، از خانه تا هم میدویدیم
بیچتر و با لبخندی از دیدار دیگر
بر سنگ فرش کوچه با هم میدویدیم
بیگانه با دنیای بیاحساس، حتی
در خانه همسایهها هم، میدویدیم
زاین کوچه تا آن کوچه از این سو به آن سو
با دست هم، بی راهه را هم میدویدیم
می گفتمت: هر روز باران کاش میزد
در سایه اش هر روز ما هم میدویدیم
میگفتیام: کاش آسمان هم راهمان بود
هر بار با هم تا خدا هم میدویدیم
امروز اما خیس باران بی تو هستم ...
با یادی از وقتی که با هم میدویدیم
شاید بشویند ابر ها از خاطراتم
آن روزهایی را که تا هم میدویدیم ...
هورمزد یعقوبی نژاد
آسیمه سر، از خانه تا هم میدویدیم
بیچتر و با لبخندی از دیدار دیگر
بر سنگ فرش کوچه با هم میدویدیم
بیگانه با دنیای بیاحساس، حتی
در خانه همسایهها هم، میدویدیم
زاین کوچه تا آن کوچه از این سو به آن سو
با دست هم، بی راهه را هم میدویدیم
می گفتمت: هر روز باران کاش میزد
در سایه اش هر روز ما هم میدویدیم
میگفتیام: کاش آسمان هم راهمان بود
هر بار با هم تا خدا هم میدویدیم
امروز اما خیس باران بی تو هستم ...
با یادی از وقتی که با هم میدویدیم
شاید بشویند ابر ها از خاطراتم
آن روزهایی را که تا هم میدویدیم ...
هورمزد یعقوبی نژاد
جمعه، آبان ۰۱، ۱۳۸۸
زندگی کن...
برقص
چنانکه گویی کسی تو را نمیبیند
عشق بورز
چنانکه گویی هرگز آزرده نشدهای
بخوان
چنانکه گویی کسی تو را نمیشنود
زندگی کن
چنانکه گویی بهشت روی زمین است
چنانکه گویی کسی تو را نمیبیند
عشق بورز
چنانکه گویی هرگز آزرده نشدهای
بخوان
چنانکه گویی کسی تو را نمیشنود
زندگی کن
چنانکه گویی بهشت روی زمین است
جمعه، مهر ۲۴، ۱۳۸۸
انسانها از ديد دكتر علي شريعتي
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته عمده تقسیم کرده است:
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند (عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند (مردگانی متحرک در جهان). خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بی شخصیت اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی آیند. مرده و زنده اشان یکی است.
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند (آدمهای معتبر و با شخصیت). کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
آنانی که وقتی هستند نیستند و وقتی که نیستند هستند (شگفت انگیز ترین آدمها). در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز می شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم، قفل بر زبانمان می زنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند (عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند (مردگانی متحرک در جهان). خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بی شخصیت اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی آیند. مرده و زنده اشان یکی است.
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند (آدمهای معتبر و با شخصیت). کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
آنانی که وقتی هستند نیستند و وقتی که نیستند هستند (شگفت انگیز ترین آدمها). در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز می شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم، قفل بر زبانمان می زنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۸
عطر گل
شما ممکن است بتوانید گُلی را زیر پا لگدمال کنید. اما محال است بتوانید عطر آنرا در فضا محو سازید.
سهشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۸
مردم شهر سياه...
مردم شهر سياه خندههاشان همه از روى رياست؛
ما در اين شهر دويديم چه سود، هر کجا پرسه زديم خبر از عشق نبود!
ما در اين شهر دويديم چه سود، هر کجا پرسه زديم خبر از عشق نبود!
دوشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۸
گنجه!
یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۸
سخناني از دكتر علي شريعتي
ترجیح می دهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم.
* * * * *
روزی از روزها و شبی از شبها، خواهم افتاد و خواهم مُرد. اما میخواهم هر چه بیشتر بروم، تا هر چه دورتر بیفتم، تا هر چه دیرتر بیفتم. هر چه دیرتر و دورتر بمیرم. نمیخواهم حتی یک گام یا یک لحظه، بیش از آنکه میتوانستم بروم و بمانم، افتاده باشم و جان داده باشم، همین....
* * * * *
نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگیام را یکی از اجدادم، دیگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...
* * * * *
آنگاه که همه به دنبال چشمانی زیبا هستند، تو به دنبال نگاهی زیبا باش.
* * * * *
خداوندا؛ به من فضیلتی عطا فرما که تا با کفشهای کسی راه نرفتهام در مورد راه رفتن او اظهار نظر نکنم....
* * * * *
روزی از روزها و شبی از شبها، خواهم افتاد و خواهم مُرد. اما میخواهم هر چه بیشتر بروم، تا هر چه دورتر بیفتم، تا هر چه دیرتر بیفتم. هر چه دیرتر و دورتر بمیرم. نمیخواهم حتی یک گام یا یک لحظه، بیش از آنکه میتوانستم بروم و بمانم، افتاده باشم و جان داده باشم، همین....
* * * * *
نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگیام را یکی از اجدادم، دیگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...
* * * * *
آنگاه که همه به دنبال چشمانی زیبا هستند، تو به دنبال نگاهی زیبا باش.
* * * * *
خداوندا؛ به من فضیلتی عطا فرما که تا با کفشهای کسی راه نرفتهام در مورد راه رفتن او اظهار نظر نکنم....
شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۸
عمر نمانده است بسي
در سرم نيست بجز ديدن تو سودايي / در دلم نيست، بجز پيش تو مردن هوسي
پيش از آن کز تو مرا جان به لب آيد ناگاه / نظري کن تو، مرا عمر نمانده است بسي
پيش از آن کز تو مرا جان به لب آيد ناگاه / نظري کن تو، مرا عمر نمانده است بسي
دوشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۸
ساده است...
ساده است نوازشِ سگي ولگرد
شاهدِ آن بودن كه
چگونه زيرِ غلتكي ميرود
و گفتن كه «سگِ من نبود»
ساده است ستايشِ گُلي
چيدنش
و از ياد بردن كه گلدان را آب بايد داد.
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمی شناسمش
ساده است لغزشهاي خود را شناختن
با ديگران زيستن به حسابِ ايشان
و گفتن كه من اين چنينم.
و ساده است....
شاهدِ آن بودن كه
چگونه زيرِ غلتكي ميرود
و گفتن كه «سگِ من نبود»
ساده است ستايشِ گُلي
چيدنش
و از ياد بردن كه گلدان را آب بايد داد.
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمی شناسمش
ساده است لغزشهاي خود را شناختن
با ديگران زيستن به حسابِ ايشان
و گفتن كه من اين چنينم.
و ساده است....
دلم تنگ است
به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايي تنها و تاريك خدا مانند
دلم تنگ است...
بيا اي روشن اي روشن تر از لبخند.
شبم را روز كن در زير سرپوش سياهيها
دلم تنگ است...
در اين تنهايي تنها و تاريك خدا مانند
دلم تنگ است...
بيا اي روشن اي روشن تر از لبخند.
شبم را روز كن در زير سرپوش سياهيها
دلم تنگ است...
شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۸
رهايي عشق
پس از سفرهای بسیار
و عبور از فراز و فرود امواج این دریایِ طوفان خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم،
بادبان بر چینم،
پارو وا نهم،
سکان رها کنم،
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو گیرم،
آغوشت را باز یابم،
استواری امن زمین را زیر پای خویش!
پنجه در افکندهایم با دستهایمان به جای رها شدن،
سنگین سنگين بر دوش میکشیم بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان،
عشق ما نیازمند رهائیست نه تصاحب،
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه.
و عبور از فراز و فرود امواج این دریایِ طوفان خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم،
بادبان بر چینم،
پارو وا نهم،
سکان رها کنم،
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو گیرم،
آغوشت را باز یابم،
استواری امن زمین را زیر پای خویش!
پنجه در افکندهایم با دستهایمان به جای رها شدن،
سنگین سنگين بر دوش میکشیم بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان،
عشق ما نیازمند رهائیست نه تصاحب،
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه.
بودن تو
شبنم و برگها یخ زده است
و آرزوهای من نیز.
ابرهای برفزا بر آسمان در هم می پیچید،
باد می وزد،
و توفان در می رسد،
زخم های من می فسرد.
یخ آب می شود در روح من
در اندیشههایم،
بهار حضور تو است
بودن تو است.
“احمد شاملو”
و آرزوهای من نیز.
ابرهای برفزا بر آسمان در هم می پیچید،
باد می وزد،
و توفان در می رسد،
زخم های من می فسرد.
یخ آب می شود در روح من
در اندیشههایم،
بهار حضور تو است
بودن تو است.
“احمد شاملو”
پنجشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۸
برگ...
چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۸
یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۸
جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۸
روز نخست عاشقی
یکم بار که عاشق شد قلبش کبوتر بود و تنش از گل سرخ.اما عشق آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد و آن باغبان است که گلهای سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخش را پرپر کرد.
دوم بار که عاشق شد قلبش آهو بود و تنش از ترمه و ترنم.اما عشق آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند. پس آهویش را درید و تنش را به طوفان خود تکه تکه کرد که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.
سوم بار که عاشق شد قلبش عقاب بود تنش از تنه سرو.اما عشق آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند. پس عقاب در آسمان گم شد و تنش تابوتی روان بر رود عشق.
و چهارم و پنجم و ششم بار و هزار بار...
هزار و یکم بار که عاشق شد قلبش اسبی بود ز پولاد و آتش و خون و تنش از سنگ و غیرت و استخوان... و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید چنانکه قلبش از جا کنده شد و گفت:از این پس زندگی میدان است و حریف خداوند.
پس قلبت را بیاموز که:
عشق کار نازکان نرم نیست
عشق کار پهلوانان است ای پسر
آنگاه تازیانه ای بر سمند زد و تاخت
و آن روز روز نخست عاشقی بود....
دوم بار که عاشق شد قلبش آهو بود و تنش از ترمه و ترنم.اما عشق آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند. پس آهویش را درید و تنش را به طوفان خود تکه تکه کرد که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.
سوم بار که عاشق شد قلبش عقاب بود تنش از تنه سرو.اما عشق آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند. پس عقاب در آسمان گم شد و تنش تابوتی روان بر رود عشق.
و چهارم و پنجم و ششم بار و هزار بار...
هزار و یکم بار که عاشق شد قلبش اسبی بود ز پولاد و آتش و خون و تنش از سنگ و غیرت و استخوان... و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید چنانکه قلبش از جا کنده شد و گفت:از این پس زندگی میدان است و حریف خداوند.
پس قلبت را بیاموز که:
عشق کار نازکان نرم نیست
عشق کار پهلوانان است ای پسر
آنگاه تازیانه ای بر سمند زد و تاخت
و آن روز روز نخست عاشقی بود....
سهشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۸
دچار يعني عاشق
چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهايي.
چقدر هم تنها!
خیال مي کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
دچار يعني عاشق.
و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك، دچار آبي بيكران باشد.
چه فكر نازك غمناكي!
***
... ماهي كوچك دچار آبي بي كران بود.آرزويش همه اين بود كه روزي به دريا برسد. و هزار و يك گره آن را باز كند و چه سخت است وقتي كه ماهي كوچك عاشق شود. عاشق درياي بزرگ. ماهي هميشه و همه جا به دنبال دريا مي گشت، اما پيدايش نمي كرد. هر روز و هر شب مي رفت، اما به دريا نمي رسيد. كجا بود اين درياي مرموز گمشده پنهان كه هر چه بيشتر مي گشت، گم تر مي شد و هر چه كه مي رفت، دورتر.
ماهي مدام ميگريست، از دوري و از دلتنگي. و در اشك و دلتنگياش غوطه مي خورد. هميشه با خود ميگفت: «اينجا سرزمين اشكهاست. اشك عاشقاني كه پيش از من گريسته اند، چون هيچ وقت دريا را نديدند؛ و فكر ميكرد شايد جايي دور از اين قطره هاي شور حزن انگيز دريا منتظر است.»
ماهي يك عمر گريست و در اشكهاي خود غرق شد و مرد، اما هيچ وقت نفهميد كه دريا همان بود كه عمري در آن غوطه مي خورد.
***
قصه كه به اينجا رسيد، آدم گفت: «ماهي در آب بود و نمي دانست، شايد آدمي با خداست و نمي داند... و شايد آن دوري كه عمري از آن دم زديم، تنها يك اشتباه باشد.»
آن وقت لبخند زد. خوشبختي از راه رسيد و بهشت همان دم برپا شد.
چقدر هم تنها!
خیال مي کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
دچار يعني عاشق.
و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك، دچار آبي بيكران باشد.
چه فكر نازك غمناكي!
***
... ماهي كوچك دچار آبي بي كران بود.آرزويش همه اين بود كه روزي به دريا برسد. و هزار و يك گره آن را باز كند و چه سخت است وقتي كه ماهي كوچك عاشق شود. عاشق درياي بزرگ. ماهي هميشه و همه جا به دنبال دريا مي گشت، اما پيدايش نمي كرد. هر روز و هر شب مي رفت، اما به دريا نمي رسيد. كجا بود اين درياي مرموز گمشده پنهان كه هر چه بيشتر مي گشت، گم تر مي شد و هر چه كه مي رفت، دورتر.
ماهي مدام ميگريست، از دوري و از دلتنگي. و در اشك و دلتنگياش غوطه مي خورد. هميشه با خود ميگفت: «اينجا سرزمين اشكهاست. اشك عاشقاني كه پيش از من گريسته اند، چون هيچ وقت دريا را نديدند؛ و فكر ميكرد شايد جايي دور از اين قطره هاي شور حزن انگيز دريا منتظر است.»
ماهي يك عمر گريست و در اشكهاي خود غرق شد و مرد، اما هيچ وقت نفهميد كه دريا همان بود كه عمري در آن غوطه مي خورد.
***
قصه كه به اينجا رسيد، آدم گفت: «ماهي در آب بود و نمي دانست، شايد آدمي با خداست و نمي داند... و شايد آن دوري كه عمري از آن دم زديم، تنها يك اشتباه باشد.»
آن وقت لبخند زد. خوشبختي از راه رسيد و بهشت همان دم برپا شد.
دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۸
اعتراف
بايداعتراف كنم ،
من نيز به آسمان نگاه كرده ام.
دزدانه
به ستاره ها نگاه كرده ام ،
نه به تماميشان !
تنها به آنها كه شبيه ترند
آنها كه به چشمان تو شبيه ترند !
من نيز به آسمان نگاه كرده ام.
دزدانه
به ستاره ها نگاه كرده ام ،
نه به تماميشان !
تنها به آنها كه شبيه ترند
آنها كه به چشمان تو شبيه ترند !
جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۸
عميق ترين درد زندگي
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي...
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاري است...
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است...
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست....
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاري است...
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است...
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست....
دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۸
کاغذ سفید
کاغذ سفید را هر چه قدر هم که تمیز و زیبا باشد کسی قاب نمی گیرد،
برای ماندگاری در ذهن ها باید حرفی برای گفتن داشت.
برای ماندگاری در ذهن ها باید حرفی برای گفتن داشت.
یکشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۸
شازده کوچولو و روباه
این فصل کتاب شازده کوچولو رو خیلی دوست دارم. خیلی برام جالبه که روباه و مار که هر کدام در ادبیات داستانی نماد مکر و حیله گری (روباه) و قدرتهای اهریمنی(مار) هستند اینجا اسرار زندگی رو فاش میکنند. و تو این داستان خیلی دوست داشتنی و محبوب هستن....
آن وقت بود که سر و کلهی روباه پيدا شد.
روباه گفت: - سلام.
شازده کوچولو برگشت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: - سلام.
صداگفت: - من اينجام، زير درخت سيب....
شازده کوچولو گفت: - کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: - يک روباهم من.
شازده کوچولو گفت: - بيا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته....
روباه گفت: - نمیتوانم با تو بازی کنم. هنوز اهليم نکردهاند آخر.
شازده کوچولو آهی کشيد و گفت: - معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: - اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: - تو اهل اينجا نيستی. پی چی میگردی؟
شازده کوچولو گفت: - پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: - آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش میدهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ میگردی؟!
شازده کوچولو گفت: - نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: - يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
- ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: - معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا میکنيم. تو واسه من ميان همهی عالم موجود يگانهای میشوی من واسه تو.
شازده کوچولو گفت: - کمکم دارد دستگيرم میشود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: - بعيد نيست. رو اين کرهی زمين هزار جور چيز میشود ديد.
شازده کوچولو گفت: - اوه نه! آن رو کرهی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: - رو يک سيارهی ديگر است؟
- آره.
- تو آن سياره شکارچی هم هست؟
- نه.
- محشر است! مرغ و ماکيان چهطور؟
- نه.
