رفتن دليل نبودن نيست
در آسمان تو پرواز مي کنم
عصري غمگين و غروبي غمگين تر در پيش
من بيزار از خود و از کرده خويش
دل نامهربانم را به دوش
مي کشم تا آنسوي مرزهاي انزوا
پنهانش مي کنم.
تو باور نکن
اما
من عاشقم
رفتن دليل نبودن نيست
در غروب آسمان تو شايد
در شب خويش چگونه بي تو گم شوم ؟
تو را تا فردا تا سپيده با خود خواهم برد
با ياد تو و با عشق تو خواهم مرد
تو باور نکن اما من عاشقم ...
چهارشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۶
باران
گفتي ميروم
باران كه ببارد برميگردم...
باور كردم
حالا سالها از دوري ديدار و دست ها
در گذر باران هايي كه آمدند
تا دست خلوت هاي مرا
به دور دست تو گره بزنند
مي گذرد...
و تو نيامدي
حق داري!
ديگر روزگار اعتماد به باران و بابونه هاي خيالي گذشته است
و من حتي نگران نيامدنت هم نيستم
حالا خوب ميدانم
هر باراني كه ببارد
چشماني منتظر، دنبال دستهاي تنهايي ميگردند
كه صاحب شعرند
و قرار است روزي
به بهانه باران برگردند ...
باران كه ببارد برميگردم...
باور كردم
حالا سالها از دوري ديدار و دست ها
در گذر باران هايي كه آمدند
تا دست خلوت هاي مرا
به دور دست تو گره بزنند
مي گذرد...
و تو نيامدي
حق داري!
ديگر روزگار اعتماد به باران و بابونه هاي خيالي گذشته است
و من حتي نگران نيامدنت هم نيستم
حالا خوب ميدانم
هر باراني كه ببارد
چشماني منتظر، دنبال دستهاي تنهايي ميگردند
كه صاحب شعرند
و قرار است روزي
به بهانه باران برگردند ...
پنجشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۳
دوشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۳
خانه
آنجا را كه نمىدانم... ولى اينجا، باد مىآيد....
هواى انتظار هم كه همچنان سرد است!
مىدانى...
معرفت يخ زده است!
من هم هنوز در كوچههاى ديروز، به دنبال خانهات مىگردم!
..........
گرچه مىگويند، امروزت، تلخ بود...
اما به مزاق ما شيرين است!
..........
راستى به خاطر بسپار...
راه خانهام را مىگويم! برايت نشانى خانهام را گذاشتم...
در انتظار براى پر گشودن!
هواى انتظار هم كه همچنان سرد است!
مىدانى...
معرفت يخ زده است!
من هم هنوز در كوچههاى ديروز، به دنبال خانهات مىگردم!
..........
گرچه مىگويند، امروزت، تلخ بود...
اما به مزاق ما شيرين است!
..........
راستى به خاطر بسپار...
راه خانهام را مىگويم! برايت نشانى خانهام را گذاشتم...
در انتظار براى پر گشودن!
یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۳
ديوانگي
ما هم شکسته خاطر و ديوانه بودهايم
ما هم اسير طره جانانه بودهايم
ما نيز چون نسيم سحر در حريم باغ
روزی نديم بلبل و پروانه بودهايم
ما هم به روزگار جوانی ز شور عشق
عشرت فزای مردم فرزانه بودهايم
بر کام خشک ما به حقارت نظر مکن
ما هم رفيق ساغر و پيمانه بودهايم
ای عاقلان به لذت ديوانگی قسم
ما نيز دل شکسته و ديوانه بودهايم
ما هم اسير طره جانانه بودهايم
ما نيز چون نسيم سحر در حريم باغ
روزی نديم بلبل و پروانه بودهايم
ما هم به روزگار جوانی ز شور عشق
عشرت فزای مردم فرزانه بودهايم
بر کام خشک ما به حقارت نظر مکن
ما هم رفيق ساغر و پيمانه بودهايم
ای عاقلان به لذت ديوانگی قسم
ما نيز دل شکسته و ديوانه بودهايم
پنجشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۳
روشنايي
افق تاريك؛
دنيا تنگ؛
نوميدى توانفرساست.
مىدانم.
