ناگفتهها ...
… و آن گاه خداوند خاك طاهر را شكل داد و آن زمان كه چشم مشتاق ملائک منتظر لحظهاى باشكوه بودند، روح خود را بر آن دميد، و خاك زنده شد ….
فرشتهها به پيشگاه خداوند عرض كردند: پاك پروردگارا اين كيست؟
پروردگار فرمود: اين موجوديست، كه مى تواند دونتر از پستترين و برتر از شما گردد.
ملائكه با تعجب پرسيدند: اين موجود عجيب چه نام دارد؟
خداوند فرمود: اين بشر اسمش "حوا" است.
… و حوا در بهشت زندگى كرد و از نعمتهاى بىكران خداوندى لذت مىبرد. با پرندگان مىخواند و از چشمه پاک بهشت مىنوشيد، ميوه بهشتى تناول مىكرد و با پروردگار خويش سخن مىگفت.
روزها گذشت و گذشت ….
تا اينكه: روزى حوا غمگين و افسرده به نقطهاى خيره شده بود، گويى هيچكدام از زيبايىهاى باغ بهشت را نمىديد.
خداوند كه حوا را در آن حال ديد فرمود: اى مخلوق من! تو را چه مىشود؟
آيا تو در مينوى من احساس ناراحتى مىكنى؟
حوا عرض كرد: پاک پروردگارا! من احساس تنهايى مىكنم. خداوندا همدمى مىخواهم كه با من سخن گويد، با من بخندد و با غصه من گريان شود، مرا مونسى شود و من يارش باشم.
خداوند فرمود: اى حوا! آيا تو مطمئنى به تنهايى نمىخواهى صاحب ملك و همه نعمتهاى بهشتى باشى؟ و آيا تو حاضرى كه در اين همه نعمت كسى را با خود شريک بدانى؟
حوا عرض كرد: آرى، اى پروردگارم. من حاضرم با او هر چه كه دارم شريک شوم.
خداوند فرمود: من همدمى براى تو خواهم آفريد، كه در تمام لحظهها در كنار تو باشد و تو را مونس و همدم باشد.
حوا خوشحال شد و خنديد.
خداوند فرمود: اما اى حوا تو نبايد هرگز به او بگويى كه قبل از او بوجود آمدهاى! و بدان كه او سه خصوصيت بارز دارد.
حوا گفت : آن سه خصوصيت چيست؟
خداوند فرمود: او مغرور، طمعكار ولافزن است ….
حوا گفت: من او را با همه خصوصياتش قبول مىكنم.
و آن گاه خداوند آدم را آفريد ….
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۳
یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۳
دوست داشتن از عشق برتر است!
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق يک جور جوشش کور است و پيوندى از سر نابينائى، اما دوست داشتن پيوندى خودآگاه و از روى بصيرت روشن و زلال. عشق بيشتر از غريزه آب مىخورد و هرچه از غريزه سرزند بىارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد.
عشق در قالب دلها در شکلها و رنگهاى تقريباً مشابهى متجلى مىشود و داراى صفات و حالات و مظاهر مشترکى است، اما دوست داشتن در هر روحى جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ مىگيرد و چون روحها برخلاف غريزهها هر کدام رنگى و ارتفاعى و بعدى و طعمى و عطرى ويژه خويش دارد، مىتوان گفت که به شماره هر روحى، دوست داشتنى هست.
عشق با شناسنامه بىارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مىگذارد، اما دوست داشتن در وراى سن و زمان و مزاج زندگى مىکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستى نيست.
عشق در هر رنگى و سطحى، با زيبائى محسوس، در نهان يا آشکار، رابطه دارد. چنانکه " شوپنهاور" مىگويد: «شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد، آنگاه تأثير مستقيم آنرا بر روى احساستان مطالعه کنيد»!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائىهاى روح که زيبائىهاى محسوس را به گونهاى ديگر مىبيند. عشق طوفانى و متلاطم و بوقلمونصفت است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت.
عشق با دورى و نزديکى در نوسان است، اگر دورى به طول بينجامد ضعيف مىشود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد. و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و «ديدار و پرهيز»، زنده و نيرومند ميماند. اما دوست داشتن با اين حالت ناآشناست. دنيايش دنياى ديگريست.
عشق جوششى يکجانبه است، به معشوق نمىانديشد که کيست، يک خودجوشى ذاتى است، و از اين رو هميشه اشتباه مىکند. در انتخاب به سختى مىلغزد و يا همواره يکجانبه مىماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ، عشقى جرقه مىزند و چون در تاريکى است و يکديگر را نمىبينند، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائى آن چهره يکديگر را مىتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم مىنگرند، احساس مىکنند هم را نمىشناسند و بيگانگى و ناآشنائى پس از عشق ـ که درد کوچکى نيست ـ فراوان است.
اما دوست داشتن در روشنائى ريشه مىبندد و در زير نور سبز مىشود و رشد مىکند و از اين روست که همواره پس از آشنائى پديد ميايد. و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائى را در سيما و نگاه يکديگر مىخوانند، و پس از «آشنا شدن» است که «خودمانى» ميشوند ـ دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عين رودربايستىها احساس خودمانى بودن کنند و اين حالت به قدرى ظريف و فرار است که به سادگى از زير دست احساس و فهم مىگريزد ـ و سپس طعم خويشاوندى و بوى خويشاوندى و گرماى خويشاوندى از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس مىشود و از اين منزل است که ناگهان، خود بخود، دو همسفر به چشم مىبينند که به پهندشت بيکرانه مهربانى رسيده اند و آسمان صاف و بىلک دوست داشتن بر بالاى سرشان خيمه گسترده است و افقهاى روشن و پاک و صميمى «ايمان» در برابرشان باز ميشود و نسيمى نرم و لطيف ـ همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهانى آن، خيال راهبى بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه دردآلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه درمياورد ـ هر لحظه پيام الهانهاى تازه آسمانهاى ديگر و سرزمين هاى ديگر و عطر گلهاى مرموز و جانبخش بوستانهاى ديگر را به همراه دارد و خود را، به مهر و عشوهاى بازيگر و شيرين و شوخ، هر لحظه، بر سر و روى اين دو مىزند.
عشق جنون است و جنون چيزى جز خرابى و پريشانى «فهميدن» و «انديشيدن» نيست. اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر مىرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مىکند و با خود به قله بلند اشراق مىبرد.
عشق زيبائىهاى دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائىهاى دلخواه را در دوست مىبيند و ميابد.
عشق يک فريب بزرگ و قوى است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمى، بىانتها و مطلق.
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن.
عشق بينائى را مىگيرد و دوست داشتن مىدهد.
عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان.
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شکناپذير.
از عشق هرچه بيشتر مىشنويم سيرابتر مىشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر، تشنهتر.
عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنهتر مىشود و دوست داشتن نوتر.
عشق نيروئيست در عاشق، که او را به معشوق مىکشاند؛ دوست داشتن جاذبهايست در دوست، که دوست را به دوست مىبرد. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگى محو شدن در دوست.
عشق معشوق را مجهول و گمنام مىخواهد تا در انحصار او بماند، زيرا عشق جلوهاى از خودخواهى يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست، و چون خود به بدى خود آگاه است، آنرا در ديگرى که مىبيند؛ از او بيزار مىشود و کينه برمىگيرد. اما دوست داشتن، دوست را محبوب و عزيز مىخواهد و مىخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند. که دوست داشتن جلوهاى از روح خدائى و فطرت اهورائى آدميست و چون خود به قداست ماورائى خود بيناست، آنرا در ديگرى که مىبيند، ديگرى را نيز دوست مىدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد.
در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که «هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند». که حصد شاخصه عشق است چه، عشق معشوق را طعمه خويش مىبيند و همواره در اضطراب است که ديگرى از چنگش بربايد و اگر ربود، با هر دو دشمنى مىورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است، يک ابديت بىمرز است، از جنس اين عالم نيست.