روباه آهکشان گفت: - هميشهی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: - زندگی يکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا.... همهی مرغها عين همند همهی آدمها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را میشناسم که با هر صدای پای ديگر فرق میکند: صدای پای ديگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بيرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بیفايدهای است. پس گندمزار هم مرا به ياد چيزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر میشود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپيچد دوست خواهم داشت...
روباه خاموش شد و مدت درازی شازده کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: - اگر دلت میخواهد مرا اهلی کن!
شازده کوچولو جواب داد: - دلم که خيلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آورم.
روباه گفت: - آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند میتواند سر در آورد. انسانها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر و آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن....!
شازده کوچولو پرسيد: - راهش چيست؟
روباه جواب داد: - بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من، میگيری اين جوری ميان علفها مینشينی. من زير چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هيچی نمیگويی، چون تقصير همهی سؤِتفاهمها زير سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز يک خرده نزديکتر بنشينی.
فردای آن روز دوباره شازده کوچولو آمد.
روباه گفت: - کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بيشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعدهای دارد.
شازده کوچولو گفت: - قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: - اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصيدند همهی روزها شبيه هم میشد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به اين ترتيب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدايی که نزديک شد روباه گفت: - آه! نمیتوانم جلوی اشکم را بگيرم.
شازده کوچولو گفت: - تقصير خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: - همين طور است.
شازده کوچولو گفت: - آخر اشکت دارد سرازير میشود!
روباه گفت: - همين طور است.
- پس اين ماجرا فايدهای به حال تو نداشته....
روباه گفت: - چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: - برو يک بار ديگر گلها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنيم و من به عنوان هديه رازی را به تو میگويم.
شازده کوچولو بار ديگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: - شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شازده کوچولو دوباره درآمد که: - خوشگليد اما خالی هستيد. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبيند مثل شما. اما او به تنهايی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتايی که میبايست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها يا خودنمايیها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه....
گفت: - خدانگهدار!
روباه گفت: - خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمیشود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
شازده کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: - نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
- ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شازده کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: - به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: - انسانها اين حقيقت را فراموش کردهاند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چيزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شازده کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم....
************************************************
آن وقت بود که سر و کلهی روباه پيدا شد.
روباه گفت: - سلام.
شازده کوچولو برگشت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: - سلام.
صداگفت: - من اينجام، زير درخت سيب....
شازده کوچولو گفت: - کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: - يک روباهم من.
شازده کوچولو گفت: - بيا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته....
روباه گفت: - نمیتوانم با تو بازی کنم. هنوز اهليم نکردهاند آخر.
شازده کوچولو آهی کشيد و گفت: - معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: - اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: - تو اهل اينجا نيستی. پی چی میگردی؟
شازده کوچولو گفت: - پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: - آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش میدهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ میگردی؟!
شازده کوچولو گفت: - نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: - يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
- ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: - معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا میکنيم. تو واسه من ميان همهی عالم موجود يگانهای میشوی من واسه تو.
شازده کوچولو گفت: - کمکم دارد دستگيرم میشود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: - بعيد نيست. رو اين کرهی زمين هزار جور چيز میشود ديد.
شازده کوچولو گفت: - اوه نه! آن رو کرهی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: - رو يک سيارهی ديگر است؟
- آره.
- تو آن سياره شکارچی هم هست؟
- نه.
- محشر است! مرغ و ماکيان چهطور؟
- نه.
روباه آهکشان گفت: - هميشهی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: - زندگی يکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا.... همهی مرغها عين همند همهی آدمها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را میشناسم که با هر صدای پای ديگر فرق میکند: صدای پای ديگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بيرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بیفايدهای است. پس گندمزار هم مرا به ياد چيزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر میشود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپيچد دوست خواهم داشت...
روباه خاموش شد و مدت درازی شازده کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: - اگر دلت میخواهد مرا اهلی کن!
شازده کوچولو جواب داد: - دلم که خيلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آورم.
روباه گفت: - آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند میتواند سر در آورد. انسانها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر و آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن....!
شازده کوچولو پرسيد: - راهش چيست؟
روباه جواب داد: - بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من، میگيری اين جوری ميان علفها مینشينی. من زير چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هيچی نمیگويی، چون تقصير همهی سؤِتفاهمها زير سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز يک خرده نزديکتر بنشينی.
فردای آن روز دوباره شازده کوچولو آمد.
روباه گفت: - کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بيشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعدهای دارد.
شازده کوچولو گفت: - قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: - اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصيدند همهی روزها شبيه هم میشد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به اين ترتيب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدايی که نزديک شد روباه گفت: - آه! نمیتوانم جلوی اشکم را بگيرم.
شازده کوچولو گفت: - تقصير خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: - همين طور است.
شازده کوچولو گفت: - آخر اشکت دارد سرازير میشود!
روباه گفت: - همين طور است.
- پس اين ماجرا فايدهای به حال تو نداشته....
روباه گفت: - چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: - برو يک بار ديگر گلها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنيم و من به عنوان هديه رازی را به تو میگويم.
شازده کوچولو بار ديگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: - شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شازده کوچولو دوباره درآمد که: - خوشگليد اما خالی هستيد. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبيند مثل شما. اما او به تنهايی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتايی که میبايست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها يا خودنمايیها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه....
گفت: - خدانگهدار!
روباه گفت: - خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمیشود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
شازده کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: - نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
- ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شازده کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: - به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: - انسانها اين حقيقت را فراموش کردهاند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چيزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شازده کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم....
شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۸
اگر كوســــــه ها آدم بودند...
برتولد برشت
دختر كوچولوي صاحبخانه از آقاي ”كي“ پرسيد:
اگر كوسهها آدم بودند با ماهيهاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟ آقاي كي گفت: البته! اگر كوسه ها آدم بودند توي دريا براي ماهيها جعبههاي محكمي ميساختند. همه جور خوراكي توي آن ميگذاشتند. مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد. هواي بهداشت ماهيهاي كوچولو را هم داشتند.
براي آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد، گاهگاه مهمانيهاي بزرگ بر پا ميكردند. چون كه:
گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است!!!
براي ماهيها مدرسه ميساختند؛
و به آنها ياد ميدادند كه چطور به طرف دهان كوسه شنا كنند!
درس اصلي ماهيها اخلاق بود!
به آنها ميقبولاندند كه: زيباترين و باشكوهترين كار براي يك ماهي اين است كه خود را تقديم يك كوسه كند!!!
به ماهي كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسهها معتقد باشد و چه جوري خود را براي يك آينده زيبا مهيا كند؛ آيندهاي كه فقط از راه اطاعت به دست ميآيد!
اگر كوسه ها آدم بودند در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت؛ از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي ميكشيدند. ته دريا نمايشنامهای روي صحنه ميآوردند كه در آن ماهي كوچولوهاي قهرمان شاد و شنگول به دهان كوسهها شيرجه ميرفتند!
همراه نمايش، آهنگهاي مسحوركنندهاي هم مينواختند كه بياختيار ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسهها ميكشاند...!
در آنجا بيترديد مذهبي هم وجود داشت كه به ماهيها ميآموخت: ”زندگي واقعي در شكم كوسهها آغاز ميشود“.
دختر كوچولوي صاحبخانه از آقاي ”كي“ پرسيد:
اگر كوسهها آدم بودند با ماهيهاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟ آقاي كي گفت: البته! اگر كوسه ها آدم بودند توي دريا براي ماهيها جعبههاي محكمي ميساختند. همه جور خوراكي توي آن ميگذاشتند. مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد. هواي بهداشت ماهيهاي كوچولو را هم داشتند.
براي آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد، گاهگاه مهمانيهاي بزرگ بر پا ميكردند. چون كه:
گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است!!!
براي ماهيها مدرسه ميساختند؛
و به آنها ياد ميدادند كه چطور به طرف دهان كوسه شنا كنند!
درس اصلي ماهيها اخلاق بود!
به آنها ميقبولاندند كه: زيباترين و باشكوهترين كار براي يك ماهي اين است كه خود را تقديم يك كوسه كند!!!
به ماهي كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسهها معتقد باشد و چه جوري خود را براي يك آينده زيبا مهيا كند؛ آيندهاي كه فقط از راه اطاعت به دست ميآيد!
اگر كوسه ها آدم بودند در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت؛ از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي ميكشيدند. ته دريا نمايشنامهای روي صحنه ميآوردند كه در آن ماهي كوچولوهاي قهرمان شاد و شنگول به دهان كوسهها شيرجه ميرفتند!
همراه نمايش، آهنگهاي مسحوركنندهاي هم مينواختند كه بياختيار ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسهها ميكشاند...!
در آنجا بيترديد مذهبي هم وجود داشت كه به ماهيها ميآموخت: ”زندگي واقعي در شكم كوسهها آغاز ميشود“.
جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۸
نامه چارلي چاپلين به دخترش
چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست. او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچهها که ژرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب میکنند.
چند سال پیش وقتی ژرالدین تازه میخواست وارد عالم هنر شود، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیباترین و شورانگیزترین نامههای دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنوندهای را به تفکر وادار میکند.
ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بیسلاح خفتهاند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت، به زحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن، به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم. من از توليس دورم، خيلی دور.... اما چشمانم کور باد، اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست. تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی. اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی٬ آهنگ قدمهايت را میشنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است... شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش. اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشهای بنشين٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم. وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم. قصه زيبای خفته در جنگل٬ قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و میگفتمش برو. من در رويای دختر خفتهام. رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا....
رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره. اسمش يادته؟ چارلی".
بله من چارلی هستم. من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی. این رقص ها ٬ و بیشتر از آن٬ صدای کف زدنهای تماشاگران٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو. آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی از اینان بودم ژرالدین٬ و در آن شبها٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود میپرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
... تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای دور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد. اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بیخانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نباید حرفی زد. داستان من به کار تو نمی آید. از تو حرف بزنیم. به دنبال تو نام من است چاپلین، با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از انچه آنان خندیدند خود گریستم.... ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر، هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمیرقصند؟
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد.
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم. هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت.
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچههای شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوط می کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد ....
... اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یکدل باش، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم.
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر میتوان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند برهنگی، بیماری عصر ماست، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خندهدار میزنم.
اما به گمان من، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری.
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد. مال دوران پوشیدگی. نترس، این ده سال ترا پیرتر نخواهد کرد.
چند سال پیش وقتی ژرالدین تازه میخواست وارد عالم هنر شود، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیباترین و شورانگیزترین نامههای دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنوندهای را به تفکر وادار میکند.
ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بیسلاح خفتهاند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت، به زحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن، به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم. من از توليس دورم، خيلی دور.... اما چشمانم کور باد، اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست. تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی. اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی٬ آهنگ قدمهايت را میشنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است... شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش. اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشهای بنشين٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم. وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم. قصه زيبای خفته در جنگل٬ قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و میگفتمش برو. من در رويای دختر خفتهام. رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا....
رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره. اسمش يادته؟ چارلی".
بله من چارلی هستم. من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی. این رقص ها ٬ و بیشتر از آن٬ صدای کف زدنهای تماشاگران٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو. آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی از اینان بودم ژرالدین٬ و در آن شبها٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود میپرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
... تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای دور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد. اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بیخانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نباید حرفی زد. داستان من به کار تو نمی آید. از تو حرف بزنیم. به دنبال تو نام من است چاپلین، با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از انچه آنان خندیدند خود گریستم.... ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر، هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمیرقصند؟
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد.
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم. هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت.
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچههای شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوط می کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد ....
... اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یکدل باش، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم.
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر میتوان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند برهنگی، بیماری عصر ماست، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خندهدار میزنم.
اما به گمان من، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری.
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد. مال دوران پوشیدگی. نترس، این ده سال ترا پیرتر نخواهد کرد.
پنجشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۸
ای عبور بی درنگ
ای عبور بی درنگ،
چشمهای من به جای پای تو
سجده میبرند.
نفسم به شماره افتاده است از پیات...
به اکسیر چشمهای سر به هوای من نخند.
چشمهای من به جای پای تو
سجده میبرند.
نفسم به شماره افتاده است از پیات...
به اکسیر چشمهای سر به هوای من نخند.
چهارشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۸
من از خدا خواستم ...
من از خدا خواستم...
من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید
خدا گفت : نه
آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی
من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد
خدا گفت : نه
روح تو کامل است . بدن تو موقتی است
من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد
خدا گفت : نه
شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است
من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد
خدا گفت : نه
من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد
من از خدا خواستم تا از درد ها
آزادم سازد
خدا گفت : نه
درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد
من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد
خدا گفت : نه
تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی
من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید
خدا گفت : نه
من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری
من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم
خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی
اگر خدا را دوست داری ، این پیام را برای 1000 تن از جمله کسی که آن را برایت فرستاده ، بفرست ... احساس خوبی به تو دست خواهد داد
امروز روز تو خواهد بود
آن را هدر نده
باشد که خداوند تو را برکت دهد...
برای دنیا تو ممکن است فقط یک نفر باشی ولی برای یک نفر، تو ممکن است به اندازۀ دنیا ارزش داشته باشی
داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن و برکت خواهی یافت.
من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید
خدا گفت : نه
آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی
من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد
خدا گفت : نه
روح تو کامل است . بدن تو موقتی است
من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد
خدا گفت : نه
شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است
من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد
خدا گفت : نه
من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد
من از خدا خواستم تا از درد ها
آزادم سازد
خدا گفت : نه
درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد
من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد
خدا گفت : نه
تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی
من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید
خدا گفت : نه
من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری
من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم
خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی
اگر خدا را دوست داری ، این پیام را برای 1000 تن از جمله کسی که آن را برایت فرستاده ، بفرست ... احساس خوبی به تو دست خواهد داد
امروز روز تو خواهد بود
آن را هدر نده
باشد که خداوند تو را برکت دهد...
برای دنیا تو ممکن است فقط یک نفر باشی ولی برای یک نفر، تو ممکن است به اندازۀ دنیا ارزش داشته باشی
داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن و برکت خواهی یافت.
جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۸
نياز
تنها چيزي كه نياز داريم تا زنده بمونيم، اينه كه يه نفر واقعاً دوستمون داشته باشه...
...All we really need to survive is one person who truly loves us
...All we really need to survive is one person who truly loves us
پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۸
دلتنگي
من اينجا بس دلم تنگ است...
و هر سازي كه ميبينم بد آهنگ است.
بيا ره توشه برداريم، قدم در راه بيبرگشت بگذاريم...
ببينيم آسمان هر كجا، آيا همين رنگ است؟!
و هر سازي كه ميبينم بد آهنگ است.
بيا ره توشه برداريم، قدم در راه بيبرگشت بگذاريم...
ببينيم آسمان هر كجا، آيا همين رنگ است؟!
چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۸
دستها !
يک توپ بسکتبال تو دست من تقريباً 19 دلار ميارزه ..
يک توپ بسکتبال تو دست مايکل جوردن تقريباً 33 ميليون دلار ميارزه.
بستگي داره تو دست کي باشه ..
----------- --------- --------- --------- --------- -
يک توپ بيس بال تو دست من شايد 6 دلار بيارزه .
يک توپ بيس بال تو دست راجر کلمن 4.75 ميليون دلار ميارزه.
بستگي داره تو دست کي باشه .
------------ --------- --------- --------- --------- -
يک راکت تنيس تو دست من بدون استفاده است .
يک راکت تنيس تو دست آندره آقاسي ميليونها ميارزه .
بستگي داره تو دست کي باشه .
------------ --------- --------- --------- --------- -
يک عصا تو دست من مي تونه يه سگ هار رو دور کنه .
يک عصا تو دست موسي درياي بزرگ رو مي شکافه.
بستگي داره تو دست کي باشه .
------------ --------- --------- --------- --------- -
يک تيرکمون تو دست من يک اسباب بازي بچگانه است .
يک تيرکمون تو دست داوود يک اسلحه قدرتمنده.
بستگي داره تو دست کي باشه .
------------ --------- --------- --------- --------- -
دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دست من دوتا ساندويچ ماهي ميشه.
دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دستاي عيسي هزاران نفر رو سير ميکنه .
بستگي داره تو دست کي باشه .
------------ --------- --------- --------- --------- -
همونطور که مي بيني، بستگي داره تو دست کي باشه ..
پس دلواپسي ها، نگراني ها، ترس ها، اميدها، روياها، خانواده و نزديکانت رو
به دستان خدا بسپار چون ...
بستگي داره تو دست کي باشه .
------------ --------- --------- --------- --------- -
اين پيام تو دستاي توست
باهش چي کار مي کني؟
بستگي داره تو دستاي کي باشه !
يک توپ بسکتبال تو دست مايکل جوردن تقريباً 33 ميليون دلار ميارزه.
