سه‌شنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۹

خواص رنگ سبز

در قرآن کریم، از میان همه رنگها به رنگ سبز به عنوان رنگ لباس بهشتیان اشاره شده است: "ویلبسون شباباًَ خضراً من سندس و استبرق" لباسهای سبز حریر و دیبا بپوشند.
اگر آب مایه حیات است، رنگ سبز نشانگر طراوت و زندگی می‌باشد چرا که طبیعت با این رنگ لباس حیات به تن می‌کند. خداوند متعال این شگفتی را به صورت زیبا ترسیم کرده و می‌فرماید:
"و جعلنا من الماء کل شیء حی" یعنی به وسیله آب هر چیزی را زنده قرار دادیم.
"فاخرجنا به نبات کل شیء فاخرجنا منه حقیراء" ‌به وسیله آب هر گونه گیاه برآوردیم و از آن گیاه جوانه سبزی خارج ساختیم.
رنگ سبز، رنگ گیاهان و طبیعت است و خداوند آنها را مظهر مسرت و شادی معرفی می‌کند: "فأنبتنا به حدائق ذات بهجة" پس به وسیله آب باغهای بهجت انگیز رویانیدیم. در تعریف بهجت آورده که البهجة حسن اللون و ظهور السرور فیه" بهجت بهترین رنگ است و شادی و نشاط در آن ظهور دارد.
امام صادق علیه السلام در بیان خاصیت رنگ سبز می‌فرماید: "سه چیز غم و غصه را از بین می‌برد 1- آب 2- رنگ سبز 3- خوشرویی.
امروزه علم با گذشت قرنهای متمادی خاصیت تقویت تحمل پذیری این رنگ را اثبات کرده است. دانشمندان جهت اثبات این امر آزمایشی را به شرح زیر بر روی کارگران انجام دادند.
کارگران را به دو گروه تقسیم کردند، به گروه اول صندوقهای سبز و به گروه دوم صندوقهای سیاه رنگ جهت حمل دادند. کسانی که صندوقهای سبز را حمل می‌کردند بدون هیچ گونه شکایتی با صبر و حوصله کار خود را به اتمام رسانند، ولی حمل کنندگان صندوقهای سیاه هموزن با صندوقهای سبز از خستگی زیاد، کمردرد، ناراحتی کلیه و ... شکایت می‌کردند. علاوه بر اینکه این رنگ بر سلامتی روح انسان تاثیر دارد، بر رشد و سلامتی جسم نیز موثر است.

من چه سبزم امروز

من چه 'سبزم' امروز و چه اندازه تنم هوشیار است

اشکهایت را هدیه کن بر چشمان من

اشکهایت را هدیه کن بر چشمان من
طاقت ندارم طلوع چشمانت را با اشک ببینم
تنهایی را به دشت تنهایی سوق دهیم
باور تنهایی را تا اعماق دریا فرو بریم
اما چرا بیهوده سخن می گویم
که تو را در پیچ و پس جاده ها گم کرده ام
تو گفتی رفتنم اجباریست
کاش آن قلب چوبی را برایم هدیه نداده بودی
که دل پر ازعشقم را برایت هدیه کنم
با تو بودن رازی بود که آسمانها از آن روشنی می گرفتند
ولی حالا بی تو بودن دردیست که ستاره ها از آن دیوار غم می سازند

یکشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۹

سوگنامه بهار

بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد

پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟

چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد؟
که آیین بهاران رفتش از یاد

چرا می نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم؟

چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟

چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟

چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟

چرا سر برده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟

چرا پروانگان را پر شکسته ست؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست؟

چرا مطرب نمی خواند سرودی؟
چرا ساقی نمی گوید درودی؟

چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟

چرا خورشید فروردین فرو خفت ؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت

مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست؟

مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده؟

مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست؟

مگر خورشید را پاس زمین است؟
که از خون شهیدان شرمگین است

بهارا، تلخ منشین، خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو، چهره بگشای

بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزه ی نو

سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش

بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان

گریبان چک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چک گریبان

نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز

بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز

که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک

که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت

که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن

مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز

پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز

شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن

مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز

گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن

جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی ، زندگی بخش

به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است

هنوز اینجا نفس ها آتشین است
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است

چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است

چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود

بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر اید سرخ گل ، خواهی نخواهی

وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام

اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم

میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان براییم

دگر بارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دل آباد بینم

به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار

هوشنگ ابتهاج ـ دزاشیب ـ فروردین ۱۳۳۳

جمعه، آبان ۰۸، ۱۳۸۸

باران...

یادش به خیر آن روزها، باران که می‌زد
آسیمه سر، از خانه تا هم می‌دویدیم
بی‌چتر و با لبخندی از دیدار دیگر
بر سنگ فرش کوچه با هم می‌دویدیم
بیگانه با دنیای بی‌احساس، حتی
در خانه همسایه‌ها هم، می‌دویدیم
زاین کوچه تا آن کوچه از این سو به آن سو
با دست هم، بی راهه را هم می‌دویدیم
می گفتمت: هر روز باران کاش می‌زد
در سایه اش هر روز ما هم می‌دویدیم
می‌گفتی‌ام: کاش آسمان هم راهمان بود
هر بار با هم تا خدا هم می‌دویدیم
امروز اما خیس باران بی تو هستم ...
با یادی از وقتی که با هم می‌دویدیم
شاید بشویند ابر ها از خاطراتم
آن روز‌هایی را که تا هم می‌دویدیم ...