عشق ريسمان طبيعى است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ مىستاند، به حيله عشق، بر جاى نهند، که عشق تاوان ده مرگ است. و دوست داشتن عشقى است که انسان، دور از چشم طبيعت، خود ميافريند، خود بدان مىرسد، خود آنرا «انتخاب» مىکند. عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادى از جبر مزاج. عشق مأمور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح. عشق يک «اغفال» بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگى مشغول گردد و به روزمرگى ـ که طبيعت سخت آنرا دوست مىدارد ـ سرگرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خودآگاهى ترسآور آدمى در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده. عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. عشق غذا خوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن «همزبانى در سرزمين بيگانه يافتن» است.
متنى برگرفته از مقاله "دوست داشتن از عشق برتر است" از کتاب "کوير" دکتر على شريعتى.
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق يک جور جوشش کور است و پيوندى از سر نابينائى، اما دوست داشتن پيوندى خودآگاه و از روى بصيرت روشن و زلال. عشق بيشتر از غريزه آب مىخورد و هرچه از غريزه سرزند بىارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد.
عشق در قالب دلها در شکلها و رنگهاى تقريباً مشابهى متجلى مىشود و داراى صفات و حالات و مظاهر مشترکى است، اما دوست داشتن در هر روحى جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ مىگيرد و چون روحها برخلاف غريزهها هر کدام رنگى و ارتفاعى و بعدى و طعمى و عطرى ويژه خويش دارد، مىتوان گفت که به شماره هر روحى، دوست داشتنى هست.
عشق با شناسنامه بىارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مىگذارد، اما دوست داشتن در وراى سن و زمان و مزاج زندگى مىکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستى نيست.
عشق در هر رنگى و سطحى، با زيبائى محسوس، در نهان يا آشکار، رابطه دارد. چنانکه " شوپنهاور" مىگويد: «شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد، آنگاه تأثير مستقيم آنرا بر روى احساستان مطالعه کنيد»!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائىهاى روح که زيبائىهاى محسوس را به گونهاى ديگر مىبيند. عشق طوفانى و متلاطم و بوقلمونصفت است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت.
عشق با دورى و نزديکى در نوسان است، اگر دورى به طول بينجامد ضعيف مىشود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد. و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و «ديدار و پرهيز»، زنده و نيرومند ميماند. اما دوست داشتن با اين حالت ناآشناست. دنيايش دنياى ديگريست.
عشق جوششى يکجانبه است، به معشوق نمىانديشد که کيست، يک خودجوشى ذاتى است، و از اين رو هميشه اشتباه مىکند. در انتخاب به سختى مىلغزد و يا همواره يکجانبه مىماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ، عشقى جرقه مىزند و چون در تاريکى است و يکديگر را نمىبينند، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائى آن چهره يکديگر را مىتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم مىنگرند، احساس مىکنند هم را نمىشناسند و بيگانگى و ناآشنائى پس از عشق ـ که درد کوچکى نيست ـ فراوان است.
اما دوست داشتن در روشنائى ريشه مىبندد و در زير نور سبز مىشود و رشد مىکند و از اين روست که همواره پس از آشنائى پديد ميايد. و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائى را در سيما و نگاه يکديگر مىخوانند، و پس از «آشنا شدن» است که «خودمانى» ميشوند ـ دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عين رودربايستىها احساس خودمانى بودن کنند و اين حالت به قدرى ظريف و فرار است که به سادگى از زير دست احساس و فهم مىگريزد ـ و سپس طعم خويشاوندى و بوى خويشاوندى و گرماى خويشاوندى از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس مىشود و از اين منزل است که ناگهان، خود بخود، دو همسفر به چشم مىبينند که به پهندشت بيکرانه مهربانى رسيده اند و آسمان صاف و بىلک دوست داشتن بر بالاى سرشان خيمه گسترده است و افقهاى روشن و پاک و صميمى «ايمان» در برابرشان باز ميشود و نسيمى نرم و لطيف ـ همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهانى آن، خيال راهبى بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه دردآلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه درمياورد ـ هر لحظه پيام الهانهاى تازه آسمانهاى ديگر و سرزمين هاى ديگر و عطر گلهاى مرموز و جانبخش بوستانهاى ديگر را به همراه دارد و خود را، به مهر و عشوهاى بازيگر و شيرين و شوخ، هر لحظه، بر سر و روى اين دو مىزند.
عشق جنون است و جنون چيزى جز خرابى و پريشانى «فهميدن» و «انديشيدن» نيست. اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر مىرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مىکند و با خود به قله بلند اشراق مىبرد.
عشق زيبائىهاى دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائىهاى دلخواه را در دوست مىبيند و ميابد.
عشق يک فريب بزرگ و قوى است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمى، بىانتها و مطلق.
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن.
عشق بينائى را مىگيرد و دوست داشتن مىدهد.
عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان.
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شکناپذير.
از عشق هرچه بيشتر مىشنويم سيرابتر مىشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر، تشنهتر.
عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنهتر مىشود و دوست داشتن نوتر.
عشق نيروئيست در عاشق، که او را به معشوق مىکشاند؛ دوست داشتن جاذبهايست در دوست، که دوست را به دوست مىبرد. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگى محو شدن در دوست.
عشق معشوق را مجهول و گمنام مىخواهد تا در انحصار او بماند، زيرا عشق جلوهاى از خودخواهى يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست، و چون خود به بدى خود آگاه است، آنرا در ديگرى که مىبيند؛ از او بيزار مىشود و کينه برمىگيرد. اما دوست داشتن، دوست را محبوب و عزيز مىخواهد و مىخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند. که دوست داشتن جلوهاى از روح خدائى و فطرت اهورائى آدميست و چون خود به قداست ماورائى خود بيناست، آنرا در ديگرى که مىبيند، ديگرى را نيز دوست مىدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد.
در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که «هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند». که حصد شاخصه عشق است چه، عشق معشوق را طعمه خويش مىبيند و همواره در اضطراب است که ديگرى از چنگش بربايد و اگر ربود، با هر دو دشمنى مىورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است، يک ابديت بىمرز است، از جنس اين عالم نيست.
عشق ريسمان طبيعى است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ مىستاند، به حيله عشق، بر جاى نهند، که عشق تاوان ده مرگ است. و دوست داشتن عشقى است که انسان، دور از چشم طبيعت، خود ميافريند، خود بدان مىرسد، خود آنرا «انتخاب» مىکند. عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادى از جبر مزاج. عشق مأمور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح. عشق يک «اغفال» بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگى مشغول گردد و به روزمرگى ـ که طبيعت سخت آنرا دوست مىدارد ـ سرگرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خودآگاهى ترسآور آدمى در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده. عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. عشق غذا خوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن «همزبانى در سرزمين بيگانه يافتن» است.
متنى برگرفته از مقاله "دوست داشتن از عشق برتر است" از کتاب "کوير" دکتر على شريعتى.
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۳
جاده!
يك بنده خدايي، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب، دعايي را هم زمزمه ميكرد. نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت:
- خدايا! ميشود تنها آرزوى مرا برآورده كنى؟
ناگاه، ابرى سياه آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت:
چه آرزويى دارى اى بنده محبوب من؟
مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت:
- اى خداى كريم! از تو مىخواهم جادهاى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم!!
از جانب خداى متعال ندا آمد كه:
- اى بنده من! من ترا بخاطر وفادارىات بسيار دوست ميدارم و مىتوانم خواهش ترا برآورده كنم، اما هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است؟ هيچ ميدانى كه بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه اينها را مى توانم انجام بدهم، اما آيا نمىتوانى آرزوى ديگرى بكنى؟
مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:
- اى خداى من! من از كار زنان سر در نميآورم! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مىگريند؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونىشان چيست؟ اصلاً ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مىتوان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه:
اى بنده من! آن جادهاى را كه خواستهاى، دوباندى باشد يا چهار باندى؟؟!!