بستگي داره تو دست کي باشه ..
----------- --------- --------- --------- --------- -
يک توپ بيس بال تو دست من شايد 6 دلار بيارزه .
يک توپ بيس بال تو دست راجر کلمن 4.75 ميليون دلار ميارزه.
بستگي داره تو دست کي باشه .
------------ --------- --------- --------- --------- -
يک راکت تنيس تو دست من بدون استفاده است .
يک راکت تنيس تو دست آندره آقاسي ميليونها ميارزه .
بستگي داره تو دست کي باشه .
------------ --------- --------- --------- --------- -
يک عصا تو دست من مي تونه يه سگ هار رو دور کنه .
يک عصا تو دست موسي درياي بزرگ رو مي شکافه.
بستگي داره تو دست کي باشه .
------------ --------- --------- --------- --------- -
يک تيرکمون تو دست من يک اسباب بازي بچگانه است .
يک تيرکمون تو دست داوود يک اسلحه قدرتمنده.
بستگي داره تو دست کي باشه .
------------ --------- --------- --------- --------- -
دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دست من دوتا ساندويچ ماهي ميشه.
دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دستاي عيسي هزاران نفر رو سير ميکنه .
بستگي داره تو دست کي باشه .
------------ --------- --------- --------- --------- -
همونطور که مي بيني، بستگي داره تو دست کي باشه ..
پس دلواپسي ها، نگراني ها، ترس ها، اميدها، روياها، خانواده و نزديکانت رو
به دستان خدا بسپار چون ...
بستگي داره تو دست کي باشه .
------------ --------- --------- --------- --------- -
اين پيام تو دستاي توست
باهش چي کار مي کني؟
بستگي داره تو دستاي کي باشه !
جمعه، تیر ۱۹، ۱۳۸۸
صدای باران
منتظر نباش که شبی بشنوی!
از این دلبستگیهای ساده دل بریدهام...
که عزیز بارانیام رادر جادهای جا گذاشتهام
یا در آسمان به ستارهی دیگری سلام کردهام
توقعی از تو ندارم!
اگر دوست نداری، در همان دامنهی دور دریا بمان!
هر جور تو راحتی باران زده من...
همین سوسوی تو از آن سوی پرده دوری
برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست!
من که اینجا کاری نمیکنم
فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حک میکنم
-همین-
اين كار هم كه نور نميخواهد...
میدانم که به حرفهایم میخندی
حالا هنوز هم وقتی به تو فکر میکنم باران میبارد!
صدای باران را می شنوی؟؟؟؟؟؟
از این دلبستگیهای ساده دل بریدهام...
که عزیز بارانیام رادر جادهای جا گذاشتهام
یا در آسمان به ستارهی دیگری سلام کردهام
توقعی از تو ندارم!
اگر دوست نداری، در همان دامنهی دور دریا بمان!
هر جور تو راحتی باران زده من...
همین سوسوی تو از آن سوی پرده دوری
برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست!
من که اینجا کاری نمیکنم
فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حک میکنم
-همین-
اين كار هم كه نور نميخواهد...
میدانم که به حرفهایم میخندی
حالا هنوز هم وقتی به تو فکر میکنم باران میبارد!
صدای باران را می شنوی؟؟؟؟؟؟
پنجشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۸
قدر عمرمونو بدونیم...
زندگي همچون يك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو درآن غرق. اين تابلو را به ديوار اتاق ميزنى، آن قاليچه را جلو پلكان مىاندازى، راهرو را جارو مىكنى، مبلها به هم ريخته است مهمانها دارند مىرسند و هنوز لباس عوض نكردهاى در آشپزخانه واويلاست وهنوز هم كارهات مانده است.
يكي از مهمان ها كه الان مى آيد نكته بين و بهانه گير و حسود و چهار چشمى همه چيز را مىپايد. از اين اتاق به آن اتاق سر مى كشى، از حياط به توى هال مى پرى، از پله ها به طبقه بالا ميروى، بر ميگردى پرده و قالى و سماور گل و ميوه و چاى و شربت و شيرينى و حسن وحسين و مهين و شهين... غرقه درهمين كشمكشها و گرفتاريها و مشغوليات و خيالات و مى روى و مى آيى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سر پيچ پلكان جلوت يك آينه است از آن رد مشو...!
لحظه اى همه چيز را رها كن ، خودت را خلاص كن، بايست و با خودت روبرو شو نگاهش كن خوب نگاهش كن او را مى شناسى؟ دقيقا وراندازش كن كوشش كن درست بشناسی اش، درست بجايش آورى فكر كن ببين اين همان است كه مى خواستى باشى؟
اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوريتر و مهمتر از اينكه همه اين مشغلههاى سرسام آور و پوچ و و روزمره و تكرارى و زودگذر و تقليدى و بي دوام و بى قيمت را از دست و دوشت بريزى و به او بپردازى، او را درست كنى، فرصت كم است مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟! چه زود هم مىگذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند، آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بيشتر ندارد.
دکتر شریعتی
يكي از مهمان ها كه الان مى آيد نكته بين و بهانه گير و حسود و چهار چشمى همه چيز را مىپايد. از اين اتاق به آن اتاق سر مى كشى، از حياط به توى هال مى پرى، از پله ها به طبقه بالا ميروى، بر ميگردى پرده و قالى و سماور گل و ميوه و چاى و شربت و شيرينى و حسن وحسين و مهين و شهين... غرقه درهمين كشمكشها و گرفتاريها و مشغوليات و خيالات و مى روى و مى آيى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سر پيچ پلكان جلوت يك آينه است از آن رد مشو...!
لحظه اى همه چيز را رها كن ، خودت را خلاص كن، بايست و با خودت روبرو شو نگاهش كن خوب نگاهش كن او را مى شناسى؟ دقيقا وراندازش كن كوشش كن درست بشناسی اش، درست بجايش آورى فكر كن ببين اين همان است كه مى خواستى باشى؟
اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوريتر و مهمتر از اينكه همه اين مشغلههاى سرسام آور و پوچ و و روزمره و تكرارى و زودگذر و تقليدى و بي دوام و بى قيمت را از دست و دوشت بريزى و به او بپردازى، او را درست كنى، فرصت كم است مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟! چه زود هم مىگذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند، آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بيشتر ندارد.
دکتر شریعتی
دوشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۸
دلم برای کسی تنگ است
دلم برای كسی تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهمانی گلهای باغ میآورد ...
و گيسوان بلندش را
به بادها میداد ...
و دستهای سپيدش را
به آب میبخشيد ...
دلم برای كسی تنگ است
كه آن دو نرگس جادو را
به عمق آبی دريای واژگون میدوخت ...
و شعرهای خوشی چون پرندهها میخواند ...
دلم برای كسی تنگ است
كه همچو كودک معصومی
دلش برای دلم میسوخت ...
و مهربانی خود را
نثار من میكرد ...
دلم برای كسی تنگ است
كه تا شمالترين شمال
و در جنوبترين جنوب
در همه حال
هميشه، در همه جا ...
آه! ...
با كه بتوان گفت؟!
كه بود با من و
پيوسته نيز بیمن بود! ...
و كار من ز فراقش فغان و شيون بود
كسی كه بی من ماند
كسی كه با من نيست
كسی ...
دگر كافی ست! ...
(زندهياد حميد مصدق ...)
كه آفتاب صداقت را
به ميهمانی گلهای باغ میآورد ...
و گيسوان بلندش را
به بادها میداد ...
و دستهای سپيدش را
به آب میبخشيد ...
دلم برای كسی تنگ است
كه آن دو نرگس جادو را
به عمق آبی دريای واژگون میدوخت ...
و شعرهای خوشی چون پرندهها میخواند ...
دلم برای كسی تنگ است
كه همچو كودک معصومی
دلش برای دلم میسوخت ...
و مهربانی خود را
نثار من میكرد ...
دلم برای كسی تنگ است
كه تا شمالترين شمال
و در جنوبترين جنوب
در همه حال
هميشه، در همه جا ...
آه! ...
با كه بتوان گفت؟!
كه بود با من و
پيوسته نيز بیمن بود! ...
و كار من ز فراقش فغان و شيون بود
كسی كه بی من ماند
كسی كه با من نيست
كسی ...
دگر كافی ست! ...
(زندهياد حميد مصدق ...)
اميد
اثبات عشق
چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۸
سهشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۷
چهارشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۶
رفتن دليل نبودن نيست
رفتن دليل نبودن نيست
در آسمان تو پرواز مي کنم
عصري غمگين و غروبي غمگين تر در پيش
من بيزار از خود و از کرده خويش
دل نامهربانم را به دوش
مي کشم تا آنسوي مرزهاي انزوا
پنهانش مي کنم.
تو باور نکن
اما
من عاشقم
رفتن دليل نبودن نيست
در غروب آسمان تو شايد
در شب خويش چگونه بي تو گم شوم ؟
تو را تا فردا تا سپيده با خود خواهم برد
با ياد تو و با عشق تو خواهم مرد
تو باور نکن اما من عاشقم ...
در آسمان تو پرواز مي کنم
عصري غمگين و غروبي غمگين تر در پيش
من بيزار از خود و از کرده خويش
دل نامهربانم را به دوش
مي کشم تا آنسوي مرزهاي انزوا
پنهانش مي کنم.
تو باور نکن
اما
من عاشقم
رفتن دليل نبودن نيست
در غروب آسمان تو شايد
در شب خويش چگونه بي تو گم شوم ؟
تو را تا فردا تا سپيده با خود خواهم برد
با ياد تو و با عشق تو خواهم مرد
تو باور نکن اما من عاشقم ...
باران
گفتي ميروم
باران كه ببارد برميگردم...
باور كردم
حالا سالها از دوري ديدار و دست ها
در گذر باران هايي كه آمدند
تا دست خلوت هاي مرا
به دور دست تو گره بزنند
مي گذرد...
و تو نيامدي
حق داري!
ديگر روزگار اعتماد به باران و بابونه هاي خيالي گذشته است
و من حتي نگران نيامدنت هم نيستم
حالا خوب ميدانم
هر باراني كه ببارد
چشماني منتظر، دنبال دستهاي تنهايي ميگردند
كه صاحب شعرند
و قرار است روزي
به بهانه باران برگردند ...
باران كه ببارد برميگردم...
باور كردم
حالا سالها از دوري ديدار و دست ها
در گذر باران هايي كه آمدند
تا دست خلوت هاي مرا
به دور دست تو گره بزنند
مي گذرد...
و تو نيامدي
حق داري!
ديگر روزگار اعتماد به باران و بابونه هاي خيالي گذشته است
و من حتي نگران نيامدنت هم نيستم
حالا خوب ميدانم
هر باراني كه ببارد
چشماني منتظر، دنبال دستهاي تنهايي ميگردند
كه صاحب شعرند
و قرار است روزي
به بهانه باران برگردند ...
پنجشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۳
دوشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۳
خانه
آنجا را كه نمىدانم... ولى اينجا، باد مىآيد....
هواى انتظار هم كه همچنان سرد است!
مىدانى...
معرفت يخ زده است!
من هم هنوز در كوچههاى ديروز، به دنبال خانهات مىگردم!
..........
گرچه مىگويند، امروزت، تلخ بود...
اما به مزاق ما شيرين است!
..........
راستى به خاطر بسپار...
راه خانهام را مىگويم! برايت نشانى خانهام را گذاشتم...
در انتظار براى پر گشودن!
هواى انتظار هم كه همچنان سرد است!
مىدانى...
معرفت يخ زده است!
من هم هنوز در كوچههاى ديروز، به دنبال خانهات مىگردم!
..........
گرچه مىگويند، امروزت، تلخ بود...
اما به مزاق ما شيرين است!
..........
راستى به خاطر بسپار...
راه خانهام را مىگويم! برايت نشانى خانهام را گذاشتم...
در انتظار براى پر گشودن!
یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۳
ديوانگي
ما هم شکسته خاطر و ديوانه بودهايم
ما هم اسير طره جانانه بودهايم
ما نيز چون نسيم سحر در حريم باغ
روزی نديم بلبل و پروانه بودهايم
ما هم به روزگار جوانی ز شور عشق
عشرت فزای مردم فرزانه بودهايم
بر کام خشک ما به حقارت نظر مکن
ما هم رفيق ساغر و پيمانه بودهايم
ای عاقلان به لذت ديوانگی قسم
ما نيز دل شکسته و ديوانه بودهايم
ما هم اسير طره جانانه بودهايم
ما نيز چون نسيم سحر در حريم باغ
روزی نديم بلبل و پروانه بودهايم
ما هم به روزگار جوانی ز شور عشق
عشرت فزای مردم فرزانه بودهايم
بر کام خشک ما به حقارت نظر مکن
ما هم رفيق ساغر و پيمانه بودهايم
ای عاقلان به لذت ديوانگی قسم
ما نيز دل شکسته و ديوانه بودهايم
پنجشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۳
روشنايي
افق تاريك؛
دنيا تنگ؛
نوميدى توانفرساست.
مىدانم.
وليكن رهسپردن در سياهى
رو به سوى روشنى زيباست؛
مىدانى؟
به شوق نور؛ در ظلمت قدم بردار.
به اين غمهاى جان آزار؛ دل مسپار!
كه مرغان گلستانزاد؛
- كه سرشارند از آواز آزادى -
نمىدانند هرگز؛ لذت و ذوق رهايى را.
و رعنايان تن در نور پرورده؛
نمىدانند در پايان تاريكى؛ شكوه روشنايى را.
«فريدون مشيرى»
دنيا تنگ؛
نوميدى توانفرساست.
مىدانم.
وليكن رهسپردن در سياهى
رو به سوى روشنى زيباست؛
مىدانى؟
به شوق نور؛ در ظلمت قدم بردار.
به اين غمهاى جان آزار؛ دل مسپار!
كه مرغان گلستانزاد؛
- كه سرشارند از آواز آزادى -
نمىدانند هرگز؛ لذت و ذوق رهايى را.
و رعنايان تن در نور پرورده؛
نمىدانند در پايان تاريكى؛ شكوه روشنايى را.
«فريدون مشيرى»
یکشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۳
كرگدنها هم عاشق مىشوند!
كرگدن گفت: نه امكان ندارد كرگدنها نمىتوانند با كسى دوست بشوند. پرنده گفت: اما پشت تو مىخارد. لاى چينهاى پوستت پر از حشرههاى ريز است. يكى بايد پشت تو را بخاراند. يكى بايد حشرههاى تو را بردارد. كرگدن گفت: اما من نمىتوانم با كسى دوست بشوم. پوست من خيلى كلفت است. همه به من مىگويند پوست كلفت....
پرنده گفت: اين كه امكان ندارد، همه قلب دارند.
كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمىبينم.
پرنده گفت: خوب چون از قلبت استفاده نمىكنى، قلبت را نمىبينى. ولى من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك دارى.
كرگدن گفت: نه، من قلب نازك ندارم، من حتماً يك قلب كلفت دارم.
پرنده گفت: نه، تو حتماً يك قلب نازك دارى چون به جاى اين كه پرنده را بترسانى، به جاى اينكه لگدش كنى، به جاى اينكه دهن گشاد و گندهات را باز كنى و آن را بخورى، دارى با او حرف مىزنى.
كرگدن گفت: خوب اين يعنى چى؟
پرنده گفت: وقتى يك كرگدن پوست كلفت، يك قلب نازك دارد يعنى چى؟ يعنى اينكه مىتواند عاشق بشود.
كرگدن گفت: اينها كه مىگويى، يعنى چى؟
پرنده گفت: يعنى... بگذار روى پوست كلفت قشنگت بنشينم....
كرگدن چيزى نگفت. يعنى داشت دنبال يك جمله مناسب مىگشت. فكر كرد بهتر است همان اولين جملهاش را بگويد....
اما پرنده پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مىخاراند.
كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مىآيد. اما نمىدانست از چى خوشش مىآيد.
كرگدن گفت: اسم اين دوست داشتن است؟ اسم اين كه من دلم مىخواهد تو روى پشت من بمانى و مزاحمهاى كوچولوى پشتم را بخورى؟
پرنده گفت: نه، اسم اين نياز است، من دارم به تو كمك مىكنم و تو از اينكه نيازت برطرف مىشود احساس خوبى دارى. يعنى احساس رضايت مىكنى، اما دوست داشتن از اين مهمتر است.
كرگدن نفهميد كه پرنده چه مىگويد.
روزها گذشت، روزها و ماهها و پرنده هر روز مىآمد و پشت كرگدن مىنشست و هر روز پشتش را مىخاراند و كرگدن هر روز احساس خوبى داشت.
يك روز كرگدن به پرنده گفت: به نظر تو اين موضوع كه كرگدنى از اين كه پرندهاى پشتش را مىخاراند، احساس خوبى دارد، براى يك كرگدن كافى است؟
پرنده گفت: نه كافى نيست.
كرگدن گفت: درست است كافى نيست، چون من حس مىكنم چيزهاى ديگرى هم دوست دارم. راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم.