وليكن رهسپردن در سياهى
رو به سوى روشنى زيباست؛
مىدانى؟
به شوق نور؛ در ظلمت قدم بردار.
به اين غمهاى جان آزار؛ دل مسپار!
كه مرغان گلستانزاد؛
- كه سرشارند از آواز آزادى -
نمىدانند هرگز؛ لذت و ذوق رهايى را.
و رعنايان تن در نور پرورده؛
نمىدانند در پايان تاريكى؛ شكوه روشنايى را.
«فريدون مشيرى»
دنيا تنگ؛
نوميدى توانفرساست.
مىدانم.
وليكن رهسپردن در سياهى
رو به سوى روشنى زيباست؛
مىدانى؟
به شوق نور؛ در ظلمت قدم بردار.
به اين غمهاى جان آزار؛ دل مسپار!
كه مرغان گلستانزاد؛
- كه سرشارند از آواز آزادى -
نمىدانند هرگز؛ لذت و ذوق رهايى را.
و رعنايان تن در نور پرورده؛
نمىدانند در پايان تاريكى؛ شكوه روشنايى را.
«فريدون مشيرى»
یکشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۳
كرگدنها هم عاشق مىشوند!
كرگدن گفت: نه امكان ندارد كرگدنها نمىتوانند با كسى دوست بشوند. پرنده گفت: اما پشت تو مىخارد. لاى چينهاى پوستت پر از حشرههاى ريز است. يكى بايد پشت تو را بخاراند. يكى بايد حشرههاى تو را بردارد. كرگدن گفت: اما من نمىتوانم با كسى دوست بشوم. پوست من خيلى كلفت است. همه به من مىگويند پوست كلفت....
پرنده گفت: اين كه امكان ندارد، همه قلب دارند.
كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمىبينم.
پرنده گفت: خوب چون از قلبت استفاده نمىكنى، قلبت را نمىبينى. ولى من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك دارى.
كرگدن گفت: نه، من قلب نازك ندارم، من حتماً يك قلب كلفت دارم.
پرنده گفت: نه، تو حتماً يك قلب نازك دارى چون به جاى اين كه پرنده را بترسانى، به جاى اينكه لگدش كنى، به جاى اينكه دهن گشاد و گندهات را باز كنى و آن را بخورى، دارى با او حرف مىزنى.
كرگدن گفت: خوب اين يعنى چى؟
پرنده گفت: وقتى يك كرگدن پوست كلفت، يك قلب نازك دارد يعنى چى؟ يعنى اينكه مىتواند عاشق بشود.
كرگدن گفت: اينها كه مىگويى، يعنى چى؟
پرنده گفت: يعنى... بگذار روى پوست كلفت قشنگت بنشينم....
كرگدن چيزى نگفت. يعنى داشت دنبال يك جمله مناسب مىگشت. فكر كرد بهتر است همان اولين جملهاش را بگويد....
اما پرنده پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مىخاراند.
كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مىآيد. اما نمىدانست از چى خوشش مىآيد.
كرگدن گفت: اسم اين دوست داشتن است؟ اسم اين كه من دلم مىخواهد تو روى پشت من بمانى و مزاحمهاى كوچولوى پشتم را بخورى؟
پرنده گفت: نه، اسم اين نياز است، من دارم به تو كمك مىكنم و تو از اينكه نيازت برطرف مىشود احساس خوبى دارى. يعنى احساس رضايت مىكنى، اما دوست داشتن از اين مهمتر است.
كرگدن نفهميد كه پرنده چه مىگويد.
روزها گذشت، روزها و ماهها و پرنده هر روز مىآمد و پشت كرگدن مىنشست و هر روز پشتش را مىخاراند و كرگدن هر روز احساس خوبى داشت.
يك روز كرگدن به پرنده گفت: به نظر تو اين موضوع كه كرگدنى از اين كه پرندهاى پشتش را مىخاراند، احساس خوبى دارد، براى يك كرگدن كافى است؟
پرنده گفت: نه كافى نيست.
كرگدن گفت: درست است كافى نيست، چون من حس مىكنم چيزهاى ديگرى هم دوست دارم. راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم.
