جمعه، مهر ۲۴، ۱۳۸۸

انسانها از ديد دكتر علي شريعتي

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته عمده تقسیم کرده است:

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند (عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند (مردگانی متحرک در جهان). خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بی شخصیت اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی آیند. مرده و زنده اشان یکی است.
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند (آدمهای معتبر و با شخصیت). کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

آنانی که وقتی هستند نیستند و وقتی که نیستند هستند (شگفت انگیز ترین آدمها). در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز می شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم، قفل بر زبانمان می زنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۸

عطر گل

شما ممکن است بتوانید گُلی را زیر پا لگدمال کنید. اما محال است بتوانید عطر آنرا در فضا محو سازید.

سه‌شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۸

مردم شهر سياه...

مردم شهر سياه خنده‌هاشان همه از روى رياست؛
ما در اين شهر دويديم چه سود، هر کجا پرسه زديم خبر از عشق نبود!

دوشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۸

گنجه!

کاش سرم را بردارم
و برای هفته‌ای در گنجه‌ای بگذارم و قفل کنم
در تاریکی یک گنجه خالی…
روی شانه‌هایم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته‌ای در سایه‌اش آرام گیرم…
"ناظم حکمت"

یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۸

سخناني از دكتر علي شريعتي

ترجیح می دهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم.

* * * * *

روزی از روزها و شبی از شبها، خواهم افتاد و خواهم مُرد. اما می‌خواهم هر چه بیشتر بروم، تا هر چه دورتر بیفتم، تا هر چه دیرتر بیفتم. هر چه دیرتر و دورتر بمیرم. نمی‌خواهم حتی یک گام یا یک لحظه، بیش از آنکه می‌توانستم بروم و بمانم، افتاده باشم و جان داده باشم، همین....

* * * * *

نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگی‌ام را یکی از اجدادم، دیگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...

* * * * *

آنگاه که همه به دنبال چشمانی زیبا هستند، تو به دنبال نگاهی زیبا باش.

* * * * *

خداوندا؛ به من فضیلتی عطا فرما که تا با کفش‌های کسی راه نرفته‌ام در مورد راه رفتن او اظهار نظر نکنم....

شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۸

عمر نمانده است بسي

در سرم نيست بجز ديدن تو سودايي / در دلم نيست، بجز پيش تو مردن هوسي
پيش از آن کز تو مرا جان به لب آيد ناگاه / نظري کن تو، مرا عمر نمانده است بسي

دوشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۸

ساده است...

ساده است نوازشِ سگي ولگرد
شاهدِ آن بودن كه
چگونه زيرِ غلتكي مي‌رود
و گفتن كه «سگِ من نبود»

ساده است ستايشِ گُلي
چيدنش
و از ياد بردن كه گلدان را آب بايد داد.

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمی شناسمش

ساده است لغزش‌هاي خود را شناختن
با ديگران زيستن به حسابِ ايشان
و گفتن كه من اين چنينم.

و ساده است....

دلم تنگ است

به ديدارم بيا هر شب

در اين تنهايي تنها و تاريك خدا مانند

دلم تنگ است...

بيا اي روشن اي روشن تر از لبخند.

شبم را روز كن در زير سرپوش سياهيها

دلم تنگ است...

روز باراني

روزی برای بیرون رفتن بود، باران آمد هیچکس بیرون نرفت، الا مستان....

شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۸

رهايي عشق

پس از سفرهای بسیار
و عبور از فراز و فرود امواج این دریایِ طوفان خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم،
بادبان بر چینم،
پارو وا نهم،
سکان رها کنم،
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو گیرم،
آغوشت را باز یابم،
استواری امن زمین را زیر پای خویش!
پنجه در افکنده‌ایم با دستهایمان به جای رها شدن،
سنگین سنگين بر دوش می‌کشیم بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان،
عشق ما نیازمند رهائیست نه تصاحب،
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه.

بودن تو

شبنم و برگ‌ها یخ زده است
و آرزوهای من نیز.
ابرهای برفزا بر آسمان در هم می‌ پیچید،
باد می‌ وزد،
و توفان در می ‌رسد،
زخم های من می ‌فسرد.
یخ آب می شود در روح من
در اندیشه‌هایم،
بهار حضور تو است
بودن تو است.

“احمد شاملو”

پنجشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۸

برگ...

تمام هستي ام را برگي کن!
بر درختي بياويز!
خودت باد شو!
بر من بوز!
به زمينم بيانداز!