پرنده چرخى زد و پرواز كرد و چرخى زد و آواز خواند، جلوى چشمهاى كرگدن.
كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد. اما سير نشد. كرگدن مىخواست همين طور تماشا كند. با خودش گفت: اين صحنه قشنگترين صحنه دنياست و اين پرنده قشنگترين پرنده دنيا و او خوشبختترين كرگدن روى زمين. وقتى كرگدن به اينجا رسيد، احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.
كرگدن ترسيد و گفت: پرنده، پرنده عزيزم من قلبم را ديدم. همان قلب نازكم را كه مىگفتى، اما قلبم از چشمم افتاد. حالا چكار كنم؟
پرنده برگشت و اشكهاى كرگدن را ديد. آمد و روى سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز، تو يك عالم از اين قلبهاى نازك دارى.
كرگدن گفت: راستى اينكه كرگدنى دوست دارد، پرندهاى را تماشا كند و وقتى تماشايش مىكند، قلبش از چشمش مىافتد، يعنى چى؟
پرنده گفت: يعنى اينكه كرگدنها هم عاشق مىشوند.
كرگدن گفت: عاشق يعنى چه؟
پرنده گفت: يعنى كسى كه قلبش از چشمش مىچكد.
كرگدن باز هم منظور پرنده را نفهميد. اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمش بيفتد.
كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمش بريزد، يك روز حتماً قلبش تمام مىشود.
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت: من كه اصلاً قلب نداشتم، حالا كه پرنده به من قلب داد، چه عيبى دارد، بگذار تمام قلبم را براى او بريزم....
پرنده گفت: اين كه امكان ندارد، همه قلب دارند.
كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمىبينم.
پرنده گفت: خوب چون از قلبت استفاده نمىكنى، قلبت را نمىبينى. ولى من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك دارى.
كرگدن گفت: نه، من قلب نازك ندارم، من حتماً يك قلب كلفت دارم.
پرنده گفت: نه، تو حتماً يك قلب نازك دارى چون به جاى اين كه پرنده را بترسانى، به جاى اينكه لگدش كنى، به جاى اينكه دهن گشاد و گندهات را باز كنى و آن را بخورى، دارى با او حرف مىزنى.
كرگدن گفت: خوب اين يعنى چى؟
پرنده گفت: وقتى يك كرگدن پوست كلفت، يك قلب نازك دارد يعنى چى؟ يعنى اينكه مىتواند عاشق بشود.
كرگدن گفت: اينها كه مىگويى، يعنى چى؟
پرنده گفت: يعنى... بگذار روى پوست كلفت قشنگت بنشينم....
كرگدن چيزى نگفت. يعنى داشت دنبال يك جمله مناسب مىگشت. فكر كرد بهتر است همان اولين جملهاش را بگويد....
اما پرنده پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مىخاراند.
كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مىآيد. اما نمىدانست از چى خوشش مىآيد.
كرگدن گفت: اسم اين دوست داشتن است؟ اسم اين كه من دلم مىخواهد تو روى پشت من بمانى و مزاحمهاى كوچولوى پشتم را بخورى؟
پرنده گفت: نه، اسم اين نياز است، من دارم به تو كمك مىكنم و تو از اينكه نيازت برطرف مىشود احساس خوبى دارى. يعنى احساس رضايت مىكنى، اما دوست داشتن از اين مهمتر است.
كرگدن نفهميد كه پرنده چه مىگويد.
روزها گذشت، روزها و ماهها و پرنده هر روز مىآمد و پشت كرگدن مىنشست و هر روز پشتش را مىخاراند و كرگدن هر روز احساس خوبى داشت.
يك روز كرگدن به پرنده گفت: به نظر تو اين موضوع كه كرگدنى از اين كه پرندهاى پشتش را مىخاراند، احساس خوبى دارد، براى يك كرگدن كافى است؟
پرنده گفت: نه كافى نيست.
كرگدن گفت: درست است كافى نيست، چون من حس مىكنم چيزهاى ديگرى هم دوست دارم. راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم.
پرنده چرخى زد و پرواز كرد و چرخى زد و آواز خواند، جلوى چشمهاى كرگدن.
كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد. اما سير نشد. كرگدن مىخواست همين طور تماشا كند. با خودش گفت: اين صحنه قشنگترين صحنه دنياست و اين پرنده قشنگترين پرنده دنيا و او خوشبختترين كرگدن روى زمين. وقتى كرگدن به اينجا رسيد، احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.
كرگدن ترسيد و گفت: پرنده، پرنده عزيزم من قلبم را ديدم. همان قلب نازكم را كه مىگفتى، اما قلبم از چشمم افتاد. حالا چكار كنم؟
پرنده برگشت و اشكهاى كرگدن را ديد. آمد و روى سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز، تو يك عالم از اين قلبهاى نازك دارى.
كرگدن گفت: راستى اينكه كرگدنى دوست دارد، پرندهاى را تماشا كند و وقتى تماشايش مىكند، قلبش از چشمش مىافتد، يعنى چى؟
پرنده گفت: يعنى اينكه كرگدنها هم عاشق مىشوند.
كرگدن گفت: عاشق يعنى چه؟
پرنده گفت: يعنى كسى كه قلبش از چشمش مىچكد.
كرگدن باز هم منظور پرنده را نفهميد. اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمش بيفتد.
كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمش بريزد، يك روز حتماً قلبش تمام مىشود.
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت: من كه اصلاً قلب نداشتم، حالا كه پرنده به من قلب داد، چه عيبى دارد، بگذار تمام قلبم را براى او بريزم....
پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۳
سهشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۳
شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۳
نيكى و بدى !
لئوناردو داوينچى موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگى شد: مىبايست "نيكى" را به شكل "عيسى" و "بدى" را به شكل "يهودا" يكى از ياران عيسى كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مىكرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاى آرمانىاش را پيدا كند.
روزى دريك مراسم همسرايى، تصوير كامل مسيح را در چهره يكى از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهرهاش اتودها و طرحهايى برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود؛ اما داوينچى هنوز براى يهودا مدل مناسبى پيدا نكرده بود.
كاردينال مسئول كليسا كمكم به او فشار مىآورد كه نقاشى ديوارى را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شكسته و ژندهپوش مستى را در جوى آبى يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتى براى طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمىفهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع داوينچى از خطوط بىتقوايى، گناه و خودپرستى كه به خوبى بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه بردارى كرد.
وقتى كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستى كمى از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشى پيش رويش را ديد و با آميزهاى از شگفتى و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچى شگفت زده پرسيد: كى؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم، موقعى كه در يك گروه همسرايى آواز مىخواندم، زندگى پر از رؤيايى داشتم، هنرمندى از من دعوت كرد تا مدل نقاشى چهره عيسى بشوم!
مىتوان گفت: نيكى و بدى يك چهره دارند؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كى سر راه انسان قرار بگيرند.
لئوناردو داوينچى موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگى شد: مىبايست "نيكى" را به شكل "عيسى" و "بدى" را به شكل "يهودا" يكى از ياران عيسى كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مىكرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاى آرمانىاش را پيدا كند.
روزى دريك مراسم همسرايى، تصوير كامل مسيح را در چهره يكى از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهرهاش اتودها و طرحهايى برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود؛ اما داوينچى هنوز براى يهودا مدل مناسبى پيدا نكرده بود.
كاردينال مسئول كليسا كمكم به او فشار مىآورد كه نقاشى ديوارى را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شكسته و ژندهپوش مستى را در جوى آبى يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتى براى طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمىفهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع داوينچى از خطوط بىتقوايى، گناه و خودپرستى كه به خوبى بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه بردارى كرد.
وقتى كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستى كمى از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشى پيش رويش را ديد و با آميزهاى از شگفتى و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچى شگفت زده پرسيد: كى؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم، موقعى كه در يك گروه همسرايى آواز مىخواندم، زندگى پر از رؤيايى داشتم، هنرمندى از من دعوت كرد تا مدل نقاشى چهره عيسى بشوم!
مىتوان گفت: نيكى و بدى يك چهره دارند؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كى سر راه انسان قرار بگيرند.
یکشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۳
روزگار غريبیست نازنين
در اين بنبست
دهانت را میبويند
مبادا گفته باشی دوستت دارم!...
دلت را میبويند
مبادا شعلهای در آن نهان باشد!...
روزگار غريبیست نازنين
روزگار غريبیست!...
و عشق را
كنار تيرک راه بند
تازيانه میزنند!...
عشق را در پستوی خانه نهان بايد كرد!...
شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد!...
در اين بنبست كج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرودن و شعر
فروزان میدارند...
به انديشيدن خطر مكن!...
روزگار غريبیست نازنين!...
آنكه بر در میكوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است!...
نور را در پستوی خانه نهان بايد كرد!...
آنك قصاباناند
بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساتوری خونآلود!...
روزگار غريبیست نازنين!...
و تبسم را بر لبها جراحی میكنند
و ترانه را بر دهان!...
شوق را در پستوی خانه نهان بايد كرد!...
كباب قناری
بر آتش سوسن و ياس!...
روزگار غريبیست نازنين!...
ابليس پيروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است!...
خدا را در پستوی خانه نهان بايد كرد!...
زندهياد احمد شاملو
دهانت را میبويند
مبادا گفته باشی دوستت دارم!...
دلت را میبويند
مبادا شعلهای در آن نهان باشد!...
روزگار غريبیست نازنين
روزگار غريبیست!...
و عشق را
كنار تيرک راه بند
تازيانه میزنند!...
عشق را در پستوی خانه نهان بايد كرد!...
شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد!...
در اين بنبست كج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرودن و شعر
فروزان میدارند...
به انديشيدن خطر مكن!...
روزگار غريبیست نازنين!...
آنكه بر در میكوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است!...
نور را در پستوی خانه نهان بايد كرد!...
آنك قصاباناند
بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساتوری خونآلود!...
روزگار غريبیست نازنين!...
و تبسم را بر لبها جراحی میكنند
و ترانه را بر دهان!...
شوق را در پستوی خانه نهان بايد كرد!...
كباب قناری
بر آتش سوسن و ياس!...
روزگار غريبیست نازنين!...
ابليس پيروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است!...
خدا را در پستوی خانه نهان بايد كرد!...
زندهياد احمد شاملو
شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۳
امشب...
امشب پيش چشمانت خواهم مرد
آنجا كه ديگر هيچ آرزويي نيست
و دل كوچك خود را
اسير آزادي خواهم كرد
امشب بار ديگر پرواز مي كنم
آن سوي اقيانوس
كنار چشم هاي تو
آن جا كه ديگر هيچ ساحلي نيست
امشب شعري خواهم سرود
به عظمت تمام كوههاي بلند
و عشق را بار ديگر تنها تجربه خواهم كرد
امشب ترانه اي خواهم خواند
به وسعت قلب پاك تو
آنجا كه زندگي خاتمه مي يابد
براي دنيا خنده اي
وبراي تو تا ابد خواهم گريست
و اشكهاي پاك خود را
كنار مزار تو دفن خواهم كرد
امشب خواهم مرد
بدون هيچ ادعايي
و بي علاجي خود را
با مرگي شيرين درمان خواهم كرد
و تو را اي تلخ ترين سرنوشت زندگي
تنها خواهم گذاشت
امشب خواهم مرد....
امشب پيش چشمانت خواهم مرد
آنجا كه ديگر هيچ آرزويي نيست
و دل كوچك خود را
اسير آزادي خواهم كرد
امشب بار ديگر پرواز مي كنم
آن سوي اقيانوس
كنار چشم هاي تو
آن جا كه ديگر هيچ ساحلي نيست
امشب شعري خواهم سرود
به عظمت تمام كوههاي بلند
و عشق را بار ديگر تنها تجربه خواهم كرد
امشب ترانه اي خواهم خواند
به وسعت قلب پاك تو
آنجا كه زندگي خاتمه مي يابد
براي دنيا خنده اي
وبراي تو تا ابد خواهم گريست
و اشكهاي پاك خود را
كنار مزار تو دفن خواهم كرد
امشب خواهم مرد
بدون هيچ ادعايي
و بي علاجي خود را
با مرگي شيرين درمان خواهم كرد
و تو را اي تلخ ترين سرنوشت زندگي
تنها خواهم گذاشت
امشب خواهم مرد....
جمعه، تیر ۱۹، ۱۳۸۳
پنجشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۳
تنهايى
صدای پای مرگ میآيد؛ گوووم، گوووم، گوووم؛ باور كن مال همسايه نيست، خوش خيال غافل! به سراغ خود خودت میآيد؛ گوووم، گوووم، گوووم؛ نزديک و نزديکتر، گوش بسپاری يا نسپاری او میآيد، با يک بغل، با يک بغل پر از اعمال خودت؛ مىترسم ...، مىترسم ...، خدا من مىترسم ...؛ تو ...، تو قویتر از آن هستی كه مرا در اوج ضعف تنها گذاری، نيستی؟؟!!! ...
تو همه چيزی ...، من هيچ چيز ...؛ تو توان همه كاری داری، من سر و دست شكستهای از پا افتادهام ...؛ تو هميشه بودهای و خواهی بود، من تازه آمدهام و به زودی نخواهم بود ...؛ ديگر مرا نخواهی ديد، پس تا هستم دستم را بگير، پيشتر زآنكه چو گردی ز ميان برخيزم ....
مىخواهم تنها باشم؛ مىخواهم مال خودم باشم؛ نمىخواهم به كسی دل ببازم؛ مىخواهم تکدرختی در يک كوير باشم، تنهاتر از خود خدا ....
صدای پای مرگ میآيد؛ گوووم، گوووم، گوووم؛ باور كن مال همسايه نيست، خوش خيال غافل! به سراغ خود خودت میآيد؛ گوووم، گوووم، گوووم؛ نزديک و نزديکتر، گوش بسپاری يا نسپاری او میآيد، با يک بغل، با يک بغل پر از اعمال خودت؛ مىترسم ...، مىترسم ...، خدا من مىترسم ...؛ تو ...، تو قویتر از آن هستی كه مرا در اوج ضعف تنها گذاری، نيستی؟؟!!! ...
تو همه چيزی ...، من هيچ چيز ...؛ تو توان همه كاری داری، من سر و دست شكستهای از پا افتادهام ...؛ تو هميشه بودهای و خواهی بود، من تازه آمدهام و به زودی نخواهم بود ...؛ ديگر مرا نخواهی ديد، پس تا هستم دستم را بگير، پيشتر زآنكه چو گردی ز ميان برخيزم ....
مىخواهم تنها باشم؛ مىخواهم مال خودم باشم؛ نمىخواهم به كسی دل ببازم؛ مىخواهم تکدرختی در يک كوير باشم، تنهاتر از خود خدا ....
چهارشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۳
شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۳
سهشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۳
Freedom , Liberdade , Libertad , Freiheit Liberte , آزادي ...
به عشق،
به آزادی،
راههای بسياری هست ...
به صلح
به انسانيت نيز ...
گم نکن واژههای دلت را،
خط نزن شعرهای بیشمارت را ...
که يکی شعر شکن،
که يکی واژه سوز ...
خستهام! خسته!
مرا بنواز ...
مرا بساز ...
,To love
,And to Freedom
... Plenty paths are ahead
,To Peace
... And to Humanity as well
,Don't ever lose your heart's words
... Don't ever cross out your nemerous verses
,For one is verse breaking
... And one is word burning
!Fatigued I am! Fatigued
... Play my notes
... Compose me
به عشق،
به آزادی،
راههای بسياری هست ...
به صلح
به انسانيت نيز ...
گم نکن واژههای دلت را،
خط نزن شعرهای بیشمارت را ...
که يکی شعر شکن،
که يکی واژه سوز ...
خستهام! خسته!
مرا بنواز ...
مرا بساز ...
,To love
,And to Freedom
... Plenty paths are ahead
,To Peace
... And to Humanity as well
,Don't ever lose your heart's words
... Don't ever cross out your nemerous verses
,For one is verse breaking
... And one is word burning
!Fatigued I am! Fatigued
... Play my notes
... Compose me
سهشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۳
براي تو مينويسم
براى تو مىنويسم: ديدگانم براى اين آمدهاند تا تو را تماشا كنند.
براى تو مىنويسم: لبانم براى اين آمدهاند تا نام تو را فرياد كنند.
براى تو مىنويسم: دستهايم براى اين آمدهاند تا به دور تو حلقه شوند.
براى تو مىنويسم: گامهايم براى اين آمدهاند كه به سوى تو بشتابند.
براى تو مىنويسم: قلب من براى اين آمده است كه تو رو بستايد.
براى تو مىنويسم: دل من براى اين آمده است كه تو را در خود بنشاند.
براى تو مىنويسم: جان من براى اين آمده است كه به پاى تو قربانى شود.
