یادش به خیر آن روزها، باران که میزد
آسیمه سر، از خانه تا هم میدویدیم
بیچتر و با لبخندی از دیدار دیگر
بر سنگ فرش کوچه با هم میدویدیم
بیگانه با دنیای بیاحساس، حتی
در خانه همسایهها هم، میدویدیم
زاین کوچه تا آن کوچه از این سو به آن سو
با دست هم، بی راهه را هم میدویدیم
می گفتمت: هر روز باران کاش میزد
در سایه اش هر روز ما هم میدویدیم
میگفتیام: کاش آسمان هم راهمان بود
هر بار با هم تا خدا هم میدویدیم
امروز اما خیس باران بی تو هستم ...
با یادی از وقتی که با هم میدویدیم
شاید بشویند ابر ها از خاطراتم
آن روزهایی را که تا هم میدویدیم ...
هورمزد یعقوبی نژاد
جمعه، آبان ۰۸، ۱۳۸۸
جمعه، آبان ۰۱، ۱۳۸۸
زندگی کن...
برقص
چنانکه گویی کسی تو را نمیبیند
عشق بورز
چنانکه گویی هرگز آزرده نشدهای
بخوان
چنانکه گویی کسی تو را نمیشنود
زندگی کن
چنانکه گویی بهشت روی زمین است
چنانکه گویی کسی تو را نمیبیند
عشق بورز
چنانکه گویی هرگز آزرده نشدهای
بخوان
چنانکه گویی کسی تو را نمیشنود
زندگی کن
چنانکه گویی بهشت روی زمین است
جمعه، مهر ۲۴، ۱۳۸۸
انسانها از ديد دكتر علي شريعتي
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته عمده تقسیم کرده است:
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند (عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند (مردگانی متحرک در جهان). خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بی شخصیت اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی آیند. مرده و زنده اشان یکی است.
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند (آدمهای معتبر و با شخصیت). کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
آنانی که وقتی هستند نیستند و وقتی که نیستند هستند (شگفت انگیز ترین آدمها). در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز می شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم، قفل بر زبانمان می زنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند (عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند (مردگانی متحرک در جهان). خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بی شخصیت اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی آیند. مرده و زنده اشان یکی است.
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند (آدمهای معتبر و با شخصیت). کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
آنانی که وقتی هستند نیستند و وقتی که نیستند هستند (شگفت انگیز ترین آدمها). در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز می شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم، قفل بر زبانمان می زنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۸
عطر گل
شما ممکن است بتوانید گُلی را زیر پا لگدمال کنید. اما محال است بتوانید عطر آنرا در فضا محو سازید.
سهشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۸
مردم شهر سياه...
مردم شهر سياه خندههاشان همه از روى رياست؛
ما در اين شهر دويديم چه سود، هر کجا پرسه زديم خبر از عشق نبود!
ما در اين شهر دويديم چه سود، هر کجا پرسه زديم خبر از عشق نبود!
دوشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۸
گنجه!
یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۸
سخناني از دكتر علي شريعتي
ترجیح می دهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم.
* * * * *
روزی از روزها و شبی از شبها، خواهم افتاد و خواهم مُرد. اما میخواهم هر چه بیشتر بروم، تا هر چه دورتر بیفتم، تا هر چه دیرتر بیفتم. هر چه دیرتر و دورتر بمیرم. نمیخواهم حتی یک گام یا یک لحظه، بیش از آنکه میتوانستم بروم و بمانم، افتاده باشم و جان داده باشم، همین....
* * * * *
نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگیام را یکی از اجدادم، دیگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...
* * * * *
آنگاه که همه به دنبال چشمانی زیبا هستند، تو به دنبال نگاهی زیبا باش.
* * * * *
خداوندا؛ به من فضیلتی عطا فرما که تا با کفشهای کسی راه نرفتهام در مورد راه رفتن او اظهار نظر نکنم....
* * * * *
روزی از روزها و شبی از شبها، خواهم افتاد و خواهم مُرد. اما میخواهم هر چه بیشتر بروم، تا هر چه دورتر بیفتم، تا هر چه دیرتر بیفتم. هر چه دیرتر و دورتر بمیرم. نمیخواهم حتی یک گام یا یک لحظه، بیش از آنکه میتوانستم بروم و بمانم، افتاده باشم و جان داده باشم، همین....
* * * * *
نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگیام را یکی از اجدادم، دیگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...
* * * * *
آنگاه که همه به دنبال چشمانی زیبا هستند، تو به دنبال نگاهی زیبا باش.
* * * * *
خداوندا؛ به من فضیلتی عطا فرما که تا با کفشهای کسی راه نرفتهام در مورد راه رفتن او اظهار نظر نکنم....
شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۸
عمر نمانده است بسي
در سرم نيست بجز ديدن تو سودايي / در دلم نيست، بجز پيش تو مردن هوسي
پيش از آن کز تو مرا جان به لب آيد ناگاه / نظري کن تو، مرا عمر نمانده است بسي
پيش از آن کز تو مرا جان به لب آيد ناگاه / نظري کن تو، مرا عمر نمانده است بسي
دوشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۸
ساده است...
ساده است نوازشِ سگي ولگرد
شاهدِ آن بودن كه
چگونه زيرِ غلتكي ميرود
و گفتن كه «سگِ من نبود»
ساده است ستايشِ گُلي
چيدنش
و از ياد بردن كه گلدان را آب بايد داد.
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمی شناسمش
ساده است لغزشهاي خود را شناختن
با ديگران زيستن به حسابِ ايشان
و گفتن كه من اين چنينم.
و ساده است....
شاهدِ آن بودن كه
چگونه زيرِ غلتكي ميرود
و گفتن كه «سگِ من نبود»
ساده است ستايشِ گُلي
چيدنش
و از ياد بردن كه گلدان را آب بايد داد.
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمی شناسمش
ساده است لغزشهاي خود را شناختن
با ديگران زيستن به حسابِ ايشان
و گفتن كه من اين چنينم.
و ساده است....
دلم تنگ است
به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايي تنها و تاريك خدا مانند
دلم تنگ است...
بيا اي روشن اي روشن تر از لبخند.
شبم را روز كن در زير سرپوش سياهيها
دلم تنگ است...
در اين تنهايي تنها و تاريك خدا مانند
دلم تنگ است...
بيا اي روشن اي روشن تر از لبخند.
شبم را روز كن در زير سرپوش سياهيها
دلم تنگ است...
شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۸
رهايي عشق
پس از سفرهای بسیار
و عبور از فراز و فرود امواج این دریایِ طوفان خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم،
بادبان بر چینم،
پارو وا نهم،
سکان رها کنم،
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو گیرم،
آغوشت را باز یابم،
استواری امن زمین را زیر پای خویش!
پنجه در افکندهایم با دستهایمان به جای رها شدن،
سنگین سنگين بر دوش میکشیم بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان،
عشق ما نیازمند رهائیست نه تصاحب،
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه.
و عبور از فراز و فرود امواج این دریایِ طوفان خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم،
بادبان بر چینم،
پارو وا نهم،
سکان رها کنم،
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو گیرم،
آغوشت را باز یابم،
استواری امن زمین را زیر پای خویش!
پنجه در افکندهایم با دستهایمان به جای رها شدن،
سنگین سنگين بر دوش میکشیم بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان،
عشق ما نیازمند رهائیست نه تصاحب،
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه.
بودن تو
شبنم و برگها یخ زده است
و آرزوهای من نیز.
ابرهای برفزا بر آسمان در هم می پیچید،
باد می وزد،
و توفان در می رسد،
زخم های من می فسرد.
یخ آب می شود در روح من
در اندیشههایم،
بهار حضور تو است
بودن تو است.
“احمد شاملو”
و آرزوهای من نیز.
ابرهای برفزا بر آسمان در هم می پیچید،
باد می وزد،
و توفان در می رسد،
زخم های من می فسرد.
یخ آب می شود در روح من
در اندیشههایم،
بهار حضور تو است
بودن تو است.
“احمد شاملو”
پنجشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۸
برگ...
چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۸
یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۸
جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۸
روز نخست عاشقی
یکم بار که عاشق شد قلبش کبوتر بود و تنش از گل سرخ.اما عشق آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد و آن باغبان است که گلهای سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخش را پرپر کرد.
دوم بار که عاشق شد قلبش آهو بود و تنش از ترمه و ترنم.اما عشق آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند. پس آهویش را درید و تنش را به طوفان خود تکه تکه کرد که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.
سوم بار که عاشق شد قلبش عقاب بود تنش از تنه سرو.اما عشق آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند. پس عقاب در آسمان گم شد و تنش تابوتی روان بر رود عشق.
و چهارم و پنجم و ششم بار و هزار بار...
هزار و یکم بار که عاشق شد قلبش اسبی بود ز پولاد و آتش و خون و تنش از سنگ و غیرت و استخوان... و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید چنانکه قلبش از جا کنده شد و گفت:از این پس زندگی میدان است و حریف خداوند.
پس قلبت را بیاموز که:
عشق کار نازکان نرم نیست
عشق کار پهلوانان است ای پسر
آنگاه تازیانه ای بر سمند زد و تاخت
و آن روز روز نخست عاشقی بود....
دوم بار که عاشق شد قلبش آهو بود و تنش از ترمه و ترنم.اما عشق آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند. پس آهویش را درید و تنش را به طوفان خود تکه تکه کرد که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.