خدا که شدي و از من گذر کردي ...
خيالم راحت مي شود
جاي پاي تو، مرا
و همه هستي مرا
تقديس مي کند!


چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۸

روز مبادا

من اينجا...دلم...
سخت معجزه مي خواهد...
و تو انگار...
معجزه هايت را گذاشته اي
براي روز مبادا...
هر بار
کودکي را مي خندانم....
دلم روشن مي شود
که هنوز اميدي هست...
اما
خودت بهتر مي داني
که کار از کودک و لبخند گذشته است...

یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۸

تاس خوب

زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردن است...

جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۸

روز نخست عاشقی

یکم بار که عاشق شد قلبش کبوتر بود و تنش از گل سرخ.اما عشق آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد و آن باغبان است که گلهای سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخش را پرپر کرد.
دوم بار که عاشق شد قلبش آهو بود و تنش از ترمه و ترنم.اما عشق آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند. پس آهویش را درید و تنش را به طوفان خود تکه تکه کرد که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.
سوم بار که عاشق شد قلبش عقاب بود تنش از تنه سرو.اما عشق آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند. پس عقاب در آسمان گم شد و تنش تابوتی روان بر رود عشق.
و چهارم و پنجم و ششم بار و هزار بار...
هزار و یکم بار که عاشق شد قلبش اسبی بود ز پولاد و آتش و خون و تنش از سنگ و غیرت و استخوان... و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید چنانکه قلبش از جا کنده شد و گفت:از این پس زندگی میدان است و حریف خداوند.
پس قلبت را بیاموز که:
عشق کار نازکان نرم نیست
عشق کار پهلوانان است ای پسر
آنگاه تازیانه ای بر سمند زد و تاخت
و آن روز روز نخست عاشقی بود....

سه‌شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۸

دچار يعني عاشق

چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهايي.
چقدر هم تنها!
خیال مي کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
دچار يعني عاشق.
و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك، دچار آبي بيكران باشد.
چه فكر نازك غمناكي!
***
... ماهي كوچك دچار آبي بي كران بود.آرزويش همه اين بود كه روزي به دريا برسد. و هزار و يك گره آن را باز كند و چه سخت است وقتي كه ماهي كوچك عاشق شود. عاشق درياي بزرگ. ماهي هميشه و همه جا به دنبال دريا مي گشت، اما پيدايش نمي كرد. هر روز و هر شب مي رفت، اما به دريا نمي رسيد. كجا بود اين درياي مرموز گمشده پنهان كه هر چه بيشتر مي گشت، گم تر مي شد و هر چه كه مي رفت، دورتر.
ماهي مدام ميگريست، از دوري و از دلتنگي. و در اشك و دلتنگي‌اش غوطه مي خورد. هميشه با خود مي‌گفت: «اينجا سرزمين اشكهاست. اشك عاشقاني كه پيش از من گريسته اند، چون هيچ وقت دريا را نديدند؛ و فكر مي‌كرد شايد جايي دور از اين قطره هاي شور حزن انگيز دريا منتظر است.»
ماهي يك عمر گريست و در اشكهاي خود غرق شد و مرد، اما هيچ وقت نفهميد كه دريا همان بود كه عمري در آن غوطه مي خورد.
***
قصه كه به اينجا رسيد، آدم گفت: «ماهي در آب بود و نمي دانست، شايد آدمي با خداست و نمي داند... و شايد آن دوري كه عمري از آن دم زديم، تنها يك اشتباه باشد.»
آن وقت لبخند زد. خوشبختي از راه رسيد و بهشت همان دم برپا شد.

دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۸

اعتراف

بايداعتراف كنم ،

من نيز به آسمان نگاه كرده ام.

دزدانه

به ستاره ها نگاه كرده ام ،

نه به تماميشان !

تنها به آنها كه شبيه ترند

آنها كه به چشمان تو شبيه ترند !

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۸

دلتنگي


بی سبب دلتنگم
باز هم گویا در جایی دور

قطره بارانی
تشنه دیدن دریای پر از همهمه و موج

به مرداب افتاد...

عميق ترين درد زندگي

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي...
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاري است...
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است...
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست....

چشمها را بايد شست...

دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۸

کاغذ سفید

کاغذ سفید را هر چه قدر هم که تمیز و زیبا باشد کسی قاب نمی گیرد،
برای ماندگاری در ذهن ها باید حرفی برای گفتن داشت.