برای تو مينويسم:
به جاى دسته گل بزرگى كه فردا بر قبرم نثار مىكنى، امروز با شاخه گل كوچكى يادم كن؛
بجاى سيل اشكى كه فردا بر مزارم مىريزى، امروز با تبسم مختصرى شادم كن؛
بجاى آن متنهای تسليتگويی كه فردا در روزنامهها برايم مىنويسى، امروز با پيام كوچكى خوشحالم كن؛
من امروز به تو نياز دارم نه فردا ....
براى تو مىنويسم: ديدگانم براى اين آمدهاند تا تو را تماشا كنند.
براى تو مىنويسم: لبانم براى اين آمدهاند تا نام تو را فرياد كنند.
براى تو مىنويسم: دستهايم براى اين آمدهاند تا به دور تو حلقه شوند.
براى تو مىنويسم: گامهايم براى اين آمدهاند كه به سوى تو بشتابند.
براى تو مىنويسم: قلب من براى اين آمده است كه تو رو بستايد.
براى تو مىنويسم: دل من براى اين آمده است كه تو را در خود بنشاند.
براى تو مىنويسم: جان من براى اين آمده است كه به پاى تو قربانى شود.
برای تو مينويسم:
به جاى دسته گل بزرگى كه فردا بر قبرم نثار مىكنى، امروز با شاخه گل كوچكى يادم كن؛
بجاى سيل اشكى كه فردا بر مزارم مىريزى، امروز با تبسم مختصرى شادم كن؛
بجاى آن متنهای تسليتگويی كه فردا در روزنامهها برايم مىنويسى، امروز با پيام كوچكى خوشحالم كن؛
من امروز به تو نياز دارم نه فردا ....
یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۳
انتخاب همسر!
آهو خيلى خوشگل بود. يک روز يک پرى سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون! دوست دارى شوهرت چه جور موجودى باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پرى آرزوى آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ براى طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد: علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقى نداريم، اين خيلى خره.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: شوخى سرش نميشه، تا براش عشوه ميام جفتک مىاندازه.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته، همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم، خونهام عين طويله است.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده، هر چى ازش مىپرسم مثل خر بهم نگاه مىکنه.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مىگم صداش رو بلند مىکنه و عرعر مىکنه.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: از من خوشش نمياد، همش ميگه لاغر مردنى، تو مثل مانکنها مىمونى.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مىکنى؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکرى کرد و گفت: خب خره ديگه چيکارش ميشه کرد.
نتيجهگيرى اخلاقى: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجهگيرى عاشقانه: مواظب باشيد وقتى عاشق موجودى مىشويد عشق چشمهايتان را کور نکند.
آهو خيلى خوشگل بود. يک روز يک پرى سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون! دوست دارى شوهرت چه جور موجودى باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پرى آرزوى آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ براى طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد: علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقى نداريم، اين خيلى خره.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: شوخى سرش نميشه، تا براش عشوه ميام جفتک مىاندازه.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته، همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم، خونهام عين طويله است.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده، هر چى ازش مىپرسم مثل خر بهم نگاه مىکنه.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مىگم صداش رو بلند مىکنه و عرعر مىکنه.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: از من خوشش نمياد، همش ميگه لاغر مردنى، تو مثل مانکنها مىمونى.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مىکنى؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکرى کرد و گفت: خب خره ديگه چيکارش ميشه کرد.
نتيجهگيرى اخلاقى: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجهگيرى عاشقانه: مواظب باشيد وقتى عاشق موجودى مىشويد عشق چشمهايتان را کور نکند.
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۳
ناگفتهها ...
… و آن گاه خداوند خاك طاهر را شكل داد و آن زمان كه چشم مشتاق ملائک منتظر لحظهاى باشكوه بودند، روح خود را بر آن دميد، و خاك زنده شد ….
فرشتهها به پيشگاه خداوند عرض كردند: پاك پروردگارا اين كيست؟
پروردگار فرمود: اين موجوديست، كه مى تواند دونتر از پستترين و برتر از شما گردد.
ملائكه با تعجب پرسيدند: اين موجود عجيب چه نام دارد؟
خداوند فرمود: اين بشر اسمش "حوا" است.
… و حوا در بهشت زندگى كرد و از نعمتهاى بىكران خداوندى لذت مىبرد. با پرندگان مىخواند و از چشمه پاک بهشت مىنوشيد، ميوه بهشتى تناول مىكرد و با پروردگار خويش سخن مىگفت.
روزها گذشت و گذشت ….
تا اينكه: روزى حوا غمگين و افسرده به نقطهاى خيره شده بود، گويى هيچكدام از زيبايىهاى باغ بهشت را نمىديد.
خداوند كه حوا را در آن حال ديد فرمود: اى مخلوق من! تو را چه مىشود؟
آيا تو در مينوى من احساس ناراحتى مىكنى؟
حوا عرض كرد: پاک پروردگارا! من احساس تنهايى مىكنم. خداوندا همدمى مىخواهم كه با من سخن گويد، با من بخندد و با غصه من گريان شود، مرا مونسى شود و من يارش باشم.
خداوند فرمود: اى حوا! آيا تو مطمئنى به تنهايى نمىخواهى صاحب ملك و همه نعمتهاى بهشتى باشى؟ و آيا تو حاضرى كه در اين همه نعمت كسى را با خود شريک بدانى؟
حوا عرض كرد: آرى، اى پروردگارم. من حاضرم با او هر چه كه دارم شريک شوم.
خداوند فرمود: من همدمى براى تو خواهم آفريد، كه در تمام لحظهها در كنار تو باشد و تو را مونس و همدم باشد.
حوا خوشحال شد و خنديد.
خداوند فرمود: اما اى حوا تو نبايد هرگز به او بگويى كه قبل از او بوجود آمدهاى! و بدان كه او سه خصوصيت بارز دارد.
حوا گفت : آن سه خصوصيت چيست؟
خداوند فرمود: او مغرور، طمعكار ولافزن است ….
حوا گفت: من او را با همه خصوصياتش قبول مىكنم.
و آن گاه خداوند آدم را آفريد ….
… و آن گاه خداوند خاك طاهر را شكل داد و آن زمان كه چشم مشتاق ملائک منتظر لحظهاى باشكوه بودند، روح خود را بر آن دميد، و خاك زنده شد ….
فرشتهها به پيشگاه خداوند عرض كردند: پاك پروردگارا اين كيست؟
پروردگار فرمود: اين موجوديست، كه مى تواند دونتر از پستترين و برتر از شما گردد.
ملائكه با تعجب پرسيدند: اين موجود عجيب چه نام دارد؟
خداوند فرمود: اين بشر اسمش "حوا" است.
… و حوا در بهشت زندگى كرد و از نعمتهاى بىكران خداوندى لذت مىبرد. با پرندگان مىخواند و از چشمه پاک بهشت مىنوشيد، ميوه بهشتى تناول مىكرد و با پروردگار خويش سخن مىگفت.
روزها گذشت و گذشت ….
تا اينكه: روزى حوا غمگين و افسرده به نقطهاى خيره شده بود، گويى هيچكدام از زيبايىهاى باغ بهشت را نمىديد.
خداوند كه حوا را در آن حال ديد فرمود: اى مخلوق من! تو را چه مىشود؟
آيا تو در مينوى من احساس ناراحتى مىكنى؟
حوا عرض كرد: پاک پروردگارا! من احساس تنهايى مىكنم. خداوندا همدمى مىخواهم كه با من سخن گويد، با من بخندد و با غصه من گريان شود، مرا مونسى شود و من يارش باشم.
خداوند فرمود: اى حوا! آيا تو مطمئنى به تنهايى نمىخواهى صاحب ملك و همه نعمتهاى بهشتى باشى؟ و آيا تو حاضرى كه در اين همه نعمت كسى را با خود شريک بدانى؟
حوا عرض كرد: آرى، اى پروردگارم. من حاضرم با او هر چه كه دارم شريک شوم.
خداوند فرمود: من همدمى براى تو خواهم آفريد، كه در تمام لحظهها در كنار تو باشد و تو را مونس و همدم باشد.
حوا خوشحال شد و خنديد.
خداوند فرمود: اما اى حوا تو نبايد هرگز به او بگويى كه قبل از او بوجود آمدهاى! و بدان كه او سه خصوصيت بارز دارد.
حوا گفت : آن سه خصوصيت چيست؟
خداوند فرمود: او مغرور، طمعكار ولافزن است ….
حوا گفت: من او را با همه خصوصياتش قبول مىكنم.
و آن گاه خداوند آدم را آفريد ….
یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۳
دوست داشتن از عشق برتر است!
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق يک جور جوشش کور است و پيوندى از سر نابينائى، اما دوست داشتن پيوندى خودآگاه و از روى بصيرت روشن و زلال. عشق بيشتر از غريزه آب مىخورد و هرچه از غريزه سرزند بىارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد.
عشق در قالب دلها در شکلها و رنگهاى تقريباً مشابهى متجلى مىشود و داراى صفات و حالات و مظاهر مشترکى است، اما دوست داشتن در هر روحى جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ مىگيرد و چون روحها برخلاف غريزهها هر کدام رنگى و ارتفاعى و بعدى و طعمى و عطرى ويژه خويش دارد، مىتوان گفت که به شماره هر روحى، دوست داشتنى هست.
عشق با شناسنامه بىارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مىگذارد، اما دوست داشتن در وراى سن و زمان و مزاج زندگى مىکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستى نيست.
عشق در هر رنگى و سطحى، با زيبائى محسوس، در نهان يا آشکار، رابطه دارد. چنانکه " شوپنهاور" مىگويد: «شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد، آنگاه تأثير مستقيم آنرا بر روى احساستان مطالعه کنيد»!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائىهاى روح که زيبائىهاى محسوس را به گونهاى ديگر مىبيند. عشق طوفانى و متلاطم و بوقلمونصفت است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت.
عشق با دورى و نزديکى در نوسان است، اگر دورى به طول بينجامد ضعيف مىشود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد. و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و «ديدار و پرهيز»، زنده و نيرومند ميماند. اما دوست داشتن با اين حالت ناآشناست. دنيايش دنياى ديگريست.
عشق جوششى يکجانبه است، به معشوق نمىانديشد که کيست، يک خودجوشى ذاتى است، و از اين رو هميشه اشتباه مىکند. در انتخاب به سختى مىلغزد و يا همواره يکجانبه مىماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ، عشقى جرقه مىزند و چون در تاريکى است و يکديگر را نمىبينند، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائى آن چهره يکديگر را مىتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم مىنگرند، احساس مىکنند هم را نمىشناسند و بيگانگى و ناآشنائى پس از عشق ـ که درد کوچکى نيست ـ فراوان است.
اما دوست داشتن در روشنائى ريشه مىبندد و در زير نور سبز مىشود و رشد مىکند و از اين روست که همواره پس از آشنائى پديد ميايد. و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائى را در سيما و نگاه يکديگر مىخوانند، و پس از «آشنا شدن» است که «خودمانى» ميشوند ـ دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عين رودربايستىها احساس خودمانى بودن کنند و اين حالت به قدرى ظريف و فرار است که به سادگى از زير دست احساس و فهم مىگريزد ـ و سپس طعم خويشاوندى و بوى خويشاوندى و گرماى خويشاوندى از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس مىشود و از اين منزل است که ناگهان، خود بخود، دو همسفر به چشم مىبينند که به پهندشت بيکرانه مهربانى رسيده اند و آسمان صاف و بىلک دوست داشتن بر بالاى سرشان خيمه گسترده است و افقهاى روشن و پاک و صميمى «ايمان» در برابرشان باز ميشود و نسيمى نرم و لطيف ـ همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهانى آن، خيال راهبى بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه دردآلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه درمياورد ـ هر لحظه پيام الهانهاى تازه آسمانهاى ديگر و سرزمين هاى ديگر و عطر گلهاى مرموز و جانبخش بوستانهاى ديگر را به همراه دارد و خود را، به مهر و عشوهاى بازيگر و شيرين و شوخ، هر لحظه، بر سر و روى اين دو مىزند.
عشق جنون است و جنون چيزى جز خرابى و پريشانى «فهميدن» و «انديشيدن» نيست. اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر مىرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مىکند و با خود به قله بلند اشراق مىبرد.
عشق زيبائىهاى دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائىهاى دلخواه را در دوست مىبيند و ميابد.
عشق يک فريب بزرگ و قوى است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمى، بىانتها و مطلق.
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن.
عشق بينائى را مىگيرد و دوست داشتن مىدهد.
عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان.
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شکناپذير.
از عشق هرچه بيشتر مىشنويم سيرابتر مىشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر، تشنهتر.
عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنهتر مىشود و دوست داشتن نوتر.
عشق نيروئيست در عاشق، که او را به معشوق مىکشاند؛ دوست داشتن جاذبهايست در دوست، که دوست را به دوست مىبرد. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگى محو شدن در دوست.
عشق معشوق را مجهول و گمنام مىخواهد تا در انحصار او بماند، زيرا عشق جلوهاى از خودخواهى يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست، و چون خود به بدى خود آگاه است، آنرا در ديگرى که مىبيند؛ از او بيزار مىشود و کينه برمىگيرد. اما دوست داشتن، دوست را محبوب و عزيز مىخواهد و مىخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند. که دوست داشتن جلوهاى از روح خدائى و فطرت اهورائى آدميست و چون خود به قداست ماورائى خود بيناست، آنرا در ديگرى که مىبيند، ديگرى را نيز دوست مىدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد.
در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که «هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند». که حصد شاخصه عشق است چه، عشق معشوق را طعمه خويش مىبيند و همواره در اضطراب است که ديگرى از چنگش بربايد و اگر ربود، با هر دو دشمنى مىورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است، يک ابديت بىمرز است، از جنس اين عالم نيست.
عشق ريسمان طبيعى است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ مىستاند، به حيله عشق، بر جاى نهند، که عشق تاوان ده مرگ است. و دوست داشتن عشقى است که انسان، دور از چشم طبيعت، خود ميافريند، خود بدان مىرسد، خود آنرا «انتخاب» مىکند. عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادى از جبر مزاج. عشق مأمور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح. عشق يک «اغفال» بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگى مشغول گردد و به روزمرگى ـ که طبيعت سخت آنرا دوست مىدارد ـ سرگرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خودآگاهى ترسآور آدمى در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده. عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. عشق غذا خوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن «همزبانى در سرزمين بيگانه يافتن» است.
متنى برگرفته از مقاله "دوست داشتن از عشق برتر است" از کتاب "کوير" دکتر على شريعتى.
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق يک جور جوشش کور است و پيوندى از سر نابينائى، اما دوست داشتن پيوندى خودآگاه و از روى بصيرت روشن و زلال. عشق بيشتر از غريزه آب مىخورد و هرچه از غريزه سرزند بىارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد.
عشق در قالب دلها در شکلها و رنگهاى تقريباً مشابهى متجلى مىشود و داراى صفات و حالات و مظاهر مشترکى است، اما دوست داشتن در هر روحى جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ مىگيرد و چون روحها برخلاف غريزهها هر کدام رنگى و ارتفاعى و بعدى و طعمى و عطرى ويژه خويش دارد، مىتوان گفت که به شماره هر روحى، دوست داشتنى هست.
عشق با شناسنامه بىارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مىگذارد، اما دوست داشتن در وراى سن و زمان و مزاج زندگى مىکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستى نيست.
عشق در هر رنگى و سطحى، با زيبائى محسوس، در نهان يا آشکار، رابطه دارد. چنانکه " شوپنهاور" مىگويد: «شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد، آنگاه تأثير مستقيم آنرا بر روى احساستان مطالعه کنيد»!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائىهاى روح که زيبائىهاى محسوس را به گونهاى ديگر مىبيند. عشق طوفانى و متلاطم و بوقلمونصفت است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت.
عشق با دورى و نزديکى در نوسان است، اگر دورى به طول بينجامد ضعيف مىشود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد. و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و «ديدار و پرهيز»، زنده و نيرومند ميماند. اما دوست داشتن با اين حالت ناآشناست. دنيايش دنياى ديگريست.
عشق جوششى يکجانبه است، به معشوق نمىانديشد که کيست، يک خودجوشى ذاتى است، و از اين رو هميشه اشتباه مىکند. در انتخاب به سختى مىلغزد و يا همواره يکجانبه مىماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ، عشقى جرقه مىزند و چون در تاريکى است و يکديگر را نمىبينند، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائى آن چهره يکديگر را مىتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم مىنگرند، احساس مىکنند هم را نمىشناسند و بيگانگى و ناآشنائى پس از عشق ـ که درد کوچکى نيست ـ فراوان است.