پرنده چرخى زد و پرواز كرد و چرخى زد و آواز خواند، جلوى چشمهاى كرگدن.
كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد. اما سير نشد. كرگدن مىخواست همين طور تماشا كند. با خودش گفت: اين صحنه قشنگترين صحنه دنياست و اين پرنده قشنگترين پرنده دنيا و او خوشبختترين كرگدن روى زمين. وقتى كرگدن به اينجا رسيد، احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.
كرگدن ترسيد و گفت: پرنده، پرنده عزيزم من قلبم را ديدم. همان قلب نازكم را كه مىگفتى، اما قلبم از چشمم افتاد. حالا چكار كنم؟
پرنده برگشت و اشكهاى كرگدن را ديد. آمد و روى سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز، تو يك عالم از اين قلبهاى نازك دارى.
كرگدن گفت: راستى اينكه كرگدنى دوست دارد، پرندهاى را تماشا كند و وقتى تماشايش مىكند، قلبش از چشمش مىافتد، يعنى چى؟
پرنده گفت: يعنى اينكه كرگدنها هم عاشق مىشوند.
كرگدن گفت: عاشق يعنى چه؟
پرنده گفت: يعنى كسى كه قلبش از چشمش مىچكد.
كرگدن باز هم منظور پرنده را نفهميد. اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمش بيفتد.
كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمش بريزد، يك روز حتماً قلبش تمام مىشود.
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت: من كه اصلاً قلب نداشتم، حالا كه پرنده به من قلب داد، چه عيبى دارد، بگذار تمام قلبم را براى او بريزم....
پرنده گفت: اين كه امكان ندارد، همه قلب دارند.
كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمىبينم.
پرنده گفت: خوب چون از قلبت استفاده نمىكنى، قلبت را نمىبينى. ولى من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك دارى.
كرگدن گفت: نه، من قلب نازك ندارم، من حتماً يك قلب كلفت دارم.
پرنده گفت: نه، تو حتماً يك قلب نازك دارى چون به جاى اين كه پرنده را بترسانى، به جاى اينكه لگدش كنى، به جاى اينكه دهن گشاد و گندهات را باز كنى و آن را بخورى، دارى با او حرف مىزنى.
كرگدن گفت: خوب اين يعنى چى؟
پرنده گفت: وقتى يك كرگدن پوست كلفت، يك قلب نازك دارد يعنى چى؟ يعنى اينكه مىتواند عاشق بشود.
كرگدن گفت: اينها كه مىگويى، يعنى چى؟
پرنده گفت: يعنى... بگذار روى پوست كلفت قشنگت بنشينم....
كرگدن چيزى نگفت. يعنى داشت دنبال يك جمله مناسب مىگشت. فكر كرد بهتر است همان اولين جملهاش را بگويد....
اما پرنده پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مىخاراند.
كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مىآيد. اما نمىدانست از چى خوشش مىآيد.
كرگدن گفت: اسم اين دوست داشتن است؟ اسم اين كه من دلم مىخواهد تو روى پشت من بمانى و مزاحمهاى كوچولوى پشتم را بخورى؟
پرنده گفت: نه، اسم اين نياز است، من دارم به تو كمك مىكنم و تو از اينكه نيازت برطرف مىشود احساس خوبى دارى. يعنى احساس رضايت مىكنى، اما دوست داشتن از اين مهمتر است.
كرگدن نفهميد كه پرنده چه مىگويد.
روزها گذشت، روزها و ماهها و پرنده هر روز مىآمد و پشت كرگدن مىنشست و هر روز پشتش را مىخاراند و كرگدن هر روز احساس خوبى داشت.
يك روز كرگدن به پرنده گفت: به نظر تو اين موضوع كه كرگدنى از اين كه پرندهاى پشتش را مىخاراند، احساس خوبى دارد، براى يك كرگدن كافى است؟
پرنده گفت: نه كافى نيست.
كرگدن گفت: درست است كافى نيست، چون من حس مىكنم چيزهاى ديگرى هم دوست دارم. راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم.
پرنده چرخى زد و پرواز كرد و چرخى زد و آواز خواند، جلوى چشمهاى كرگدن.
كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد. اما سير نشد. كرگدن مىخواست همين طور تماشا كند. با خودش گفت: اين صحنه قشنگترين صحنه دنياست و اين پرنده قشنگترين پرنده دنيا و او خوشبختترين كرگدن روى زمين. وقتى كرگدن به اينجا رسيد، احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.
كرگدن ترسيد و گفت: پرنده، پرنده عزيزم من قلبم را ديدم. همان قلب نازكم را كه مىگفتى، اما قلبم از چشمم افتاد. حالا چكار كنم؟
پرنده برگشت و اشكهاى كرگدن را ديد. آمد و روى سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز، تو يك عالم از اين قلبهاى نازك دارى.
كرگدن گفت: راستى اينكه كرگدنى دوست دارد، پرندهاى را تماشا كند و وقتى تماشايش مىكند، قلبش از چشمش مىافتد، يعنى چى؟
پرنده گفت: يعنى اينكه كرگدنها هم عاشق مىشوند.
كرگدن گفت: عاشق يعنى چه؟
پرنده گفت: يعنى كسى كه قلبش از چشمش مىچكد.
كرگدن باز هم منظور پرنده را نفهميد. اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمش بيفتد.
كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمش بريزد، يك روز حتماً قلبش تمام مىشود.
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت: من كه اصلاً قلب نداشتم، حالا كه پرنده به من قلب داد، چه عيبى دارد، بگذار تمام قلبم را براى او بريزم....
پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۳
سهشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۳
شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۳
نيكى و بدى !
لئوناردو داوينچى موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگى شد: مىبايست "نيكى" را به شكل "عيسى" و "بدى" را به شكل "يهودا" يكى از ياران عيسى كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مىكرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاى آرمانىاش را پيدا كند.
روزى دريك مراسم همسرايى، تصوير كامل مسيح را در چهره يكى از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهرهاش اتودها و طرحهايى برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود؛ اما داوينچى هنوز براى يهودا مدل مناسبى پيدا نكرده بود.
كاردينال مسئول كليسا كمكم به او فشار مىآورد كه نقاشى ديوارى را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شكسته و ژندهپوش مستى را در جوى آبى يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتى براى طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمىفهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع داوينچى از خطوط بىتقوايى، گناه و خودپرستى كه به خوبى بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه بردارى كرد.
وقتى كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستى كمى از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشى پيش رويش را ديد و با آميزهاى از شگفتى و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچى شگفت زده پرسيد: كى؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم، موقعى كه در يك گروه همسرايى آواز مىخواندم، زندگى پر از رؤيايى داشتم، هنرمندى از من دعوت كرد تا مدل نقاشى چهره عيسى بشوم!
مىتوان گفت: نيكى و بدى يك چهره دارند؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كى سر راه انسان قرار بگيرند.
لئوناردو داوينچى موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگى شد: مىبايست "نيكى" را به شكل "عيسى" و "بدى" را به شكل "يهودا" يكى از ياران عيسى كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مىكرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاى آرمانىاش را پيدا كند.
روزى دريك مراسم همسرايى، تصوير كامل مسيح را در چهره يكى از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهرهاش اتودها و طرحهايى برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود؛ اما داوينچى هنوز براى يهودا مدل مناسبى پيدا نكرده بود.
كاردينال مسئول كليسا كمكم به او فشار مىآورد كه نقاشى ديوارى را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شكسته و ژندهپوش مستى را در جوى آبى يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتى براى طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمىفهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع داوينچى از خطوط بىتقوايى، گناه و خودپرستى كه به خوبى بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه بردارى كرد.
وقتى كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستى كمى از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشى پيش رويش را ديد و با آميزهاى از شگفتى و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچى شگفت زده پرسيد: كى؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم، موقعى كه در يك گروه همسرايى آواز مىخواندم، زندگى پر از رؤيايى داشتم، هنرمندى از من دعوت كرد تا مدل نقاشى چهره عيسى بشوم!
مىتوان گفت: نيكى و بدى يك چهره دارند؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كى سر راه انسان قرار بگيرند.
یکشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۳
روزگار غريبیست نازنين
در اين بنبست
دهانت را میبويند
مبادا گفته باشی دوستت دارم!...