يك بنده خدايي، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب، دعايي را هم زمزمه ميكرد. نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت:
- خدايا! ميشود تنها آرزوى مرا برآورده كنى؟
ناگاه، ابرى سياه آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت:
چه آرزويى دارى اى بنده محبوب من؟
مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت:
- اى خداى كريم! از تو مىخواهم جادهاى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم!!
از جانب خداى متعال ندا آمد كه:
- اى بنده من! من ترا بخاطر وفادارىات بسيار دوست ميدارم و مىتوانم خواهش ترا برآورده كنم، اما هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است؟ هيچ ميدانى كه بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه اينها را مى توانم انجام بدهم، اما آيا نمىتوانى آرزوى ديگرى بكنى؟
مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:
- اى خداى من! من از كار زنان سر در نميآورم! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مىگريند؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونىشان چيست؟ اصلاً ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مىتوان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه:
اى بنده من! آن جادهاى را كه خواستهاى، دوباندى باشد يا چهار باندى؟؟!!
سهشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۳
چيزی که جان عشق را نجات داد!!!
روزی روزگاری در جزيرهای زيبا تمام حواس زندگی میکردند.
شادی، غم، غرور، عشق و ....
روزی خبر رسيد که به زودی جزيره به زير آب خواهد رفت.
همه ساکنين جزيره قايقهايشان را مرمت نموده و جزيره را ترک کردند.
اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقی بماند، چرا که او عاشق جزيره بود.
وقتی جزيره به زير آب فرو میرفت عشق از ثروت، که با قايقی باشکوه جزيره را ترک میکرد کمک خواست و به او گفت:
آيا میتوانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت: خير نمیتوانی. من مقدار زيادی طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايی برای تو وجود ندارد.
عشق از غرور که با يک کرجی زيبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
عشق گفت: لطفا کمک کن و مرا با خود ببر.
غرور گفت: نمیتوانم. تمام بدنت خيس و کثيف شده، قايق مرا کثيف میکنی.
غم در نزديکی عشق بود. عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بيايم.
غم با صدای حزنآلود گفت:
آه عشق، من خيلی ناراحتم و احتياج دارم که تنها باشم.
عشق اين بار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد. ولی او آنقدر غرق در شادی و هيجان بود که حتی صدای عشق را نيز نشنيد.
ناگهان صدای مسنی گفت: بيا عشق، من تو را خواهم برد.
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد که نام ياريگرش را سؤال کند و سريع خود را داخل قايقش انداخت و جزيره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسيدند آن مرد مسن به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد که چقدر به آن فرد مسن بدهکار است، چرا که او جان عشق را نجات داده بود.
عشق از علم سؤال کرد: او که بود؟!
علم گفت: او زمان است.
عشق گفت: زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:
زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.
روزی روزگاری در جزيرهای زيبا تمام حواس زندگی میکردند.
شادی، غم، غرور، عشق و ....
روزی خبر رسيد که به زودی جزيره به زير آب خواهد رفت.
همه ساکنين جزيره قايقهايشان را مرمت نموده و جزيره را ترک کردند.
اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقی بماند، چرا که او عاشق جزيره بود.
وقتی جزيره به زير آب فرو میرفت عشق از ثروت، که با قايقی باشکوه جزيره را ترک میکرد کمک خواست و به او گفت:
آيا میتوانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت: خير نمیتوانی. من مقدار زيادی طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايی برای تو وجود ندارد.
عشق از غرور که با يک کرجی زيبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
عشق گفت: لطفا کمک کن و مرا با خود ببر.
غرور گفت: نمیتوانم. تمام بدنت خيس و کثيف شده، قايق مرا کثيف میکنی.
غم در نزديکی عشق بود. عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بيايم.
غم با صدای حزنآلود گفت:
آه عشق، من خيلی ناراحتم و احتياج دارم که تنها باشم.
عشق اين بار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد. ولی او آنقدر غرق در شادی و هيجان بود که حتی صدای عشق را نيز نشنيد.
ناگهان صدای مسنی گفت: بيا عشق، من تو را خواهم برد.
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد که نام ياريگرش را سؤال کند و سريع خود را داخل قايقش انداخت و جزيره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسيدند آن مرد مسن به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد که چقدر به آن فرد مسن بدهکار است، چرا که او جان عشق را نجات داده بود.
عشق از علم سؤال کرد: او که بود؟!
علم گفت: او زمان است.
عشق گفت: زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:
زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.
سهشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۲
چند نكته!
اگر تنهاترين تنها شوم، باز هم خدا هست....
دو چيز را فراموش نكن: ياد خدا و ياد مرگ...
دو چيز را فراموش كن: بدي ديگران در حق تو و خوبي تو در حق ديگران....
چهار چيز را نگه دار : گرسنگيت را سر سفره ديگران، زبانت را در جمع، دلت را سر نماز و چشمت را در خانه دوست....
هر گاه فکر کردي گناه کسي آنقدر بزرگ است که نمي تواني او را ببخشي..... بدان که آن از کوچکي روح توست نه از بزرگي گناه او....
دو چيز را فراموش نكن: ياد خدا و ياد مرگ...
دو چيز را فراموش كن: بدي ديگران در حق تو و خوبي تو در حق ديگران....
چهار چيز را نگه دار : گرسنگيت را سر سفره ديگران، زبانت را در جمع، دلت را سر نماز و چشمت را در خانه دوست....
هر گاه فکر کردي گناه کسي آنقدر بزرگ است که نمي تواني او را ببخشي..... بدان که آن از کوچکي روح توست نه از بزرگي گناه او....
دوشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۲
شاعر بزرگ!
تازگيها به نکته جالبى برخوردم و اون اينه که توى اکثر وبلاگهاى فارسى زبانى که ميرم پر شده از شعرهاى مختلف. نمىدونم چرا همه ملّت دارن شاعر ميشن؟!! از اون جالبتر اينکه همه شعرهاشون هم بوى نااميدى و يأس ميده و آدم با يه بار خوندن اون شعرها از زندگى سير ميشه! (تازه اين در صورتيه که بشه معنى و مفهوم اون شعرها رو فهميد!). بسيارى از اين اشعار زيبا! حکايت از مواردى چون عشق نافرجام، شکست در زندگى زناشويي، رفيق ناباب، وجود افسردگى در شخص (شاعر گرانقدر) و ... داره، بطوريکه گويى هيچ امر خوشايند و مثبتى در زندگى اين افراد صورت نمىگيره، البته شايد بشه به خيلى از اين افراد به دليل وجود مشکلات مختلف اجتماعي، اقتصادي، فرهنگى و حتى سياسى تا حدودى حق داد ولى اين دليل نميشه که اين افراد بقيه افراد جامعه رو هم دچار سرخوردگى و يأس و نااميدى کنند.
جالبتر از همه اينها اينه که بسيارى از افرادى هم که اين اشعار زيبا! رو مىخونن، دائماً لب به تعريف و تمجيد باز مىکنند و چنان بَهبَه و چَهچَهى راه مياندازند که شاعر مذکور توليد اشعار خودش رو به سرعت تا چند برابر افزايش ميده و خودش رو يه هنرمند بزرگ و مشهور تلقى مىکنه!!!