اما دوست داشتن در روشنائى ريشه مىبندد و در زير نور سبز مىشود و رشد مىکند و از اين روست که همواره پس از آشنائى پديد ميايد. و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائى را در سيما و نگاه يکديگر مىخوانند، و پس از «آشنا شدن» است که «خودمانى» ميشوند ـ دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عين رودربايستىها احساس خودمانى بودن کنند و اين حالت به قدرى ظريف و فرار است که به سادگى از زير دست احساس و فهم مىگريزد ـ و سپس طعم خويشاوندى و بوى خويشاوندى و گرماى خويشاوندى از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس مىشود و از اين منزل است که ناگهان، خود بخود، دو همسفر به چشم مىبينند که به پهندشت بيکرانه مهربانى رسيده اند و آسمان صاف و بىلک دوست داشتن بر بالاى سرشان خيمه گسترده است و افقهاى روشن و پاک و صميمى «ايمان» در برابرشان باز ميشود و نسيمى نرم و لطيف ـ همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهانى آن، خيال راهبى بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه دردآلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه درمياورد ـ هر لحظه پيام الهانهاى تازه آسمانهاى ديگر و سرزمين هاى ديگر و عطر گلهاى مرموز و جانبخش بوستانهاى ديگر را به همراه دارد و خود را، به مهر و عشوهاى بازيگر و شيرين و شوخ، هر لحظه، بر سر و روى اين دو مىزند.
عشق جنون است و جنون چيزى جز خرابى و پريشانى «فهميدن» و «انديشيدن» نيست. اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر مىرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مىکند و با خود به قله بلند اشراق مىبرد.
عشق زيبائىهاى دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائىهاى دلخواه را در دوست مىبيند و ميابد.
عشق يک فريب بزرگ و قوى است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمى، بىانتها و مطلق.
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن.
عشق بينائى را مىگيرد و دوست داشتن مىدهد.
عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان.
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شکناپذير.
از عشق هرچه بيشتر مىشنويم سيرابتر مىشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر، تشنهتر.
عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنهتر مىشود و دوست داشتن نوتر.
عشق نيروئيست در عاشق، که او را به معشوق مىکشاند؛ دوست داشتن جاذبهايست در دوست، که دوست را به دوست مىبرد. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگى محو شدن در دوست.
عشق معشوق را مجهول و گمنام مىخواهد تا در انحصار او بماند، زيرا عشق جلوهاى از خودخواهى يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست، و چون خود به بدى خود آگاه است، آنرا در ديگرى که مىبيند؛ از او بيزار مىشود و کينه برمىگيرد. اما دوست داشتن، دوست را محبوب و عزيز مىخواهد و مىخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند. که دوست داشتن جلوهاى از روح خدائى و فطرت اهورائى آدميست و چون خود به قداست ماورائى خود بيناست، آنرا در ديگرى که مىبيند، ديگرى را نيز دوست مىدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد.
در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که «هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند». که حصد شاخصه عشق است چه، عشق معشوق را طعمه خويش مىبيند و همواره در اضطراب است که ديگرى از چنگش بربايد و اگر ربود، با هر دو دشمنى مىورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است، يک ابديت بىمرز است، از جنس اين عالم نيست.
عشق ريسمان طبيعى است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ مىستاند، به حيله عشق، بر جاى نهند، که عشق تاوان ده مرگ است. و دوست داشتن عشقى است که انسان، دور از چشم طبيعت، خود ميافريند، خود بدان مىرسد، خود آنرا «انتخاب» مىکند. عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادى از جبر مزاج. عشق مأمور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح. عشق يک «اغفال» بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگى مشغول گردد و به روزمرگى ـ که طبيعت سخت آنرا دوست مىدارد ـ سرگرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خودآگاهى ترسآور آدمى در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده. عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. عشق غذا خوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن «همزبانى در سرزمين بيگانه يافتن» است.
متنى برگرفته از مقاله "دوست داشتن از عشق برتر است" از کتاب "کوير" دکتر على شريعتى.
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۳
جاده!
يك بنده خدايي، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب، دعايي را هم زمزمه ميكرد. نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت:
- خدايا! ميشود تنها آرزوى مرا برآورده كنى؟
ناگاه، ابرى سياه آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت:
چه آرزويى دارى اى بنده محبوب من؟
مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت:
- اى خداى كريم! از تو مىخواهم جادهاى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم!!
از جانب خداى متعال ندا آمد كه:
- اى بنده من! من ترا بخاطر وفادارىات بسيار دوست ميدارم و مىتوانم خواهش ترا برآورده كنم، اما هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است؟ هيچ ميدانى كه بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه اينها را مى توانم انجام بدهم، اما آيا نمىتوانى آرزوى ديگرى بكنى؟
مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:
- اى خداى من! من از كار زنان سر در نميآورم! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مىگريند؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونىشان چيست؟ اصلاً ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مىتوان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه:
اى بنده من! آن جادهاى را كه خواستهاى، دوباندى باشد يا چهار باندى؟؟!!
يك بنده خدايي، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب، دعايي را هم زمزمه ميكرد. نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت:
- خدايا! ميشود تنها آرزوى مرا برآورده كنى؟
ناگاه، ابرى سياه آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت:
چه آرزويى دارى اى بنده محبوب من؟
مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت:
- اى خداى كريم! از تو مىخواهم جادهاى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم!!
از جانب خداى متعال ندا آمد كه:
- اى بنده من! من ترا بخاطر وفادارىات بسيار دوست ميدارم و مىتوانم خواهش ترا برآورده كنم، اما هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است؟ هيچ ميدانى كه بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه اينها را مى توانم انجام بدهم، اما آيا نمىتوانى آرزوى ديگرى بكنى؟
مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:
- اى خداى من! من از كار زنان سر در نميآورم! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مىگريند؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونىشان چيست؟ اصلاً ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مىتوان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه:
اى بنده من! آن جادهاى را كه خواستهاى، دوباندى باشد يا چهار باندى؟؟!!
سهشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۳
چيزی که جان عشق را نجات داد!!!
روزی روزگاری در جزيرهای زيبا تمام حواس زندگی میکردند.
شادی، غم، غرور، عشق و ....
روزی خبر رسيد که به زودی جزيره به زير آب خواهد رفت.
همه ساکنين جزيره قايقهايشان را مرمت نموده و جزيره را ترک کردند.
اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقی بماند، چرا که او عاشق جزيره بود.
وقتی جزيره به زير آب فرو میرفت عشق از ثروت، که با قايقی باشکوه جزيره را ترک میکرد کمک خواست و به او گفت:
آيا میتوانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت: خير نمیتوانی. من مقدار زيادی طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايی برای تو وجود ندارد.
عشق از غرور که با يک کرجی زيبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
عشق گفت: لطفا کمک کن و مرا با خود ببر.
غرور گفت: نمیتوانم. تمام بدنت خيس و کثيف شده، قايق مرا کثيف میکنی.
غم در نزديکی عشق بود. عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بيايم.
غم با صدای حزنآلود گفت:
آه عشق، من خيلی ناراحتم و احتياج دارم که تنها باشم.
عشق اين بار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد. ولی او آنقدر غرق در شادی و هيجان بود که حتی صدای عشق را نيز نشنيد.
ناگهان صدای مسنی گفت: بيا عشق، من تو را خواهم برد.
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد که نام ياريگرش را سؤال کند و سريع خود را داخل قايقش انداخت و جزيره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسيدند آن مرد مسن به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد که چقدر به آن فرد مسن بدهکار است، چرا که او جان عشق را نجات داده بود.
عشق از علم سؤال کرد: او که بود؟!
علم گفت: او زمان است.
عشق گفت: زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:
زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.
روزی روزگاری در جزيرهای زيبا تمام حواس زندگی میکردند.
شادی، غم، غرور، عشق و ....
روزی خبر رسيد که به زودی جزيره به زير آب خواهد رفت.
همه ساکنين جزيره قايقهايشان را مرمت نموده و جزيره را ترک کردند.
اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقی بماند، چرا که او عاشق جزيره بود.
وقتی جزيره به زير آب فرو میرفت عشق از ثروت، که با قايقی باشکوه جزيره را ترک میکرد کمک خواست و به او گفت:
آيا میتوانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت: خير نمیتوانی. من مقدار زيادی طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايی برای تو وجود ندارد.
عشق از غرور که با يک کرجی زيبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
عشق گفت: لطفا کمک کن و مرا با خود ببر.
غرور گفت: نمیتوانم. تمام بدنت خيس و کثيف شده، قايق مرا کثيف میکنی.
غم در نزديکی عشق بود. عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بيايم.
غم با صدای حزنآلود گفت:
آه عشق، من خيلی ناراحتم و احتياج دارم که تنها باشم.
عشق اين بار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد. ولی او آنقدر غرق در شادی و هيجان بود که حتی صدای عشق را نيز نشنيد.
ناگهان صدای مسنی گفت: بيا عشق، من تو را خواهم برد.
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد که نام ياريگرش را سؤال کند و سريع خود را داخل قايقش انداخت و جزيره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسيدند آن مرد مسن به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد که چقدر به آن فرد مسن بدهکار است، چرا که او جان عشق را نجات داده بود.
عشق از علم سؤال کرد: او که بود؟!
علم گفت: او زمان است.
عشق گفت: زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:
زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.
سهشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۲
چند نكته!
اگر تنهاترين تنها شوم، باز هم خدا هست....
دو چيز را فراموش نكن: ياد خدا و ياد مرگ...
دو چيز را فراموش كن: بدي ديگران در حق تو و خوبي تو در حق ديگران....
چهار چيز را نگه دار : گرسنگيت را سر سفره ديگران، زبانت را در جمع، دلت را سر نماز و چشمت را در خانه دوست....
هر گاه فکر کردي گناه کسي آنقدر بزرگ است که نمي تواني او را ببخشي..... بدان که آن از کوچکي روح توست نه از بزرگي گناه او....
دو چيز را فراموش نكن: ياد خدا و ياد مرگ...
دو چيز را فراموش كن: بدي ديگران در حق تو و خوبي تو در حق ديگران....
چهار چيز را نگه دار : گرسنگيت را سر سفره ديگران، زبانت را در جمع، دلت را سر نماز و چشمت را در خانه دوست....
هر گاه فکر کردي گناه کسي آنقدر بزرگ است که نمي تواني او را ببخشي..... بدان که آن از کوچکي روح توست نه از بزرگي گناه او....
دوشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۲
شاعر بزرگ!
تازگيها به نکته جالبى برخوردم و اون اينه که توى اکثر وبلاگهاى فارسى زبانى که ميرم پر شده از شعرهاى مختلف. نمىدونم چرا همه ملّت دارن شاعر ميشن؟!! از اون جالبتر اينکه همه شعرهاشون هم بوى نااميدى و يأس ميده و آدم با يه بار خوندن اون شعرها از زندگى سير ميشه! (تازه اين در صورتيه که بشه معنى و مفهوم اون شعرها رو فهميد!). بسيارى از اين اشعار زيبا! حکايت از مواردى چون عشق نافرجام، شکست در زندگى زناشويي، رفيق ناباب، وجود افسردگى در شخص (شاعر گرانقدر) و ... داره، بطوريکه گويى هيچ امر خوشايند و مثبتى در زندگى اين افراد صورت نمىگيره، البته شايد بشه به خيلى از اين افراد به دليل وجود مشکلات مختلف اجتماعي، اقتصادي، فرهنگى و حتى سياسى تا حدودى حق داد ولى اين دليل نميشه که اين افراد بقيه افراد جامعه رو هم دچار سرخوردگى و يأس و نااميدى کنند.
جالبتر از همه اينها اينه که بسيارى از افرادى هم که اين اشعار زيبا! رو مىخونن، دائماً لب به تعريف و تمجيد باز مىکنند و چنان بَهبَه و چَهچَهى راه مياندازند که شاعر مذکور توليد اشعار خودش رو به سرعت تا چند برابر افزايش ميده و خودش رو يه هنرمند بزرگ و مشهور تلقى مىکنه!!!
يه چيزى در اين مورد يادم اومد که براتون تعريف مىکنم. چند سال پيش يه شب با چند تا از بچهها رفته بوديم بيرون و داشتيم با هم صحبت مىکرديم که يکى از بچهها يه دفعه يادش افتاد که تو خونه چند بيت شعر گفته و خواست که اونو براى ما بخونه تا ما در موردش نظرمون رو بگيم! (بنده خدا فکر کرده بود ما کارشناس ادبيات و شعريم!). ما هم براى اينکه دل اون بنده خدا رو نشکنيم و با اينکه اصلاً حوصله شعرهاى مسخره اون رو نداشتيم و مىدونستيم چى ميخواد به خوردمون بده! گفتيم بخون ببينيم چه شعرى سرودى؟ خلاصه چشمتون روز بد نبينه! دهنشو که باز کرد همينطور يه سرى جملات گنگ و مبهم رو پشت سر هم رديف کرد و با حالتى کاملاً شاعرانه و عارفانه (به اضافه حرکات بىمعنى و مسخره دست و صورت) براى ما خوند.
بعد از تموم شدن به اصطلاح شعرش هم نگاهى به ما کرد تا ما نظرمون رو بهش بگيم! ما هم که داشت خندمون مىگرفت براى اينکه دل بچه رو نشکسته باشيم به تعريف از شعرش پرداخته و در آخر هم به افتخارش دستى زديم و سوتى کشيديم!... خلاصه اون شب گذشت و ما ديگه تا مدتى اون رفيقمون رو نديديم تا اينکه بعد از چند ماه اونو با قيافهاى کاملاً متفاوت (با ريش و موهايى بلند به نشانه افراد حاضر در عرصه فرهنگ و هنر!) ديديم. تغييراتى را هم در رفتار او ميشد به وضوح مشاهده کرد (از قبيل قيافه گرفتن براى بقيه!). بالاخره بعد از مدتى مشورت با دوستان و نزديکان او متوجه شديم که تعريفهاى آن شب ما از آن شعر زيبا! اثر خود را گذاشته و طرف در فکر و خيال خود به شاعرى بزرگ و معروف مبدل شده است و به گفتن اشعارى از همان قبيل ادامه داده و همه را در دفترى ثبت نموده تا در آينده بطور گستردهاى در سراسر جهان و به زبانهاى مختلف! منتشر نمايد!!!
تازگيها به نکته جالبى برخوردم و اون اينه که توى اکثر وبلاگهاى فارسى زبانى که ميرم پر شده از شعرهاى مختلف. نمىدونم چرا همه ملّت دارن شاعر ميشن؟!! از اون جالبتر اينکه همه شعرهاشون هم بوى نااميدى و يأس ميده و آدم با يه بار خوندن اون شعرها از زندگى سير ميشه! (تازه اين در صورتيه که بشه معنى و مفهوم اون شعرها رو فهميد!). بسيارى از اين اشعار زيبا! حکايت از مواردى چون عشق نافرجام، شکست در زندگى زناشويي، رفيق ناباب، وجود افسردگى در شخص (شاعر گرانقدر) و ... داره، بطوريکه گويى هيچ امر خوشايند و مثبتى در زندگى اين افراد صورت نمىگيره، البته شايد بشه به خيلى از اين افراد به دليل وجود مشکلات مختلف اجتماعي، اقتصادي، فرهنگى و حتى سياسى تا حدودى حق داد ولى اين دليل نميشه که اين افراد بقيه افراد جامعه رو هم دچار سرخوردگى و يأس و نااميدى کنند.
جالبتر از همه اينها اينه که بسيارى از افرادى هم که اين اشعار زيبا! رو مىخونن، دائماً لب به تعريف و تمجيد باز مىکنند و چنان بَهبَه و چَهچَهى راه مياندازند که شاعر مذکور توليد اشعار خودش رو به سرعت تا چند برابر افزايش ميده و خودش رو يه هنرمند بزرگ و مشهور تلقى مىکنه!!!
يه چيزى در اين مورد يادم اومد که براتون تعريف مىکنم. چند سال پيش يه شب با چند تا از بچهها رفته بوديم بيرون و داشتيم با هم صحبت مىکرديم که يکى از بچهها يه دفعه يادش افتاد که تو خونه چند بيت شعر گفته و خواست که اونو براى ما بخونه تا ما در موردش نظرمون رو بگيم! (بنده خدا فکر کرده بود ما کارشناس ادبيات و شعريم!). ما هم براى اينکه دل اون بنده خدا رو نشکنيم و با اينکه اصلاً حوصله شعرهاى مسخره اون رو نداشتيم و مىدونستيم چى ميخواد به خوردمون بده! گفتيم بخون ببينيم چه شعرى سرودى؟ خلاصه چشمتون روز بد نبينه! دهنشو که باز کرد همينطور يه سرى جملات گنگ و مبهم رو پشت سر هم رديف کرد و با حالتى کاملاً شاعرانه و عارفانه (به اضافه حرکات بىمعنى و مسخره دست و صورت) براى ما خوند.