دلت را میبويند
مبادا شعلهای در آن نهان باشد!...
روزگار غريبیست نازنين
روزگار غريبیست!...
و عشق را
كنار تيرک راه بند
تازيانه میزنند!...
عشق را در پستوی خانه نهان بايد كرد!...
شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد!...
در اين بنبست كج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرودن و شعر
فروزان میدارند...
به انديشيدن خطر مكن!...
روزگار غريبیست نازنين!...
آنكه بر در میكوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است!...
نور را در پستوی خانه نهان بايد كرد!...
آنك قصاباناند
بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساتوری خونآلود!...
روزگار غريبیست نازنين!...
و تبسم را بر لبها جراحی میكنند
و ترانه را بر دهان!...
شوق را در پستوی خانه نهان بايد كرد!...
كباب قناری
بر آتش سوسن و ياس!...
روزگار غريبیست نازنين!...
ابليس پيروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است!...
خدا را در پستوی خانه نهان بايد كرد!...
زندهياد احمد شاملو
دهانت را میبويند
مبادا گفته باشی دوستت دارم!...
دلت را میبويند
مبادا شعلهای در آن نهان باشد!...
روزگار غريبیست نازنين
روزگار غريبیست!...
و عشق را
كنار تيرک راه بند
تازيانه میزنند!...
عشق را در پستوی خانه نهان بايد كرد!...
شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد!...
در اين بنبست كج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرودن و شعر
فروزان میدارند...
به انديشيدن خطر مكن!...
روزگار غريبیست نازنين!...
آنكه بر در میكوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است!...
نور را در پستوی خانه نهان بايد كرد!...
آنك قصاباناند
بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساتوری خونآلود!...
روزگار غريبیست نازنين!...
و تبسم را بر لبها جراحی میكنند
و ترانه را بر دهان!...
شوق را در پستوی خانه نهان بايد كرد!...
كباب قناری
بر آتش سوسن و ياس!...
روزگار غريبیست نازنين!...
ابليس پيروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است!...
خدا را در پستوی خانه نهان بايد كرد!...
زندهياد احمد شاملو
شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۳
امشب...
امشب پيش چشمانت خواهم مرد
آنجا كه ديگر هيچ آرزويي نيست
و دل كوچك خود را
اسير آزادي خواهم كرد
امشب بار ديگر پرواز مي كنم
آن سوي اقيانوس
كنار چشم هاي تو
آن جا كه ديگر هيچ ساحلي نيست
امشب شعري خواهم سرود
به عظمت تمام كوههاي بلند
و عشق را بار ديگر تنها تجربه خواهم كرد
امشب ترانه اي خواهم خواند
به وسعت قلب پاك تو
آنجا كه زندگي خاتمه مي يابد
براي دنيا خنده اي
وبراي تو تا ابد خواهم گريست
و اشكهاي پاك خود را
كنار مزار تو دفن خواهم كرد
امشب خواهم مرد
بدون هيچ ادعايي
و بي علاجي خود را
با مرگي شيرين درمان خواهم كرد
و تو را اي تلخ ترين سرنوشت زندگي
تنها خواهم گذاشت
امشب خواهم مرد....
امشب پيش چشمانت خواهم مرد
آنجا كه ديگر هيچ آرزويي نيست
و دل كوچك خود را
اسير آزادي خواهم كرد
امشب بار ديگر پرواز مي كنم
آن سوي اقيانوس
كنار چشم هاي تو
آن جا كه ديگر هيچ ساحلي نيست
امشب شعري خواهم سرود
به عظمت تمام كوههاي بلند
و عشق را بار ديگر تنها تجربه خواهم كرد
امشب ترانه اي خواهم خواند
به وسعت قلب پاك تو
آنجا كه زندگي خاتمه مي يابد
براي دنيا خنده اي
وبراي تو تا ابد خواهم گريست
و اشكهاي پاك خود را
كنار مزار تو دفن خواهم كرد
امشب خواهم مرد
بدون هيچ ادعايي
و بي علاجي خود را
با مرگي شيرين درمان خواهم كرد
و تو را اي تلخ ترين سرنوشت زندگي
تنها خواهم گذاشت
امشب خواهم مرد....