يه چيزى در اين مورد يادم اومد که براتون تعريف مىکنم. چند سال پيش يه شب با چند تا از بچهها رفته بوديم بيرون و داشتيم با هم صحبت مىکرديم که يکى از بچهها يه دفعه يادش افتاد که تو خونه چند بيت شعر گفته و خواست که اونو براى ما بخونه تا ما در موردش نظرمون رو بگيم! (بنده خدا فکر کرده بود ما کارشناس ادبيات و شعريم!). ما هم براى اينکه دل اون بنده خدا رو نشکنيم و با اينکه اصلاً حوصله شعرهاى مسخره اون رو نداشتيم و مىدونستيم چى ميخواد به خوردمون بده! گفتيم بخون ببينيم چه شعرى سرودى؟ خلاصه چشمتون روز بد نبينه! دهنشو که باز کرد همينطور يه سرى جملات گنگ و مبهم رو پشت سر هم رديف کرد و با حالتى کاملاً شاعرانه و عارفانه (به اضافه حرکات بىمعنى و مسخره دست و صورت) براى ما خوند.
بعد از تموم شدن به اصطلاح شعرش هم نگاهى به ما کرد تا ما نظرمون رو بهش بگيم! ما هم که داشت خندمون مىگرفت براى اينکه دل بچه رو نشکسته باشيم به تعريف از شعرش پرداخته و در آخر هم به افتخارش دستى زديم و سوتى کشيديم!... خلاصه اون شب گذشت و ما ديگه تا مدتى اون رفيقمون رو نديديم تا اينکه بعد از چند ماه اونو با قيافهاى کاملاً متفاوت (با ريش و موهايى بلند به نشانه افراد حاضر در عرصه فرهنگ و هنر!) ديديم. تغييراتى را هم در رفتار او ميشد به وضوح مشاهده کرد (از قبيل قيافه گرفتن براى بقيه!). بالاخره بعد از مدتى مشورت با دوستان و نزديکان او متوجه شديم که تعريفهاى آن شب ما از آن شعر زيبا! اثر خود را گذاشته و طرف در فکر و خيال خود به شاعرى بزرگ و معروف مبدل شده است و به گفتن اشعارى از همان قبيل ادامه داده و همه را در دفترى ثبت نموده تا در آينده بطور گستردهاى در سراسر جهان و به زبانهاى مختلف! منتشر نمايد!!!
تازگيها به نکته جالبى برخوردم و اون اينه که توى اکثر وبلاگهاى فارسى زبانى که ميرم پر شده از شعرهاى مختلف. نمىدونم چرا همه ملّت دارن شاعر ميشن؟!! از اون جالبتر اينکه همه شعرهاشون هم بوى نااميدى و يأس ميده و آدم با يه بار خوندن اون شعرها از زندگى سير ميشه! (تازه اين در صورتيه که بشه معنى و مفهوم اون شعرها رو فهميد!). بسيارى از اين اشعار زيبا! حکايت از مواردى چون عشق نافرجام، شکست در زندگى زناشويي، رفيق ناباب، وجود افسردگى در شخص (شاعر گرانقدر) و ... داره، بطوريکه گويى هيچ امر خوشايند و مثبتى در زندگى اين افراد صورت نمىگيره، البته شايد بشه به خيلى از اين افراد به دليل وجود مشکلات مختلف اجتماعي، اقتصادي، فرهنگى و حتى سياسى تا حدودى حق داد ولى اين دليل نميشه که اين افراد بقيه افراد جامعه رو هم دچار سرخوردگى و يأس و نااميدى کنند.
جالبتر از همه اينها اينه که بسيارى از افرادى هم که اين اشعار زيبا! رو مىخونن، دائماً لب به تعريف و تمجيد باز مىکنند و چنان بَهبَه و چَهچَهى راه مياندازند که شاعر مذکور توليد اشعار خودش رو به سرعت تا چند برابر افزايش ميده و خودش رو يه هنرمند بزرگ و مشهور تلقى مىکنه!!!
يه چيزى در اين مورد يادم اومد که براتون تعريف مىکنم. چند سال پيش يه شب با چند تا از بچهها رفته بوديم بيرون و داشتيم با هم صحبت مىکرديم که يکى از بچهها يه دفعه يادش افتاد که تو خونه چند بيت شعر گفته و خواست که اونو براى ما بخونه تا ما در موردش نظرمون رو بگيم! (بنده خدا فکر کرده بود ما کارشناس ادبيات و شعريم!). ما هم براى اينکه دل اون بنده خدا رو نشکنيم و با اينکه اصلاً حوصله شعرهاى مسخره اون رو نداشتيم و مىدونستيم چى ميخواد به خوردمون بده! گفتيم بخون ببينيم چه شعرى سرودى؟ خلاصه چشمتون روز بد نبينه! دهنشو که باز کرد همينطور يه سرى جملات گنگ و مبهم رو پشت سر هم رديف کرد و با حالتى کاملاً شاعرانه و عارفانه (به اضافه حرکات بىمعنى و مسخره دست و صورت) براى ما خوند.
بعد از تموم شدن به اصطلاح شعرش هم نگاهى به ما کرد تا ما نظرمون رو بهش بگيم! ما هم که داشت خندمون مىگرفت براى اينکه دل بچه رو نشکسته باشيم به تعريف از شعرش پرداخته و در آخر هم به افتخارش دستى زديم و سوتى کشيديم!... خلاصه اون شب گذشت و ما ديگه تا مدتى اون رفيقمون رو نديديم تا اينکه بعد از چند ماه اونو با قيافهاى کاملاً متفاوت (با ريش و موهايى بلند به نشانه افراد حاضر در عرصه فرهنگ و هنر!) ديديم. تغييراتى را هم در رفتار او ميشد به وضوح مشاهده کرد (از قبيل قيافه گرفتن براى بقيه!). بالاخره بعد از مدتى مشورت با دوستان و نزديکان او متوجه شديم که تعريفهاى آن شب ما از آن شعر زيبا! اثر خود را گذاشته و طرف در فکر و خيال خود به شاعرى بزرگ و معروف مبدل شده است و به گفتن اشعارى از همان قبيل ادامه داده و همه را در دفترى ثبت نموده تا در آينده بطور گستردهاى در سراسر جهان و به زبانهاى مختلف! منتشر نمايد!!!
یکشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۲
انـــــــــــدوه!
در اندوه غرق نشو، بلكه نظاره گر آن باش و از آن لذت ببر، زيرا اندوه زيبايىهاى خاص خود را دارد. وقتى كه آدم شاد است، هيچ گاه مانند زمانى كه غمگين است، عميق نيست. شادى مانند موج درياست كه بر روى سطح آب روان است. در حالى كه اندوه، عميق همچون اقيانوس است. اندوه يكى از قطبهاى زندگى است.
اگر غمگين هستى، شروع كن به آواز خواندن، دعا كردن، رقصيدن؛ هر كارى كه مىتوانى بكن و خواهى ديد كه به تدريج عنصر پست به عنصر برتر، يعنى طلا تبديل ميشود. هنگامى كه رمز و كليد اين كار را بيابى، زندگى بكلى دگرگون خواهد شد و هيچ گاه مانند سابق نخواهد بود. با اين كليد ميتوانى هر درى را بگشايى. و اين شاه كليد چيزى جز «جشن» نيست. اگر اندوه خود را به جشن تبديل كنى، آنگاه خواهى توانست از مرگ خود نيز حياتى دوباره بيافرينى. پس تا وقت هست، اين هنر را فرا بگير.
نگذار قبل از اين كه هنر تبديل عنصر پست به عنصر برتر را فرا گرفته باشى، مرگ تو را بربايد. اگر بتوانى ماهيت اندوه را تغيير بدهى ماهيت مرگ را هم تغيير خواهى داد.
اگر بتوانى بى قيد و شرط جشن بگيرى و پايكوبى كنى، هنگامى كه مرگ به سراغت بيايد ميتوانى بخندى، جشن بگيرى و با شادى از دنيا بروى. هنگامى كه با جشن و شادى بروى، مرگ نمىتواند تو را بكشد برعكس اين تو هستى كه مرگ را كشتهاى. اين كار را شروع كن، امتحانش كن. چيزى براى باختن وجود ندارد. ولى بعضى مردم با اينكه مىدانند چيزى براى از دست دادن وجود ندارد، حتى زحمت امتحان كردن را به خود نمى دهند. واقعا چه چيزى براى از دست دادن وجود دارد؟!