هورمزد یعقوبی نژاد

جمعه، آبان ۰۱، ۱۳۸۸

زندگی کن...

برقص
چنانکه گویی کسی تو را نمی‌بیند
عشق بورز
چنانکه گویی هرگز آزرده نشده‌ای
بخوان
چنانکه گویی کسی تو را نمی‌شنود
زندگی کن
چنانکه گویی بهشت روی زمین است

جمعه، مهر ۲۴، ۱۳۸۸

انسانها از ديد دكتر علي شريعتي

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته عمده تقسیم کرده است:

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند (عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند (مردگانی متحرک در جهان). خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بی شخصیت اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی آیند. مرده و زنده اشان یکی است.
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند (آدمهای معتبر و با شخصیت). کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

آنانی که وقتی هستند نیستند و وقتی که نیستند هستند (شگفت انگیز ترین آدمها). در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز می شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم، قفل بر زبانمان می زنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۸

عطر گل

شما ممکن است بتوانید گُلی را زیر پا لگدمال کنید. اما محال است بتوانید عطر آنرا در فضا محو سازید.

سه‌شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۸

مردم شهر سياه...

مردم شهر سياه خنده‌هاشان همه از روى رياست؛
ما در اين شهر دويديم چه سود، هر کجا پرسه زديم خبر از عشق نبود!

دوشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۸

گنجه!

کاش سرم را بردارم
و برای هفته‌ای در گنجه‌ای بگذارم و قفل کنم
در تاریکی یک گنجه خالی…
روی شانه‌هایم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته‌ای در سایه‌اش آرام گیرم…
"ناظم حکمت"

یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۸

سخناني از دكتر علي شريعتي

ترجیح می دهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم.

* * * * *

روزی از روزها و شبی از شبها، خواهم افتاد و خواهم مُرد. اما می‌خواهم هر چه بیشتر بروم، تا هر چه دورتر بیفتم، تا هر چه دیرتر بیفتم. هر چه دیرتر و دورتر بمیرم. نمی‌خواهم حتی یک گام یا یک لحظه، بیش از آنکه می‌توانستم بروم و بمانم، افتاده باشم و جان داده باشم، همین....

* * * * *

نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگی‌ام را یکی از اجدادم، دیگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...

* * * * *

آنگاه که همه به دنبال چشمانی زیبا هستند، تو به دنبال نگاهی زیبا باش.

* * * * *

خداوندا؛ به من فضیلتی عطا فرما که تا با کفش‌های کسی راه نرفته‌ام در مورد راه رفتن او اظهار نظر نکنم....

شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۸

عمر نمانده است بسي

در سرم نيست بجز ديدن تو سودايي / در دلم نيست، بجز پيش تو مردن هوسي
پيش از آن کز تو مرا جان به لب آيد ناگاه / نظري کن تو، مرا عمر نمانده است بسي

دوشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۸

ساده است...

ساده است نوازشِ سگي ولگرد
شاهدِ آن بودن كه
چگونه زيرِ غلتكي مي‌رود
و گفتن كه «سگِ من نبود»

ساده است ستايشِ گُلي
چيدنش
و از ياد بردن كه گلدان را آب بايد داد.

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمی شناسمش

ساده است لغزش‌هاي خود را شناختن
با ديگران زيستن به حسابِ ايشان
و گفتن كه من اين چنينم.

و ساده است....

دلم تنگ است

به ديدارم بيا هر شب

در اين تنهايي تنها و تاريك خدا مانند

دلم تنگ است...

بيا اي روشن اي روشن تر از لبخند.

شبم را روز كن در زير سرپوش سياهيها

دلم تنگ است...

روز باراني

روزی برای بیرون رفتن بود، باران آمد هیچکس بیرون نرفت، الا مستان....

شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۸

رهايي عشق

پس از سفرهای بسیار
و عبور از فراز و فرود امواج این دریایِ طوفان خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم،
بادبان بر چینم،
پارو وا نهم،
سکان رها کنم،
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو گیرم،
آغوشت را باز یابم،
استواری امن زمین را زیر پای خویش!
پنجه در افکنده‌ایم با دستهایمان به جای رها شدن،
سنگین سنگين بر دوش می‌کشیم بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان،
عشق ما نیازمند رهائیست نه تصاحب،
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه.

بودن تو

شبنم و برگ‌ها یخ زده است
و آرزوهای من نیز.
ابرهای برفزا بر آسمان در هم می‌ پیچید،
باد می‌ وزد،
و توفان در می ‌رسد،
زخم های من می ‌فسرد.
یخ آب می شود در روح من
در اندیشه‌هایم،
بهار حضور تو است
بودن تو است.

“احمد شاملو”

پنجشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۸

برگ...

تمام هستي ام را برگي کن!
بر درختي بياويز!
خودت باد شو!
بر من بوز!
به زمينم بيانداز!


خدا که شدي و از من گذر کردي ...
خيالم راحت مي شود
جاي پاي تو، مرا
و همه هستي مرا
تقديس مي کند!


چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۸

روز مبادا

من اينجا...دلم...
سخت معجزه مي خواهد...
و تو انگار...
معجزه هايت را گذاشته اي
براي روز مبادا...
هر بار
کودکي را مي خندانم....
دلم روشن مي شود
که هنوز اميدي هست...
اما
خودت بهتر مي داني
که کار از کودک و لبخند گذشته است...

یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۸

تاس خوب

زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردن است...