بعد از تموم شدن به اصطلاح شعرش هم نگاهى به ما کرد تا ما نظرمون رو بهش بگيم! ما هم که داشت خندمون مىگرفت براى اينکه دل بچه رو نشکسته باشيم به تعريف از شعرش پرداخته و در آخر هم به افتخارش دستى زديم و سوتى کشيديم!... خلاصه اون شب گذشت و ما ديگه تا مدتى اون رفيقمون رو نديديم تا اينکه بعد از چند ماه اونو با قيافهاى کاملاً متفاوت (با ريش و موهايى بلند به نشانه افراد حاضر در عرصه فرهنگ و هنر!) ديديم. تغييراتى را هم در رفتار او ميشد به وضوح مشاهده کرد (از قبيل قيافه گرفتن براى بقيه!). بالاخره بعد از مدتى مشورت با دوستان و نزديکان او متوجه شديم که تعريفهاى آن شب ما از آن شعر زيبا! اثر خود را گذاشته و طرف در فکر و خيال خود به شاعرى بزرگ و معروف مبدل شده است و به گفتن اشعارى از همان قبيل ادامه داده و همه را در دفترى ثبت نموده تا در آينده بطور گستردهاى در سراسر جهان و به زبانهاى مختلف! منتشر نمايد!!!
یکشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۲
انـــــــــــدوه!
در اندوه غرق نشو، بلكه نظاره گر آن باش و از آن لذت ببر، زيرا اندوه زيبايىهاى خاص خود را دارد. وقتى كه آدم شاد است، هيچ گاه مانند زمانى كه غمگين است، عميق نيست. شادى مانند موج درياست كه بر روى سطح آب روان است. در حالى كه اندوه، عميق همچون اقيانوس است. اندوه يكى از قطبهاى زندگى است.
اگر غمگين هستى، شروع كن به آواز خواندن، دعا كردن، رقصيدن؛ هر كارى كه مىتوانى بكن و خواهى ديد كه به تدريج عنصر پست به عنصر برتر، يعنى طلا تبديل ميشود. هنگامى كه رمز و كليد اين كار را بيابى، زندگى بكلى دگرگون خواهد شد و هيچ گاه مانند سابق نخواهد بود. با اين كليد ميتوانى هر درى را بگشايى. و اين شاه كليد چيزى جز «جشن» نيست. اگر اندوه خود را به جشن تبديل كنى، آنگاه خواهى توانست از مرگ خود نيز حياتى دوباره بيافرينى. پس تا وقت هست، اين هنر را فرا بگير.
نگذار قبل از اين كه هنر تبديل عنصر پست به عنصر برتر را فرا گرفته باشى، مرگ تو را بربايد. اگر بتوانى ماهيت اندوه را تغيير بدهى ماهيت مرگ را هم تغيير خواهى داد.
اگر بتوانى بى قيد و شرط جشن بگيرى و پايكوبى كنى، هنگامى كه مرگ به سراغت بيايد ميتوانى بخندى، جشن بگيرى و با شادى از دنيا بروى. هنگامى كه با جشن و شادى بروى، مرگ نمىتواند تو را بكشد برعكس اين تو هستى كه مرگ را كشتهاى. اين كار را شروع كن، امتحانش كن. چيزى براى باختن وجود ندارد. ولى بعضى مردم با اينكه مىدانند چيزى براى از دست دادن وجود ندارد، حتى زحمت امتحان كردن را به خود نمى دهند. واقعا چه چيزى براى از دست دادن وجود دارد؟!
وقت لبخند گلهاست، بگو فردا مال ماست....
در اندوه غرق نشو، بلكه نظاره گر آن باش و از آن لذت ببر، زيرا اندوه زيبايىهاى خاص خود را دارد. وقتى كه آدم شاد است، هيچ گاه مانند زمانى كه غمگين است، عميق نيست. شادى مانند موج درياست كه بر روى سطح آب روان است. در حالى كه اندوه، عميق همچون اقيانوس است. اندوه يكى از قطبهاى زندگى است.
اگر غمگين هستى، شروع كن به آواز خواندن، دعا كردن، رقصيدن؛ هر كارى كه مىتوانى بكن و خواهى ديد كه به تدريج عنصر پست به عنصر برتر، يعنى طلا تبديل ميشود. هنگامى كه رمز و كليد اين كار را بيابى، زندگى بكلى دگرگون خواهد شد و هيچ گاه مانند سابق نخواهد بود. با اين كليد ميتوانى هر درى را بگشايى. و اين شاه كليد چيزى جز «جشن» نيست. اگر اندوه خود را به جشن تبديل كنى، آنگاه خواهى توانست از مرگ خود نيز حياتى دوباره بيافرينى. پس تا وقت هست، اين هنر را فرا بگير.
نگذار قبل از اين كه هنر تبديل عنصر پست به عنصر برتر را فرا گرفته باشى، مرگ تو را بربايد. اگر بتوانى ماهيت اندوه را تغيير بدهى ماهيت مرگ را هم تغيير خواهى داد.
اگر بتوانى بى قيد و شرط جشن بگيرى و پايكوبى كنى، هنگامى كه مرگ به سراغت بيايد ميتوانى بخندى، جشن بگيرى و با شادى از دنيا بروى. هنگامى كه با جشن و شادى بروى، مرگ نمىتواند تو را بكشد برعكس اين تو هستى كه مرگ را كشتهاى. اين كار را شروع كن، امتحانش كن. چيزى براى باختن وجود ندارد. ولى بعضى مردم با اينكه مىدانند چيزى براى از دست دادن وجود ندارد، حتى زحمت امتحان كردن را به خود نمى دهند. واقعا چه چيزى براى از دست دادن وجود دارد؟!
وقت لبخند گلهاست، بگو فردا مال ماست....
پنجشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۲
نهيب!
روزى مردى ثروتمند در اتومبيل جديد و گرانقيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدى مىگذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجرى به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد.
مرد پايش را روى ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادى ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پيادهرو، جايى كه برادر فلجش از روى صندلى چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت: «اينجا خيابان خلوتى است و به ندرت كسى از آن عبور مىكند. برادر بزرگم از روى صندلى چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافى براى بلند كردنش ندارم. براى اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم».
مـرد بسيار متأثر شد و از پسر عذرخواهى كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روى صندلى نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.
در زندگى چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براى جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مىكند و با قلب ما حرف مىزند. اما بعضى اوقات زمانى كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مىشود پاره آجرى به سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!
روزى مردى ثروتمند در اتومبيل جديد و گرانقيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدى مىگذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجرى به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد.
مرد پايش را روى ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادى ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پيادهرو، جايى كه برادر فلجش از روى صندلى چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت: «اينجا خيابان خلوتى است و به ندرت كسى از آن عبور مىكند. برادر بزرگم از روى صندلى چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافى براى بلند كردنش ندارم. براى اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم».
مـرد بسيار متأثر شد و از پسر عذرخواهى كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روى صندلى نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.
در زندگى چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براى جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مىكند و با قلب ما حرف مىزند. اما بعضى اوقات زمانى كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مىشود پاره آجرى به سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!
یکشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۲
با عرض سلام!
دوستان عزيز، ميخوام براتون يه قصه بگم. اميدوارم كه ازش لذت ببريد!
يكى بود يكى نبود غير از خدا هيچكس نبود .... بچههاى عزيز داستان ما به اونجا رسيد كه دوستان ما سوار هواپيما شدند و مسافرت خودشون رو با خوبى و خوشى آغاز كردند. اما بچهها زياد هم خوشحال نباشيد چون همينطور كه پيش مىرفتند يه دفعه يكى از موتورهاى هواپيماشون منفجر شد و هواپيما داشت با سرعت سقوط مىكرد. دوستان ما خيلى ترسيده بودند تا اينكه يادشون اومد كه با خودشون چتر نجات دارند و همگى با چتر نجات از هواپيما كه لحظه به لحظه به زمين نزديكتر مىشد به بيرون پريدند.
بچههاى عزيز زياد هم خوشحال نشيد چون دوستان ما نزديكهاى زمين كه رسيدند، ديدند كه چترهاى نجاتشون باز نميشه و به سرعت به سمت زمين در حركتند.
حتما شما هم خيلى ترسيديد، ولى بچهها زياد هم ناراحت نباشيد چون دوستان ما ديدند كه زيرشون يه تپهء كاهه و چيزيشون نميشه!!!
اما بچهها زياد هم خوشحال نباشيد چون وسط اون تپهء كاه پر از چنگك بود!!!
قصه ما به سر رسيد، كلاغه به خونش نرسيد.
اميدوارم كه خوشتون اومده باشه، حالا ديگه برديد بگيريد بخوابيد گوگورى مگورىها!!!
دوستان عزيز، ميخوام براتون يه قصه بگم. اميدوارم كه ازش لذت ببريد!
يكى بود يكى نبود غير از خدا هيچكس نبود .... بچههاى عزيز داستان ما به اونجا رسيد كه دوستان ما سوار هواپيما شدند و مسافرت خودشون رو با خوبى و خوشى آغاز كردند. اما بچهها زياد هم خوشحال نباشيد چون همينطور كه پيش مىرفتند يه دفعه يكى از موتورهاى هواپيماشون منفجر شد و هواپيما داشت با سرعت سقوط مىكرد. دوستان ما خيلى ترسيده بودند تا اينكه يادشون اومد كه با خودشون چتر نجات دارند و همگى با چتر نجات از هواپيما كه لحظه به لحظه به زمين نزديكتر مىشد به بيرون پريدند.
بچههاى عزيز زياد هم خوشحال نشيد چون دوستان ما نزديكهاى زمين كه رسيدند، ديدند كه چترهاى نجاتشون باز نميشه و به سرعت به سمت زمين در حركتند.
حتما شما هم خيلى ترسيديد، ولى بچهها زياد هم ناراحت نباشيد چون دوستان ما ديدند كه زيرشون يه تپهء كاهه و چيزيشون نميشه!!!
اما بچهها زياد هم خوشحال نباشيد چون وسط اون تپهء كاه پر از چنگك بود!!!
قصه ما به سر رسيد، كلاغه به خونش نرسيد.
اميدوارم كه خوشتون اومده باشه، حالا ديگه برديد بگيريد بخوابيد گوگورى مگورىها!!!
یکشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۲
اميد
اگر به طلوع و غروب خورشيد بنگرى و بخندى، هنوز اميدوارى. اگر زيبايى رنگهاى گل كوچكى را درك كنى، هنوز اميدوارى. اگر لذت پرواز پروانه را درك كنى، هنوز اميدوارى. اگر لبخند كودك قلبت را شاد كند، هنوز اميدوارى. اگر خوبىهاى ديگران را ببينى، هنوز اميدوارى. اگر بارانى كه بر سقف اتاقت مىبارد، تو را به خواب مىبرد، هنوز اميدوارى. اگر با ديدن رنگينكمان مىايستى و به زيبايى آن خيره مىشوى، هنوز اميدوارى. اگر با شادى و خوشى با افراد جديد روبرو مىشوى، هنوز اميدوارى. اگر هنوز دست دوستى به سوى ديگران دراز مىكنى، هنوز اميدوارى. اگر با دريافت نامه يا كارت غيرمنتظرهاى، خوشحال و شگفتزده مىشوى، هنوز اميدوارى. اگر از درد و رنج ديگران ناراحت و افسرده مىشوى، هنوز اميدوارى. اگر هنوز به انتظار سال نو، چيدن سفره هفتسين و تحويل سال هستى، هنوز اميدوارى. اگر به فكر آرامش هستى، هنوز اميدوارى. اگر با نگاهى به گذشته، لبخند بزنى، هنوز اميدوارى. اگر با سختىها روبرو شوى و بجنگى، هنوز اميدوارى.
اميد زيباست و به ما انگيزه حركت مىدهد. وقتى نااميد مىشويم، اميد، خنده بر لب جان مىآورد. وقتى قلبمان به پيش نمىرود، اميد پيشقدم مىشود. وقتى چشممان نمىبيند، اميد ما را به حركت وا مىدارد. اميد نور را به اعماق تاريكىها مىبرد. پس هرگز نااميد نشويد.
اگر به طلوع و غروب خورشيد بنگرى و بخندى، هنوز اميدوارى. اگر زيبايى رنگهاى گل كوچكى را درك كنى، هنوز اميدوارى. اگر لذت پرواز پروانه را درك كنى، هنوز اميدوارى. اگر لبخند كودك قلبت را شاد كند، هنوز اميدوارى. اگر خوبىهاى ديگران را ببينى، هنوز اميدوارى. اگر بارانى كه بر سقف اتاقت مىبارد، تو را به خواب مىبرد، هنوز اميدوارى. اگر با ديدن رنگينكمان مىايستى و به زيبايى آن خيره مىشوى، هنوز اميدوارى. اگر با شادى و خوشى با افراد جديد روبرو مىشوى، هنوز اميدوارى. اگر هنوز دست دوستى به سوى ديگران دراز مىكنى، هنوز اميدوارى. اگر با دريافت نامه يا كارت غيرمنتظرهاى، خوشحال و شگفتزده مىشوى، هنوز اميدوارى. اگر از درد و رنج ديگران ناراحت و افسرده مىشوى، هنوز اميدوارى. اگر هنوز به انتظار سال نو، چيدن سفره هفتسين و تحويل سال هستى، هنوز اميدوارى. اگر به فكر آرامش هستى، هنوز اميدوارى. اگر با نگاهى به گذشته، لبخند بزنى، هنوز اميدوارى. اگر با سختىها روبرو شوى و بجنگى، هنوز اميدوارى.
اميد زيباست و به ما انگيزه حركت مىدهد. وقتى نااميد مىشويم، اميد، خنده بر لب جان مىآورد. وقتى قلبمان به پيش نمىرود، اميد پيشقدم مىشود. وقتى چشممان نمىبيند، اميد ما را به حركت وا مىدارد. اميد نور را به اعماق تاريكىها مىبرد. پس هرگز نااميد نشويد.
جمعه، دی ۱۳، ۱۳۸۱
یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۱
حرفاى چند تا آدم حسابى!!!
مردان مجرد زنان را بهتر از مردان متأهل مىشناسند وگرنه آنها هم ازدواج مىکردند!
«هـ . ل . منکن»
انسان يگانه حيوانى است که تا وقتى طعمه خود را نخورده با او خيلى دوستانه رفتار مىکند!
«ساموئل باتلر»
عشق کور نيست، عشق بيشتر مىبيند نه کمتر، ولى چون بيشتر مىبيند حاضر است کمتر ببيند.
«وليوس گوردون»
مرديكه زن مىگيرد خط بطلانى بر گذشته خويش و زنى كه شوهر مىكند، خط بطلانى بر آينده خويش مىكشد!
«سينكلر لويس»
مردان مجرد زنان را بهتر از مردان متأهل مىشناسند وگرنه آنها هم ازدواج مىکردند!
«هـ . ل . منکن»
انسان يگانه حيوانى است که تا وقتى طعمه خود را نخورده با او خيلى دوستانه رفتار مىکند!
«ساموئل باتلر»
عشق کور نيست، عشق بيشتر مىبيند نه کمتر، ولى چون بيشتر مىبيند حاضر است کمتر ببيند.
«وليوس گوردون»
مرديكه زن مىگيرد خط بطلانى بر گذشته خويش و زنى كه شوهر مىكند، خط بطلانى بر آينده خويش مىكشد!
«سينكلر لويس»
شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۱
ماجراهاى ملا و خرش!
تازگيها جريان ما هم شده مثل جريان ملانصرالدين! جريان از اين قراره که ما يه مغازه کتابفروشى داريم که چند وقت پيش بازش کرديم. همون اولا که ميخواستيم مغازه رو راه بندازيم گفتيم جنسا رو از جاهاى ديگه ارزونتر بفروشيم تا هم مردم از قيمتها راضى باشند و فکر نکنن که ما هم مثل خيلى جاهاى ديگه داريم سرشون کلاه ميذاريم و هم اينکه خود ما بتونيم مشترى بيشترى پيدا کنيم!
تو همون هفته اول ديديم هر کى مياد تو مغازه بهمون گير ميده که چرا چيزاتون انقدر ارزونه! حتماً جنساى شما تقلبيه و آشغاله و از اين جور حرفا ....
بعد از يه مدتى ديديم نه بابا کسى زياد چيزى نميخره، فقط به خاطر اينکه ما داريم چيزامون رو ارزون ميديم!!! ما هم که ديديم اينجورى فايدهاى نداره و بجاى اينکه مشترى بيشترى پيدا کنيم، داريم فقط ضرر مىکنيم گفتيم خب يه خورده قيمتا رو مىبريم بالا (البته تا قيمت معموليشون)، تا مردم فکر نکنن جنسامون تقلبى و به درد نخوره!
چشمتون روز بد نبينه از فرداى اون روز هر کى ميومد تو مغازه شروع مىکرد به نصيحت و موعظه و بعضاً فحش که شما گرونفروشيد و دزديد و سر مردم کلاه ميذاريد و از اين جور چيزا ... تازه اينکه خوبه با چند نفر سر همين مسئله دعوا و کتککارى هم کرديم که خب بعد از اينکه کتک مفصلى خوردن، خودشون به اشتباهشون پى بردن و معذرتخواهى کردن!!!