وقت لبخند گلهاست، بگو فردا مال ماست....
در اندوه غرق نشو، بلكه نظاره گر آن باش و از آن لذت ببر، زيرا اندوه زيبايىهاى خاص خود را دارد. وقتى كه آدم شاد است، هيچ گاه مانند زمانى كه غمگين است، عميق نيست. شادى مانند موج درياست كه بر روى سطح آب روان است. در حالى كه اندوه، عميق همچون اقيانوس است. اندوه يكى از قطبهاى زندگى است.
اگر غمگين هستى، شروع كن به آواز خواندن، دعا كردن، رقصيدن؛ هر كارى كه مىتوانى بكن و خواهى ديد كه به تدريج عنصر پست به عنصر برتر، يعنى طلا تبديل ميشود. هنگامى كه رمز و كليد اين كار را بيابى، زندگى بكلى دگرگون خواهد شد و هيچ گاه مانند سابق نخواهد بود. با اين كليد ميتوانى هر درى را بگشايى. و اين شاه كليد چيزى جز «جشن» نيست. اگر اندوه خود را به جشن تبديل كنى، آنگاه خواهى توانست از مرگ خود نيز حياتى دوباره بيافرينى. پس تا وقت هست، اين هنر را فرا بگير.
نگذار قبل از اين كه هنر تبديل عنصر پست به عنصر برتر را فرا گرفته باشى، مرگ تو را بربايد. اگر بتوانى ماهيت اندوه را تغيير بدهى ماهيت مرگ را هم تغيير خواهى داد.
اگر بتوانى بى قيد و شرط جشن بگيرى و پايكوبى كنى، هنگامى كه مرگ به سراغت بيايد ميتوانى بخندى، جشن بگيرى و با شادى از دنيا بروى. هنگامى كه با جشن و شادى بروى، مرگ نمىتواند تو را بكشد برعكس اين تو هستى كه مرگ را كشتهاى. اين كار را شروع كن، امتحانش كن. چيزى براى باختن وجود ندارد. ولى بعضى مردم با اينكه مىدانند چيزى براى از دست دادن وجود ندارد، حتى زحمت امتحان كردن را به خود نمى دهند. واقعا چه چيزى براى از دست دادن وجود دارد؟!
وقت لبخند گلهاست، بگو فردا مال ماست....
پنجشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۲
نهيب!
روزى مردى ثروتمند در اتومبيل جديد و گرانقيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدى مىگذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجرى به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد.
مرد پايش را روى ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادى ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پيادهرو، جايى كه برادر فلجش از روى صندلى چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت: «اينجا خيابان خلوتى است و به ندرت كسى از آن عبور مىكند. برادر بزرگم از روى صندلى چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافى براى بلند كردنش ندارم. براى اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم».
مـرد بسيار متأثر شد و از پسر عذرخواهى كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روى صندلى نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.
در زندگى چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براى جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مىكند و با قلب ما حرف مىزند. اما بعضى اوقات زمانى كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مىشود پاره آجرى به سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!
روزى مردى ثروتمند در اتومبيل جديد و گرانقيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدى مىگذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجرى به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد.
مرد پايش را روى ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادى ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پيادهرو، جايى كه برادر فلجش از روى صندلى چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت: «اينجا خيابان خلوتى است و به ندرت كسى از آن عبور مىكند. برادر بزرگم از روى صندلى چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافى براى بلند كردنش ندارم. براى اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم».
مـرد بسيار متأثر شد و از پسر عذرخواهى كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روى صندلى نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.
در زندگى چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براى جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مىكند و با قلب ما حرف مىزند. اما بعضى اوقات زمانى كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مىشود پاره آجرى به سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!
یکشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۲
با عرض سلام!
دوستان عزيز، ميخوام براتون يه قصه بگم. اميدوارم كه ازش لذت ببريد!
يكى بود يكى نبود غير از خدا هيچكس نبود .... بچههاى عزيز داستان ما به اونجا رسيد كه دوستان ما سوار هواپيما شدند و مسافرت خودشون رو با خوبى و خوشى آغاز كردند. اما بچهها زياد هم خوشحال نباشيد چون همينطور كه پيش مىرفتند يه دفعه يكى از موتورهاى هواپيماشون منفجر شد و هواپيما داشت با سرعت سقوط مىكرد. دوستان ما خيلى ترسيده بودند تا اينكه يادشون اومد كه با خودشون چتر نجات دارند و همگى با چتر نجات از هواپيما كه لحظه به لحظه به زمين نزديكتر مىشد به بيرون پريدند.
بچههاى عزيز زياد هم خوشحال نشيد چون دوستان ما نزديكهاى زمين كه رسيدند، ديدند كه چترهاى نجاتشون باز نميشه و به سرعت به سمت زمين در حركتند.
حتما شما هم خيلى ترسيديد، ولى بچهها زياد هم ناراحت نباشيد چون دوستان ما ديدند كه زيرشون يه تپهء كاهه و چيزيشون نميشه!!!
اما بچهها زياد هم خوشحال نباشيد چون وسط اون تپهء كاه پر از چنگك بود!!!
قصه ما به سر رسيد، كلاغه به خونش نرسيد.
اميدوارم كه خوشتون اومده باشه، حالا ديگه برديد بگيريد بخوابيد گوگورى مگورىها!!!
دوستان عزيز، ميخوام براتون يه قصه بگم. اميدوارم كه ازش لذت ببريد!
يكى بود يكى نبود غير از خدا هيچكس نبود .... بچههاى عزيز داستان ما به اونجا رسيد كه دوستان ما سوار هواپيما شدند و مسافرت خودشون رو با خوبى و خوشى آغاز كردند. اما بچهها زياد هم خوشحال نباشيد چون همينطور كه پيش مىرفتند يه دفعه يكى از موتورهاى هواپيماشون منفجر شد و هواپيما داشت با سرعت سقوط مىكرد. دوستان ما خيلى ترسيده بودند تا اينكه يادشون اومد كه با خودشون چتر نجات دارند و همگى با چتر نجات از هواپيما كه لحظه به لحظه به زمين نزديكتر مىشد به بيرون پريدند.
بچههاى عزيز زياد هم خوشحال نشيد چون دوستان ما نزديكهاى زمين كه رسيدند، ديدند كه چترهاى نجاتشون باز نميشه و به سرعت به سمت زمين در حركتند.
حتما شما هم خيلى ترسيديد، ولى بچهها زياد هم ناراحت نباشيد چون دوستان ما ديدند كه زيرشون يه تپهء كاهه و چيزيشون نميشه!!!
اما بچهها زياد هم خوشحال نباشيد چون وسط اون تپهء كاه پر از چنگك بود!!!
قصه ما به سر رسيد، كلاغه به خونش نرسيد.
اميدوارم كه خوشتون اومده باشه، حالا ديگه برديد بگيريد بخوابيد گوگورى مگورىها!!!
یکشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۲
اميد
اگر به طلوع و غروب خورشيد بنگرى و بخندى، هنوز اميدوارى. اگر زيبايى رنگهاى گل كوچكى را درك كنى، هنوز اميدوارى. اگر لذت پرواز پروانه را درك كنى، هنوز اميدوارى. اگر لبخند كودك قلبت را شاد كند، هنوز اميدوارى. اگر خوبىهاى ديگران را ببينى، هنوز اميدوارى. اگر بارانى كه بر سقف اتاقت مىبارد، تو را به خواب مىبرد، هنوز اميدوارى. اگر با ديدن رنگينكمان مىايستى و به زيبايى آن خيره مىشوى، هنوز اميدوارى. اگر با شادى و خوشى با افراد جديد روبرو مىشوى، هنوز اميدوارى. اگر هنوز دست دوستى به سوى ديگران دراز مىكنى، هنوز اميدوارى. اگر با دريافت نامه يا كارت غيرمنتظرهاى، خوشحال و شگفتزده مىشوى، هنوز اميدوارى. اگر از درد و رنج ديگران ناراحت و افسرده مىشوى، هنوز اميدوارى. اگر هنوز به انتظار سال نو، چيدن سفره هفتسين و تحويل سال هستى، هنوز اميدوارى. اگر به فكر آرامش هستى، هنوز اميدوارى. اگر با نگاهى به گذشته، لبخند بزنى، هنوز اميدوارى. اگر با سختىها روبرو شوى و بجنگى، هنوز اميدوارى.
اميد زيباست و به ما انگيزه حركت مىدهد. وقتى نااميد مىشويم، اميد، خنده بر لب جان مىآورد. وقتى قلبمان به پيش نمىرود، اميد پيشقدم مىشود. وقتى چشممان نمىبيند، اميد ما را به حركت وا مىدارد. اميد نور را به اعماق تاريكىها مىبرد. پس هرگز نااميد نشويد.
اگر به طلوع و غروب خورشيد بنگرى و بخندى، هنوز اميدوارى. اگر زيبايى رنگهاى گل كوچكى را درك كنى، هنوز اميدوارى. اگر لذت پرواز پروانه را درك كنى، هنوز اميدوارى. اگر لبخند كودك قلبت را شاد كند، هنوز اميدوارى. اگر خوبىهاى ديگران را ببينى، هنوز اميدوارى. اگر بارانى كه بر سقف اتاقت مىبارد، تو را به خواب مىبرد، هنوز اميدوارى. اگر با ديدن رنگينكمان مىايستى و به زيبايى آن خيره مىشوى، هنوز اميدوارى. اگر با شادى و خوشى با افراد جديد روبرو مىشوى، هنوز اميدوارى. اگر هنوز دست دوستى به سوى ديگران دراز مىكنى، هنوز اميدوارى. اگر با دريافت نامه يا كارت غيرمنتظرهاى، خوشحال و شگفتزده مىشوى، هنوز اميدوارى. اگر از درد و رنج ديگران ناراحت و افسرده مىشوى، هنوز اميدوارى. اگر هنوز به انتظار سال نو، چيدن سفره هفتسين و تحويل سال هستى، هنوز اميدوارى. اگر به فكر آرامش هستى، هنوز اميدوارى. اگر با نگاهى به گذشته، لبخند بزنى، هنوز اميدوارى. اگر با سختىها روبرو شوى و بجنگى، هنوز اميدوارى.
اميد زيباست و به ما انگيزه حركت مىدهد. وقتى نااميد مىشويم، اميد، خنده بر لب جان مىآورد. وقتى قلبمان به پيش نمىرود، اميد پيشقدم مىشود. وقتى چشممان نمىبيند، اميد ما را به حركت وا مىدارد. اميد نور را به اعماق تاريكىها مىبرد. پس هرگز نااميد نشويد.
جمعه، دی ۱۳، ۱۳۸۱
یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۱
حرفاى چند تا آدم حسابى!!!
مردان مجرد زنان را بهتر از مردان متأهل مىشناسند وگرنه آنها هم ازدواج مىکردند!
«هـ . ل . منکن»
انسان يگانه حيوانى است که تا وقتى طعمه خود را نخورده با او خيلى دوستانه رفتار مىکند!
«ساموئل باتلر»
عشق کور نيست، عشق بيشتر مىبيند نه کمتر، ولى چون بيشتر مىبيند حاضر است کمتر ببيند.
«وليوس گوردون»
مرديكه زن مىگيرد خط بطلانى بر گذشته خويش و زنى كه شوهر مىكند، خط بطلانى بر آينده خويش مىكشد!
«سينكلر لويس»
مردان مجرد زنان را بهتر از مردان متأهل مىشناسند وگرنه آنها هم ازدواج مىکردند!
«هـ . ل . منکن»
انسان يگانه حيوانى است که تا وقتى طعمه خود را نخورده با او خيلى دوستانه رفتار مىکند!
«ساموئل باتلر»
عشق کور نيست، عشق بيشتر مىبيند نه کمتر، ولى چون بيشتر مىبيند حاضر است کمتر ببيند.
«وليوس گوردون»
مرديكه زن مىگيرد خط بطلانى بر گذشته خويش و زنى كه شوهر مىكند، خط بطلانى بر آينده خويش مىكشد!
«سينكلر لويس»
شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۱
ماجراهاى ملا و خرش!
تازگيها جريان ما هم شده مثل جريان ملانصرالدين! جريان از اين قراره که ما يه مغازه کتابفروشى داريم که چند وقت پيش بازش کرديم. همون اولا که ميخواستيم مغازه رو راه بندازيم گفتيم جنسا رو از جاهاى ديگه ارزونتر بفروشيم تا هم مردم از قيمتها راضى باشند و فکر نکنن که ما هم مثل خيلى جاهاى ديگه داريم سرشون کلاه ميذاريم و هم اينکه خود ما بتونيم مشترى بيشترى پيدا کنيم!
تو همون هفته اول ديديم هر کى مياد تو مغازه بهمون گير ميده که چرا چيزاتون انقدر ارزونه! حتماً جنساى شما تقلبيه و آشغاله و از اين جور حرفا ....
بعد از يه مدتى ديديم نه بابا کسى زياد چيزى نميخره، فقط به خاطر اينکه ما داريم چيزامون رو ارزون ميديم!!! ما هم که ديديم اينجورى فايدهاى نداره و بجاى اينکه مشترى بيشترى پيدا کنيم، داريم فقط ضرر مىکنيم گفتيم خب يه خورده قيمتا رو مىبريم بالا (البته تا قيمت معموليشون)، تا مردم فکر نکنن جنسامون تقلبى و به درد نخوره!
چشمتون روز بد نبينه از فرداى اون روز هر کى ميومد تو مغازه شروع مىکرد به نصيحت و موعظه و بعضاً فحش که شما گرونفروشيد و دزديد و سر مردم کلاه ميذاريد و از اين جور چيزا ... تازه اينکه خوبه با چند نفر سر همين مسئله دعوا و کتککارى هم کرديم که خب بعد از اينکه کتک مفصلى خوردن، خودشون به اشتباهشون پى بردن و معذرتخواهى کردن!!!
خلاصه اين سيکل تغيير قيمت ما همچنان ادامه داره و ما نمىدونيم آخرش جنسامون رو ارزون بديم تا بگن چيزاتون تقلبيه يا به قيمت خودش بفروشيم تا بگن گرونفروشيد. هر کارى مىکنيم اين مردم عجيب و غريب ايراد مىگيرن (درست مثل جريان ملا و خرش)!
به نظر شما بهترين راه حل براى اين مشکل چيه و چطورى ميشه اين مردم رو راضى نگه داشت؟ شما اگه جاى ما بوديد چکار مىکرديد؟!!!
تازگيها جريان ما هم شده مثل جريان ملانصرالدين! جريان از اين قراره که ما يه مغازه کتابفروشى داريم که چند وقت پيش بازش کرديم. همون اولا که ميخواستيم مغازه رو راه بندازيم گفتيم جنسا رو از جاهاى ديگه ارزونتر بفروشيم تا هم مردم از قيمتها راضى باشند و فکر نکنن که ما هم مثل خيلى جاهاى ديگه داريم سرشون کلاه ميذاريم و هم اينکه خود ما بتونيم مشترى بيشترى پيدا کنيم!
تو همون هفته اول ديديم هر کى مياد تو مغازه بهمون گير ميده که چرا چيزاتون انقدر ارزونه! حتماً جنساى شما تقلبيه و آشغاله و از اين جور حرفا ....