جمعه، تیر ۱۹، ۱۳۸۳
پنجشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۳
تنهايى
صدای پای مرگ میآيد؛ گوووم، گوووم، گوووم؛ باور كن مال همسايه نيست، خوش خيال غافل! به سراغ خود خودت میآيد؛ گوووم، گوووم، گوووم؛ نزديک و نزديکتر، گوش بسپاری يا نسپاری او میآيد، با يک بغل، با يک بغل پر از اعمال خودت؛ مىترسم ...، مىترسم ...، خدا من مىترسم ...؛ تو ...، تو قویتر از آن هستی كه مرا در اوج ضعف تنها گذاری، نيستی؟؟!!! ...
تو همه چيزی ...، من هيچ چيز ...؛ تو توان همه كاری داری، من سر و دست شكستهای از پا افتادهام ...؛ تو هميشه بودهای و خواهی بود، من تازه آمدهام و به زودی نخواهم بود ...؛ ديگر مرا نخواهی ديد، پس تا هستم دستم را بگير، پيشتر زآنكه چو گردی ز ميان برخيزم ....
مىخواهم تنها باشم؛ مىخواهم مال خودم باشم؛ نمىخواهم به كسی دل ببازم؛ مىخواهم تکدرختی در يک كوير باشم، تنهاتر از خود خدا ....
صدای پای مرگ میآيد؛ گوووم، گوووم، گوووم؛ باور كن مال همسايه نيست، خوش خيال غافل! به سراغ خود خودت میآيد؛ گوووم، گوووم، گوووم؛ نزديک و نزديکتر، گوش بسپاری يا نسپاری او میآيد، با يک بغل، با يک بغل پر از اعمال خودت؛ مىترسم ...، مىترسم ...، خدا من مىترسم ...؛ تو ...، تو قویتر از آن هستی كه مرا در اوج ضعف تنها گذاری، نيستی؟؟!!! ...
تو همه چيزی ...، من هيچ چيز ...؛ تو توان همه كاری داری، من سر و دست شكستهای از پا افتادهام ...؛ تو هميشه بودهای و خواهی بود، من تازه آمدهام و به زودی نخواهم بود ...؛ ديگر مرا نخواهی ديد، پس تا هستم دستم را بگير، پيشتر زآنكه چو گردی ز ميان برخيزم ....
مىخواهم تنها باشم؛ مىخواهم مال خودم باشم؛ نمىخواهم به كسی دل ببازم؛ مىخواهم تکدرختی در يک كوير باشم، تنهاتر از خود خدا ....
چهارشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۳
شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۳
سهشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۳
Freedom , Liberdade , Libertad , Freiheit Liberte , آزادي ...
به عشق،
به آزادی،
راههای بسياری هست ...
به صلح
به انسانيت نيز ...
گم نکن واژههای دلت را،
خط نزن شعرهای بیشمارت را ...
که يکی شعر شکن،
که يکی واژه سوز ...
خستهام! خسته!
مرا بنواز ...
مرا بساز ...
,To love
,And to Freedom
... Plenty paths are ahead
,To Peace
... And to Humanity as well
,Don't ever lose your heart's words
... Don't ever cross out your nemerous verses
,For one is verse breaking
... And one is word burning
!Fatigued I am! Fatigued
... Play my notes
... Compose me
به عشق،
به آزادی،
راههای بسياری هست ...
به صلح
به انسانيت نيز ...
گم نکن واژههای دلت را،
خط نزن شعرهای بیشمارت را ...
که يکی شعر شکن،
که يکی واژه سوز ...
خستهام! خسته!
مرا بنواز ...
مرا بساز ...
,To love
,And to Freedom
... Plenty paths are ahead
,To Peace
... And to Humanity as well
,Don't ever lose your heart's words
... Don't ever cross out your nemerous verses
,For one is verse breaking
... And one is word burning
!Fatigued I am! Fatigued
... Play my notes
... Compose me
سهشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۳
براي تو مينويسم
براى تو مىنويسم: ديدگانم براى اين آمدهاند تا تو را تماشا كنند.
براى تو مىنويسم: لبانم براى اين آمدهاند تا نام تو را فرياد كنند.