سوم بار که عاشق شد قلبش عقاب بود تنش از تنه سرو.اما عشق آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند. پس عقاب در آسمان گم شد و تنش تابوتی روان بر رود عشق.
و چهارم و پنجم و ششم بار و هزار بار...
هزار و یکم بار که عاشق شد قلبش اسبی بود ز پولاد و آتش و خون و تنش از سنگ و غیرت و استخوان... و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید چنانکه قلبش از جا کنده شد و گفت:از این پس زندگی میدان است و حریف خداوند.
پس قلبت را بیاموز که:
عشق کار نازکان نرم نیست
عشق کار پهلوانان است ای پسر
آنگاه تازیانه ای بر سمند زد و تاخت
و آن روز روز نخست عاشقی بود....
سهشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۸
دچار يعني عاشق
چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهايي.
چقدر هم تنها!
خیال مي کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
دچار يعني عاشق.
و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك، دچار آبي بيكران باشد.
چه فكر نازك غمناكي!
***
... ماهي كوچك دچار آبي بي كران بود.آرزويش همه اين بود كه روزي به دريا برسد. و هزار و يك گره آن را باز كند و چه سخت است وقتي كه ماهي كوچك عاشق شود. عاشق درياي بزرگ. ماهي هميشه و همه جا به دنبال دريا مي گشت، اما پيدايش نمي كرد. هر روز و هر شب مي رفت، اما به دريا نمي رسيد. كجا بود اين درياي مرموز گمشده پنهان كه هر چه بيشتر مي گشت، گم تر مي شد و هر چه كه مي رفت، دورتر.
ماهي مدام ميگريست، از دوري و از دلتنگي. و در اشك و دلتنگياش غوطه مي خورد. هميشه با خود ميگفت: «اينجا سرزمين اشكهاست. اشك عاشقاني كه پيش از من گريسته اند، چون هيچ وقت دريا را نديدند؛ و فكر ميكرد شايد جايي دور از اين قطره هاي شور حزن انگيز دريا منتظر است.»
ماهي يك عمر گريست و در اشكهاي خود غرق شد و مرد، اما هيچ وقت نفهميد كه دريا همان بود كه عمري در آن غوطه مي خورد.
***
قصه كه به اينجا رسيد، آدم گفت: «ماهي در آب بود و نمي دانست، شايد آدمي با خداست و نمي داند... و شايد آن دوري كه عمري از آن دم زديم، تنها يك اشتباه باشد.»
آن وقت لبخند زد. خوشبختي از راه رسيد و بهشت همان دم برپا شد.
چقدر هم تنها!
خیال مي کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
دچار يعني عاشق.
و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك، دچار آبي بيكران باشد.
چه فكر نازك غمناكي!
***
... ماهي كوچك دچار آبي بي كران بود.آرزويش همه اين بود كه روزي به دريا برسد. و هزار و يك گره آن را باز كند و چه سخت است وقتي كه ماهي كوچك عاشق شود. عاشق درياي بزرگ. ماهي هميشه و همه جا به دنبال دريا مي گشت، اما پيدايش نمي كرد. هر روز و هر شب مي رفت، اما به دريا نمي رسيد. كجا بود اين درياي مرموز گمشده پنهان كه هر چه بيشتر مي گشت، گم تر مي شد و هر چه كه مي رفت، دورتر.
ماهي مدام ميگريست، از دوري و از دلتنگي. و در اشك و دلتنگياش غوطه مي خورد. هميشه با خود ميگفت: «اينجا سرزمين اشكهاست. اشك عاشقاني كه پيش از من گريسته اند، چون هيچ وقت دريا را نديدند؛ و فكر ميكرد شايد جايي دور از اين قطره هاي شور حزن انگيز دريا منتظر است.»
ماهي يك عمر گريست و در اشكهاي خود غرق شد و مرد، اما هيچ وقت نفهميد كه دريا همان بود كه عمري در آن غوطه مي خورد.
***
قصه كه به اينجا رسيد، آدم گفت: «ماهي در آب بود و نمي دانست، شايد آدمي با خداست و نمي داند... و شايد آن دوري كه عمري از آن دم زديم، تنها يك اشتباه باشد.»
آن وقت لبخند زد. خوشبختي از راه رسيد و بهشت همان دم برپا شد.
دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۸
اعتراف
بايداعتراف كنم ،
من نيز به آسمان نگاه كرده ام.
دزدانه
به ستاره ها نگاه كرده ام ،
نه به تماميشان !
تنها به آنها كه شبيه ترند
آنها كه به چشمان تو شبيه ترند !
من نيز به آسمان نگاه كرده ام.
دزدانه
به ستاره ها نگاه كرده ام ،
نه به تماميشان !
تنها به آنها كه شبيه ترند
آنها كه به چشمان تو شبيه ترند !
جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۸
اشتراک در:
پستها (Atom)