خلاصه اين سيکل تغيير قيمت ما همچنان ادامه داره و ما نمىدونيم آخرش جنسامون رو ارزون بديم تا بگن چيزاتون تقلبيه يا به قيمت خودش بفروشيم تا بگن گرونفروشيد. هر کارى مىکنيم اين مردم عجيب و غريب ايراد مىگيرن (درست مثل جريان ملا و خرش)!
به نظر شما بهترين راه حل براى اين مشکل چيه و چطورى ميشه اين مردم رو راضى نگه داشت؟ شما اگه جاى ما بوديد چکار مىکرديد؟!!!
تازگيها جريان ما هم شده مثل جريان ملانصرالدين! جريان از اين قراره که ما يه مغازه کتابفروشى داريم که چند وقت پيش بازش کرديم. همون اولا که ميخواستيم مغازه رو راه بندازيم گفتيم جنسا رو از جاهاى ديگه ارزونتر بفروشيم تا هم مردم از قيمتها راضى باشند و فکر نکنن که ما هم مثل خيلى جاهاى ديگه داريم سرشون کلاه ميذاريم و هم اينکه خود ما بتونيم مشترى بيشترى پيدا کنيم!
تو همون هفته اول ديديم هر کى مياد تو مغازه بهمون گير ميده که چرا چيزاتون انقدر ارزونه! حتماً جنساى شما تقلبيه و آشغاله و از اين جور حرفا ....
بعد از يه مدتى ديديم نه بابا کسى زياد چيزى نميخره، فقط به خاطر اينکه ما داريم چيزامون رو ارزون ميديم!!! ما هم که ديديم اينجورى فايدهاى نداره و بجاى اينکه مشترى بيشترى پيدا کنيم، داريم فقط ضرر مىکنيم گفتيم خب يه خورده قيمتا رو مىبريم بالا (البته تا قيمت معموليشون)، تا مردم فکر نکنن جنسامون تقلبى و به درد نخوره!
چشمتون روز بد نبينه از فرداى اون روز هر کى ميومد تو مغازه شروع مىکرد به نصيحت و موعظه و بعضاً فحش که شما گرونفروشيد و دزديد و سر مردم کلاه ميذاريد و از اين جور چيزا ... تازه اينکه خوبه با چند نفر سر همين مسئله دعوا و کتککارى هم کرديم که خب بعد از اينکه کتک مفصلى خوردن، خودشون به اشتباهشون پى بردن و معذرتخواهى کردن!!!
خلاصه اين سيکل تغيير قيمت ما همچنان ادامه داره و ما نمىدونيم آخرش جنسامون رو ارزون بديم تا بگن چيزاتون تقلبيه يا به قيمت خودش بفروشيم تا بگن گرونفروشيد. هر کارى مىکنيم اين مردم عجيب و غريب ايراد مىگيرن (درست مثل جريان ملا و خرش)!
به نظر شما بهترين راه حل براى اين مشکل چيه و چطورى ميشه اين مردم رو راضى نگه داشت؟ شما اگه جاى ما بوديد چکار مىکرديد؟!!!
پنجشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۱
اين متن قشنگ رو از توى وبلاگ «اين و اون» عزيز دزديدم (در اصطلاح سرقت ادبى کردم!) و چون خيلى ازش خوشم اومد، مىنويسمش تا شما هم بخونين و خوشتون بياد! (البته فکر کنم «اين و اون» هم متن مذکور رو از توى يه وبلاگ ديگه دزديده بودن)!!!
سنگپشت و خدا ...
پشتش سنگين بود و جادههای دنيا طولانی. میدانست که هميشه جز اندکی از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته میخزيد، دشوار و کند؛ و دورها هميشه دور بود.
سنگپشت تقديرش را دوست نمیداشت و آن را چون اجباری سخت بر دوش میکشيد.
پرندهای در آسمان پر زد سبک؛ و سنگپشت رو به خدا کرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. کاش پشتم را اين همه سنگين نمیکردی. من هيچ گاه نميرسم، هيچ گاه. و در لاک سنگی خود خزيد، به نيت نااميدی.
خدا سنگپشت را از روی زمين بلند کرد. زمين را نشانش داد. کرهای کوچک بود.
و گفت: نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هيچکس نميرسد، چون رسيدنی در کار نيست فقط رفتن است، حتی اگر اندکی. و هر بار که ميروی، رسيده ای. و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نيست. تو پارهای از هستی را بر دوش میکشی؛ پارهای از مرا.
خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور.
سنگپشت به راه افتاد و گفت: بايد رفت، حتی اگر اندکی؛ و پاره ای از "او" را با عشق به دوش می کشم.
سنگپشت و خدا ...
پشتش سنگين بود و جادههای دنيا طولانی. میدانست که هميشه جز اندکی از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته میخزيد، دشوار و کند؛ و دورها هميشه دور بود.
سنگپشت تقديرش را دوست نمیداشت و آن را چون اجباری سخت بر دوش میکشيد.
پرندهای در آسمان پر زد سبک؛ و سنگپشت رو به خدا کرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. کاش پشتم را اين همه سنگين نمیکردی. من هيچ گاه نميرسم، هيچ گاه. و در لاک سنگی خود خزيد، به نيت نااميدی.
خدا سنگپشت را از روی زمين بلند کرد. زمين را نشانش داد. کرهای کوچک بود.
و گفت: نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هيچکس نميرسد، چون رسيدنی در کار نيست فقط رفتن است، حتی اگر اندکی. و هر بار که ميروی، رسيده ای. و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نيست. تو پارهای از هستی را بر دوش میکشی؛ پارهای از مرا.
خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور.
سنگپشت به راه افتاد و گفت: بايد رفت، حتی اگر اندکی؛ و پاره ای از "او" را با عشق به دوش می کشم.
سهشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۱
مولودىخونى يا نوحهخونى؟!
امروز داشتم تلويزيون نگاه مىکردم که ديدم به مناسبت ولادت امام زمان (عج) يکى از اين مداحان اهل بيت داره مثلاً مولودى مىخونه.
البته مولودى که چه عرض کنم، چون داشت همون نوحهاى رو که براى عزادارى روز عاشورا مىخونن مىخوند، با اين تفاوت که مردم به جاى اينکه سينه بزنن و گريه کنن، داشتن دست مىزدن و گريه مىکردن! من مونده بودم که اين گريههه ديگه براى چى بود؟! (البته فکر کنم بخاطر صداى ناهنجار اون مداحه بود)!
تازه جالبتر از اون اينه که راديو هم توى ماه محرم همين مولودىها رو به جاى نوحه و به اسم عزادارى پخش مىکنه! کسى هم تا دقّت نکنه نمىفهمه که مردم دارن گريه مىکنن و دست مىزنن يا دارن گريه مىکنن و سينه مىزنن!!!
اگه خودتون هم دقّت کنيد حتماً مىفهميد من چى مىگم!
امروز داشتم تلويزيون نگاه مىکردم که ديدم به مناسبت ولادت امام زمان (عج) يکى از اين مداحان اهل بيت داره مثلاً مولودى مىخونه.
البته مولودى که چه عرض کنم، چون داشت همون نوحهاى رو که براى عزادارى روز عاشورا مىخونن مىخوند، با اين تفاوت که مردم به جاى اينکه سينه بزنن و گريه کنن، داشتن دست مىزدن و گريه مىکردن! من مونده بودم که اين گريههه ديگه براى چى بود؟! (البته فکر کنم بخاطر صداى ناهنجار اون مداحه بود)!
تازه جالبتر از اون اينه که راديو هم توى ماه محرم همين مولودىها رو به جاى نوحه و به اسم عزادارى پخش مىکنه! کسى هم تا دقّت نکنه نمىفهمه که مردم دارن گريه مىکنن و دست مىزنن يا دارن گريه مىکنن و سينه مىزنن!!!
اگه خودتون هم دقّت کنيد حتماً مىفهميد من چى مىگم!
دوشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۱
سام عليک!!!
من امروز خيلى خيلى خوشحالم، چون گواهينامه رانندگى گرفتم (شيرينى همتون محفوظه). صبح رفتم امتحان آييننامه و شهر رو دادم و يه ضرب قبول شدم! خب خوشحالى هم داره ديگه چون وقتى يه کسايى رو مىديدم که خيلى ادعاشون مىشد ولى رد مىشدن يه کم داشتم مىترسيدم ولى وقتى رفتم و پشت فرمون نشستم يه دفعه نمىدونم چى شد هر چى استرس داشتم تموم شد و خيلى راحت امتحانمو دادم.
خلاصه که خيلى کيف کردم، حالا هم بايد وايسم تا گواهينامه بياد در خونه، بعد ببرم قابش کنم بزنمش به ديوار خونمون، چون فعلاً که ماشين پاشين نداريم که من سوارش بشم! (يکى نيست بگه آخه مگه بيکار بودى رفتى گواهينامه گرفتى؟!!). منم در جوابش ميگم آره بيکار بودم ديگه پس چى فکر کردى؟ تازه پولام هم تو جيبم گنديده بود گفتم ببرم بريزمشون دور يه خورده بخنديم!!!
فعلاً همين!!!
من امروز خيلى خيلى خوشحالم، چون گواهينامه رانندگى گرفتم (شيرينى همتون محفوظه). صبح رفتم امتحان آييننامه و شهر رو دادم و يه ضرب قبول شدم! خب خوشحالى هم داره ديگه چون وقتى يه کسايى رو مىديدم که خيلى ادعاشون مىشد ولى رد مىشدن يه کم داشتم مىترسيدم ولى وقتى رفتم و پشت فرمون نشستم يه دفعه نمىدونم چى شد هر چى استرس داشتم تموم شد و خيلى راحت امتحانمو دادم.
خلاصه که خيلى کيف کردم، حالا هم بايد وايسم تا گواهينامه بياد در خونه، بعد ببرم قابش کنم بزنمش به ديوار خونمون، چون فعلاً که ماشين پاشين نداريم که من سوارش بشم! (يکى نيست بگه آخه مگه بيکار بودى رفتى گواهينامه گرفتى؟!!). منم در جوابش ميگم آره بيکار بودم ديگه پس چى فکر کردى؟ تازه پولام هم تو جيبم گنديده بود گفتم ببرم بريزمشون دور يه خورده بخنديم!!!
فعلاً همين!!!
یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۱
آفرينش زن (متن سانسکريت)
در آغاز، آفريدگار جهان چون به خلقت زن رسيد، ديد مصالح سفت و سخت را در آفرينش مرد به کار برده و ديگر چيزی نمانده است. در کار خود واله گشت و پس از انديشه بسيار چنين کرد:
گردی رخسار از ماه، تراش تن از پيچک، چسبندگی از پاپيتال، لرزش اندام از گياه، نازکی از نی، شکوفايی از غنچه، سبکی از برگ، پيچ و تاب از خرطوم فيل، چشم از غزال، نيش نگاه از زنبور، شادی از نيزه نور خورشيد، گريه از ابر، سبکسری از نسيم، بزدلی از خرگوش، غرور از طاووس، نرمی از آغوش طوطی، سختی از خاره، شيرينی از انگبين، سنگدلی از پلنگ، گرمی از آتش، سردی از برف، پرگويی از زاغ، زاری از فاخته، دورويی از لک لک و وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و زن را ساخت و به مردش سپرد.
پس از هفته ای، مرد نزد خدا بازآمد و گفت: "خدايا اين که به من داده ای زندگی بر من تباه کرده. پيشهاش پرگويی است، دمی مرا به خود وا نمیگذارد، آزارم میدهد، مدام نوازش میخواهد، دوست دارد هميشه سرگرمش کنم، بيخود میگريد، تنها کارش بیکاری است. آمدهام پساش دهم. زندگی با او برايم امکان پذير نيست، از من بازستاناش."
خدا گفت: "باشد." و زن را پس گرفت. پس از هفته ای ديگر دوباره مرد نزد خدا شد و گفت: "خداوندا تنهای تنها شدهام. به ياد میآورم چگونه برايم آواز میخواند، میرقصيد، از گوشه چشم نگاهم میکرد، با من بازی میکرد، به تنم میچسبيد، خندهاش گوشم را نوازش میداد، تناش خرم و ديدارش دلنواز بود، او را به من باز پس ده."
خدا گفت: "باشد." و زن را به او پس داد. پس از سه روز، ديگربار، مرد شاکی نزد خدا شد و گفت: "خدايا! نمی دانم چگونه است اما گويا زحمت او بيش از رحمت اوست. پس کرم کن و او را از من باز پس گير."
خدا گفت: "دور شو! بس است هر چه گفتی. برو با او بساز!"
در آغاز، آفريدگار جهان چون به خلقت زن رسيد، ديد مصالح سفت و سخت را در آفرينش مرد به کار برده و ديگر چيزی نمانده است. در کار خود واله گشت و پس از انديشه بسيار چنين کرد:
گردی رخسار از ماه، تراش تن از پيچک، چسبندگی از پاپيتال، لرزش اندام از گياه، نازکی از نی، شکوفايی از غنچه، سبکی از برگ، پيچ و تاب از خرطوم فيل، چشم از غزال، نيش نگاه از زنبور، شادی از نيزه نور خورشيد، گريه از ابر، سبکسری از نسيم، بزدلی از خرگوش، غرور از طاووس، نرمی از آغوش طوطی، سختی از خاره، شيرينی از انگبين، سنگدلی از پلنگ، گرمی از آتش، سردی از برف، پرگويی از زاغ، زاری از فاخته، دورويی از لک لک و وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و زن را ساخت و به مردش سپرد.
پس از هفته ای، مرد نزد خدا بازآمد و گفت: "خدايا اين که به من داده ای زندگی بر من تباه کرده. پيشهاش پرگويی است، دمی مرا به خود وا نمیگذارد، آزارم میدهد، مدام نوازش میخواهد، دوست دارد هميشه سرگرمش کنم، بيخود میگريد، تنها کارش بیکاری است. آمدهام پساش دهم. زندگی با او برايم امکان پذير نيست، از من بازستاناش."
خدا گفت: "باشد." و زن را پس گرفت. پس از هفته ای ديگر دوباره مرد نزد خدا شد و گفت: "خداوندا تنهای تنها شدهام. به ياد میآورم چگونه برايم آواز میخواند، میرقصيد، از گوشه چشم نگاهم میکرد، با من بازی میکرد، به تنم میچسبيد، خندهاش گوشم را نوازش میداد، تناش خرم و ديدارش دلنواز بود، او را به من باز پس ده."
خدا گفت: "باشد." و زن را به او پس داد. پس از سه روز، ديگربار، مرد شاکی نزد خدا شد و گفت: "خدايا! نمی دانم چگونه است اما گويا زحمت او بيش از رحمت اوست. پس کرم کن و او را از من باز پس گير."
خدا گفت: "دور شو! بس است هر چه گفتی. برو با او بساز!"
دوستان، عزيزان و همکاران عزيز!
سلام، من دوباره برگشتم!
چند وقت بود که حال و حوصله و فرصت وبلاگنويسى نداشتم، اما زياد هم خوشحال نشيد چون چند روز ديگه بايد برم خدمت مقدس سربازى! و فکر هم نکنم که بتونم حالا حالاها برگردم و اينجا رو به روز کنم. به قول يارو گفتنى: فلاني يار خوبى بود و ما قدرش ندانستيد!!!
سلام، من دوباره برگشتم!
چند وقت بود که حال و حوصله و فرصت وبلاگنويسى نداشتم، اما زياد هم خوشحال نشيد چون چند روز ديگه بايد برم خدمت مقدس سربازى! و فکر هم نکنم که بتونم حالا حالاها برگردم و اينجا رو به روز کنم. به قول يارو گفتنى: فلاني يار خوبى بود و ما قدرش ندانستيد!!!
دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۱
يه حرفاى ديگه از يه آدماى ديگه!!!
در عشق پيروز کسى است که پاى به فرار مىنهد!
«ناپلئون»
دانشگاه تمام استعدادهاى افراد از جمله بىاستعدادى آنها را آشکار مىکند.
«آنتوان چخوف»
در اين دنيا فقط دو تراژدى وجود دارد، يکى آنست که آنچه را که مىخواهيم به دست نياوريم و ديگرى آنست که آنچه را که مىخواهيم به دست بياوريم.
«اسکار وايلد»
در عشق پيروز کسى است که پاى به فرار مىنهد!
«ناپلئون»
دانشگاه تمام استعدادهاى افراد از جمله بىاستعدادى آنها را آشکار مىکند.
«آنتوان چخوف»
در اين دنيا فقط دو تراژدى وجود دارد، يکى آنست که آنچه را که مىخواهيم به دست نياوريم و ديگرى آنست که آنچه را که مىخواهيم به دست بياوريم.
«اسکار وايلد»
یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۱
اشتراک در:
پستها (Atom)