براى تو مىنويسم: دستهايم براى اين آمدهاند تا به دور تو حلقه شوند.
براى تو مىنويسم: گامهايم براى اين آمدهاند كه به سوى تو بشتابند.
براى تو مىنويسم: قلب من براى اين آمده است كه تو رو بستايد.
براى تو مىنويسم: دل من براى اين آمده است كه تو را در خود بنشاند.
براى تو مىنويسم: جان من براى اين آمده است كه به پاى تو قربانى شود.
برای تو مينويسم:
به جاى دسته گل بزرگى كه فردا بر قبرم نثار مىكنى، امروز با شاخه گل كوچكى يادم كن؛
بجاى سيل اشكى كه فردا بر مزارم مىريزى، امروز با تبسم مختصرى شادم كن؛
بجاى آن متنهای تسليتگويی كه فردا در روزنامهها برايم مىنويسى، امروز با پيام كوچكى خوشحالم كن؛
من امروز به تو نياز دارم نه فردا ....
براى تو مىنويسم: ديدگانم براى اين آمدهاند تا تو را تماشا كنند.
براى تو مىنويسم: لبانم براى اين آمدهاند تا نام تو را فرياد كنند.
براى تو مىنويسم: دستهايم براى اين آمدهاند تا به دور تو حلقه شوند.
براى تو مىنويسم: گامهايم براى اين آمدهاند كه به سوى تو بشتابند.
براى تو مىنويسم: قلب من براى اين آمده است كه تو رو بستايد.
براى تو مىنويسم: دل من براى اين آمده است كه تو را در خود بنشاند.
براى تو مىنويسم: جان من براى اين آمده است كه به پاى تو قربانى شود.
برای تو مينويسم:
به جاى دسته گل بزرگى كه فردا بر قبرم نثار مىكنى، امروز با شاخه گل كوچكى يادم كن؛
بجاى سيل اشكى كه فردا بر مزارم مىريزى، امروز با تبسم مختصرى شادم كن؛
بجاى آن متنهای تسليتگويی كه فردا در روزنامهها برايم مىنويسى، امروز با پيام كوچكى خوشحالم كن؛
من امروز به تو نياز دارم نه فردا ....
یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۳
انتخاب همسر!
آهو خيلى خوشگل بود. يک روز يک پرى سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون! دوست دارى شوهرت چه جور موجودى باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پرى آرزوى آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ براى طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد: علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقى نداريم، اين خيلى خره.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: شوخى سرش نميشه، تا براش عشوه ميام جفتک مىاندازه.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته، همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم، خونهام عين طويله است.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده، هر چى ازش مىپرسم مثل خر بهم نگاه مىکنه.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مىگم صداش رو بلند مىکنه و عرعر مىکنه.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: از من خوشش نمياد، همش ميگه لاغر مردنى، تو مثل مانکنها مىمونى.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مىکنى؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکرى کرد و گفت: خب خره ديگه چيکارش ميشه کرد.
نتيجهگيرى اخلاقى: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجهگيرى عاشقانه: مواظب باشيد وقتى عاشق موجودى مىشويد عشق چشمهايتان را کور نکند.
آهو خيلى خوشگل بود. يک روز يک پرى سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون! دوست دارى شوهرت چه جور موجودى باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پرى آرزوى آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ براى طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد: علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقى نداريم، اين خيلى خره.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: شوخى سرش نميشه، تا براش عشوه ميام جفتک مىاندازه.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته، همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم، خونهام عين طويله است.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده، هر چى ازش مىپرسم مثل خر بهم نگاه مىکنه.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مىگم صداش رو بلند مىکنه و عرعر مىکنه.
حاکم پرسيد: ديگه چى؟
آهو گفت: از من خوشش نمياد، همش ميگه لاغر مردنى، تو مثل مانکنها مىمونى.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مىکنى؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکرى کرد و گفت: خب خره ديگه چيکارش ميشه کرد.
نتيجهگيرى اخلاقى: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجهگيرى عاشقانه: مواظب باشيد وقتى عاشق موجودى مىشويد عشق چشمهايتان را کور نکند.
اشتراک در:
پستها (Atom)