بعد از يه مدتى ديديم نه بابا کسى زياد چيزى نميخره، فقط به خاطر اينکه ما داريم چيزامون رو ارزون ميديم!!! ما هم که ديديم اينجورى فايدهاى نداره و بجاى اينکه مشترى بيشترى پيدا کنيم، داريم فقط ضرر مىکنيم گفتيم خب يه خورده قيمتا رو مىبريم بالا (البته تا قيمت معموليشون)، تا مردم فکر نکنن جنسامون تقلبى و به درد نخوره!
چشمتون روز بد نبينه از فرداى اون روز هر کى ميومد تو مغازه شروع مىکرد به نصيحت و موعظه و بعضاً فحش که شما گرونفروشيد و دزديد و سر مردم کلاه ميذاريد و از اين جور چيزا ... تازه اينکه خوبه با چند نفر سر همين مسئله دعوا و کتککارى هم کرديم که خب بعد از اينکه کتک مفصلى خوردن، خودشون به اشتباهشون پى بردن و معذرتخواهى کردن!!!
خلاصه اين سيکل تغيير قيمت ما همچنان ادامه داره و ما نمىدونيم آخرش جنسامون رو ارزون بديم تا بگن چيزاتون تقلبيه يا به قيمت خودش بفروشيم تا بگن گرونفروشيد. هر کارى مىکنيم اين مردم عجيب و غريب ايراد مىگيرن (درست مثل جريان ملا و خرش)!
به نظر شما بهترين راه حل براى اين مشکل چيه و چطورى ميشه اين مردم رو راضى نگه داشت؟ شما اگه جاى ما بوديد چکار مىکرديد؟!!!
پنجشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۱
اين متن قشنگ رو از توى وبلاگ «اين و اون» عزيز دزديدم (در اصطلاح سرقت ادبى کردم!) و چون خيلى ازش خوشم اومد، مىنويسمش تا شما هم بخونين و خوشتون بياد! (البته فکر کنم «اين و اون» هم متن مذکور رو از توى يه وبلاگ ديگه دزديده بودن)!!!
سنگپشت و خدا ...
پشتش سنگين بود و جادههای دنيا طولانی. میدانست که هميشه جز اندکی از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته میخزيد، دشوار و کند؛ و دورها هميشه دور بود.
سنگپشت تقديرش را دوست نمیداشت و آن را چون اجباری سخت بر دوش میکشيد.
پرندهای در آسمان پر زد سبک؛ و سنگپشت رو به خدا کرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. کاش پشتم را اين همه سنگين نمیکردی. من هيچ گاه نميرسم، هيچ گاه. و در لاک سنگی خود خزيد، به نيت نااميدی.
خدا سنگپشت را از روی زمين بلند کرد. زمين را نشانش داد. کرهای کوچک بود.
و گفت: نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هيچکس نميرسد، چون رسيدنی در کار نيست فقط رفتن است، حتی اگر اندکی. و هر بار که ميروی، رسيده ای. و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نيست. تو پارهای از هستی را بر دوش میکشی؛ پارهای از مرا.
خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور.
سنگپشت به راه افتاد و گفت: بايد رفت، حتی اگر اندکی؛ و پاره ای از "او" را با عشق به دوش می کشم.
سنگپشت و خدا ...
پشتش سنگين بود و جادههای دنيا طولانی. میدانست که هميشه جز اندکی از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته میخزيد، دشوار و کند؛ و دورها هميشه دور بود.
سنگپشت تقديرش را دوست نمیداشت و آن را چون اجباری سخت بر دوش میکشيد.
پرندهای در آسمان پر زد سبک؛ و سنگپشت رو به خدا کرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. کاش پشتم را اين همه سنگين نمیکردی. من هيچ گاه نميرسم، هيچ گاه. و در لاک سنگی خود خزيد، به نيت نااميدی.
خدا سنگپشت را از روی زمين بلند کرد. زمين را نشانش داد. کرهای کوچک بود.
و گفت: نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هيچکس نميرسد، چون رسيدنی در کار نيست فقط رفتن است، حتی اگر اندکی. و هر بار که ميروی، رسيده ای. و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نيست. تو پارهای از هستی را بر دوش میکشی؛ پارهای از مرا.
خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور.
سنگپشت به راه افتاد و گفت: بايد رفت، حتی اگر اندکی؛ و پاره ای از "او" را با عشق به دوش می کشم.
سهشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۱
مولودىخونى يا نوحهخونى؟!
امروز داشتم تلويزيون نگاه مىکردم که ديدم به مناسبت ولادت امام زمان (عج) يکى از اين مداحان اهل بيت داره مثلاً مولودى مىخونه.
البته مولودى که چه عرض کنم، چون داشت همون نوحهاى رو که براى عزادارى روز عاشورا مىخونن مىخوند، با اين تفاوت که مردم به جاى اينکه سينه بزنن و گريه کنن، داشتن دست مىزدن و گريه مىکردن! من مونده بودم که اين گريههه ديگه براى چى بود؟! (البته فکر کنم بخاطر صداى ناهنجار اون مداحه بود)!
تازه جالبتر از اون اينه که راديو هم توى ماه محرم همين مولودىها رو به جاى نوحه و به اسم عزادارى پخش مىکنه! کسى هم تا دقّت نکنه نمىفهمه که مردم دارن گريه مىکنن و دست مىزنن يا دارن گريه مىکنن و سينه مىزنن!!!
اگه خودتون هم دقّت کنيد حتماً مىفهميد من چى مىگم!
امروز داشتم تلويزيون نگاه مىکردم که ديدم به مناسبت ولادت امام زمان (عج) يکى از اين مداحان اهل بيت داره مثلاً مولودى مىخونه.
البته مولودى که چه عرض کنم، چون داشت همون نوحهاى رو که براى عزادارى روز عاشورا مىخونن مىخوند، با اين تفاوت که مردم به جاى اينکه سينه بزنن و گريه کنن، داشتن دست مىزدن و گريه مىکردن! من مونده بودم که اين گريههه ديگه براى چى بود؟! (البته فکر کنم بخاطر صداى ناهنجار اون مداحه بود)!
تازه جالبتر از اون اينه که راديو هم توى ماه محرم همين مولودىها رو به جاى نوحه و به اسم عزادارى پخش مىکنه! کسى هم تا دقّت نکنه نمىفهمه که مردم دارن گريه مىکنن و دست مىزنن يا دارن گريه مىکنن و سينه مىزنن!!!
اگه خودتون هم دقّت کنيد حتماً مىفهميد من چى مىگم!
دوشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۱
سام عليک!!!
من امروز خيلى خيلى خوشحالم، چون گواهينامه رانندگى گرفتم (شيرينى همتون محفوظه). صبح رفتم امتحان آييننامه و شهر رو دادم و يه ضرب قبول شدم! خب خوشحالى هم داره ديگه چون وقتى يه کسايى رو مىديدم که خيلى ادعاشون مىشد ولى رد مىشدن يه کم داشتم مىترسيدم ولى وقتى رفتم و پشت فرمون نشستم يه دفعه نمىدونم چى شد هر چى استرس داشتم تموم شد و خيلى راحت امتحانمو دادم.
خلاصه که خيلى کيف کردم، حالا هم بايد وايسم تا گواهينامه بياد در خونه، بعد ببرم قابش کنم بزنمش به ديوار خونمون، چون فعلاً که ماشين پاشين نداريم که من سوارش بشم! (يکى نيست بگه آخه مگه بيکار بودى رفتى گواهينامه گرفتى؟!!). منم در جوابش ميگم آره بيکار بودم ديگه پس چى فکر کردى؟ تازه پولام هم تو جيبم گنديده بود گفتم ببرم بريزمشون دور يه خورده بخنديم!!!
فعلاً همين!!!
من امروز خيلى خيلى خوشحالم، چون گواهينامه رانندگى گرفتم (شيرينى همتون محفوظه). صبح رفتم امتحان آييننامه و شهر رو دادم و يه ضرب قبول شدم! خب خوشحالى هم داره ديگه چون وقتى يه کسايى رو مىديدم که خيلى ادعاشون مىشد ولى رد مىشدن يه کم داشتم مىترسيدم ولى وقتى رفتم و پشت فرمون نشستم يه دفعه نمىدونم چى شد هر چى استرس داشتم تموم شد و خيلى راحت امتحانمو دادم.
خلاصه که خيلى کيف کردم، حالا هم بايد وايسم تا گواهينامه بياد در خونه، بعد ببرم قابش کنم بزنمش به ديوار خونمون، چون فعلاً که ماشين پاشين نداريم که من سوارش بشم! (يکى نيست بگه آخه مگه بيکار بودى رفتى گواهينامه گرفتى؟!!). منم در جوابش ميگم آره بيکار بودم ديگه پس چى فکر کردى؟ تازه پولام هم تو جيبم گنديده بود گفتم ببرم بريزمشون دور يه خورده بخنديم!!!
فعلاً همين!!!
یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۱
آفرينش زن (متن سانسکريت)
در آغاز، آفريدگار جهان چون به خلقت زن رسيد، ديد مصالح سفت و سخت را در آفرينش مرد به کار برده و ديگر چيزی نمانده است. در کار خود واله گشت و پس از انديشه بسيار چنين کرد:
گردی رخسار از ماه، تراش تن از پيچک، چسبندگی از پاپيتال، لرزش اندام از گياه، نازکی از نی، شکوفايی از غنچه، سبکی از برگ، پيچ و تاب از خرطوم فيل، چشم از غزال، نيش نگاه از زنبور، شادی از نيزه نور خورشيد، گريه از ابر، سبکسری از نسيم، بزدلی از خرگوش، غرور از طاووس، نرمی از آغوش طوطی، سختی از خاره، شيرينی از انگبين، سنگدلی از پلنگ، گرمی از آتش، سردی از برف، پرگويی از زاغ، زاری از فاخته، دورويی از لک لک و وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و زن را ساخت و به مردش سپرد.
پس از هفته ای، مرد نزد خدا بازآمد و گفت: "خدايا اين که به من داده ای زندگی بر من تباه کرده. پيشهاش پرگويی است، دمی مرا به خود وا نمیگذارد، آزارم میدهد، مدام نوازش میخواهد، دوست دارد هميشه سرگرمش کنم، بيخود میگريد، تنها کارش بیکاری است. آمدهام پساش دهم. زندگی با او برايم امکان پذير نيست، از من بازستاناش."
خدا گفت: "باشد." و زن را پس گرفت. پس از هفته ای ديگر دوباره مرد نزد خدا شد و گفت: "خداوندا تنهای تنها شدهام. به ياد میآورم چگونه برايم آواز میخواند، میرقصيد، از گوشه چشم نگاهم میکرد، با من بازی میکرد، به تنم میچسبيد، خندهاش گوشم را نوازش میداد، تناش خرم و ديدارش دلنواز بود، او را به من باز پس ده."
خدا گفت: "باشد." و زن را به او پس داد. پس از سه روز، ديگربار، مرد شاکی نزد خدا شد و گفت: "خدايا! نمی دانم چگونه است اما گويا زحمت او بيش از رحمت اوست. پس کرم کن و او را از من باز پس گير."
خدا گفت: "دور شو! بس است هر چه گفتی. برو با او بساز!"
در آغاز، آفريدگار جهان چون به خلقت زن رسيد، ديد مصالح سفت و سخت را در آفرينش مرد به کار برده و ديگر چيزی نمانده است. در کار خود واله گشت و پس از انديشه بسيار چنين کرد:
گردی رخسار از ماه، تراش تن از پيچک، چسبندگی از پاپيتال، لرزش اندام از گياه، نازکی از نی، شکوفايی از غنچه، سبکی از برگ، پيچ و تاب از خرطوم فيل، چشم از غزال، نيش نگاه از زنبور، شادی از نيزه نور خورشيد، گريه از ابر، سبکسری از نسيم، بزدلی از خرگوش، غرور از طاووس، نرمی از آغوش طوطی، سختی از خاره، شيرينی از انگبين، سنگدلی از پلنگ، گرمی از آتش، سردی از برف، پرگويی از زاغ، زاری از فاخته، دورويی از لک لک و وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و زن را ساخت و به مردش سپرد.
پس از هفته ای، مرد نزد خدا بازآمد و گفت: "خدايا اين که به من داده ای زندگی بر من تباه کرده. پيشهاش پرگويی است، دمی مرا به خود وا نمیگذارد، آزارم میدهد، مدام نوازش میخواهد، دوست دارد هميشه سرگرمش کنم، بيخود میگريد، تنها کارش بیکاری است. آمدهام پساش دهم. زندگی با او برايم امکان پذير نيست، از من بازستاناش."
خدا گفت: "باشد." و زن را پس گرفت. پس از هفته ای ديگر دوباره مرد نزد خدا شد و گفت: "خداوندا تنهای تنها شدهام. به ياد میآورم چگونه برايم آواز میخواند، میرقصيد، از گوشه چشم نگاهم میکرد، با من بازی میکرد، به تنم میچسبيد، خندهاش گوشم را نوازش میداد، تناش خرم و ديدارش دلنواز بود، او را به من باز پس ده."
خدا گفت: "باشد." و زن را به او پس داد. پس از سه روز، ديگربار، مرد شاکی نزد خدا شد و گفت: "خدايا! نمی دانم چگونه است اما گويا زحمت او بيش از رحمت اوست. پس کرم کن و او را از من باز پس گير."
خدا گفت: "دور شو! بس است هر چه گفتی. برو با او بساز!"
دوستان، عزيزان و همکاران عزيز!
سلام، من دوباره برگشتم!
چند وقت بود که حال و حوصله و فرصت وبلاگنويسى نداشتم، اما زياد هم خوشحال نشيد چون چند روز ديگه بايد برم خدمت مقدس سربازى! و فکر هم نکنم که بتونم حالا حالاها برگردم و اينجا رو به روز کنم. به قول يارو گفتنى: فلاني يار خوبى بود و ما قدرش ندانستيد!!!
سلام، من دوباره برگشتم!
چند وقت بود که حال و حوصله و فرصت وبلاگنويسى نداشتم، اما زياد هم خوشحال نشيد چون چند روز ديگه بايد برم خدمت مقدس سربازى! و فکر هم نکنم که بتونم حالا حالاها برگردم و اينجا رو به روز کنم. به قول يارو گفتنى: فلاني يار خوبى بود و ما قدرش ندانستيد!!!
دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۱
يه حرفاى ديگه از يه آدماى ديگه!!!
در عشق پيروز کسى است که پاى به فرار مىنهد!
«ناپلئون»
دانشگاه تمام استعدادهاى افراد از جمله بىاستعدادى آنها را آشکار مىکند.
«آنتوان چخوف»
در اين دنيا فقط دو تراژدى وجود دارد، يکى آنست که آنچه را که مىخواهيم به دست نياوريم و ديگرى آنست که آنچه را که مىخواهيم به دست بياوريم.
«اسکار وايلد»
در عشق پيروز کسى است که پاى به فرار مىنهد!
«ناپلئون»
دانشگاه تمام استعدادهاى افراد از جمله بىاستعدادى آنها را آشکار مىکند.
«آنتوان چخوف»
در اين دنيا فقط دو تراژدى وجود دارد، يکى آنست که آنچه را که مىخواهيم به دست نياوريم و ديگرى آنست که آنچه را که مىخواهيم به دست بياوريم.
«اسکار وايلد»
اشتراک در:
پستها (Atom)