جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۸

نياز

تنها چيزي كه نياز داريم تا زنده بمونيم، اينه كه يه نفر واقعاً دوستمون داشته باشه...
...All we really need to survive is one person who truly loves us

پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۸

دلتنگي

من اينجا بس دلم تنگ است...
و هر سازي كه مي‌بينم بد آهنگ است.
بيا ره توشه برداريم، قدم در راه بي‌برگشت بگذاريم...
ببينيم آسمان هر كجا، آيا همين رنگ است؟!

چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۸

دستها !

يک توپ بسکتبال تو دست من تقريباً 19 دلار ميارزه ..
يک توپ بسکتبال تو دست مايکل جوردن تقريباً 33 ميليون دلار ميارزه.
بستگي داره تو دست کي باشه ..
----------- --------- --------- --------- --------- -
يک توپ بيس بال تو دست من شايد 6 دلار بيارزه .
يک توپ بيس بال تو دست راجر کلمن 4.75 ميليون دلار ميارزه.
بستگي داره تو دست کي باشه .
------------ --------- --------- --------- --------- -
يک راکت تنيس تو دست من بدون استفاده است .
يک راکت تنيس تو دست آندره آقاسي ميليونها ميارزه .
بستگي داره تو دست کي باشه .
------------ --------- --------- --------- --------- -
يک عصا تو دست من مي تونه يه سگ هار رو دور کنه .
يک عصا تو دست موسي درياي بزرگ رو مي شکافه.
بستگي داره تو دست کي باشه .
------------ --------- --------- --------- --------- -
يک تيرکمون تو دست من يک اسباب بازي بچگانه است .
يک تيرکمون تو دست داوود يک اسلحه قدرتمنده.
بستگي داره تو دست کي باشه .
------------ --------- --------- --------- --------- -
دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دست من دوتا ساندويچ ماهي ميشه.
دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دستاي عيسي هزاران نفر رو سير ميکنه .
بستگي داره تو دست کي باشه .
------------ --------- --------- --------- --------- -
همونطور که مي بيني، بستگي داره تو دست کي باشه ..
پس دلواپسي ها، نگراني ها، ترس ها، اميدها، روياها، خانواده و نزديکانت رو
به دستان خدا بسپار چون ...
بستگي داره تو دست کي باشه .
------------ --------- --------- --------- --------- -
اين پيام تو دستاي توست
باهش چي کار مي کني؟

بستگي داره تو دستاي کي باشه !

جمعه، تیر ۱۹، ۱۳۸۸

صدای باران

منتظر نباش که شبی بشنوی!
از این دلبستگی‌های ساده دل بریده‌ام...
که عزیز بارانی‌ام رادر جاده‌ای جا گذاشته‌ام
یا در آسمان به ستاره‌ی دیگری سلام کرده‌ام
توقعی از تو ندارم!
اگر دوست نداری، در همان دامنه‌ی دور دریا بمان!
هر جور تو راحتی باران زده من...
همین سوسوی تو از آن سوی پرده دوری
برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست!
من که اینجا کاری نمی‌کنم
فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می‌کنم
-همین-
اين كار هم كه نور نمي‌خواهد...
می‌دانم که به حرفهایم می‌خندی
حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می‌کنم باران می‌بارد!
صدای باران را می شنوی؟؟؟؟؟؟

پنجشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۸

قدر عمرمونو بدونیم...

زندگي همچون يك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو درآن غرق. اين تابلو را به ديوار اتاق مي‌زنى، آن قاليچه را جلو پلكان مى‌اندازى، راهرو را جارو مى‌كنى، مبلها به هم ريخته است مهمان‌ها دارند مى‌رسند و هنوز لباس عوض نكرده‌اى در آشپزخانه واويلاست وهنوز هم كارهات مانده است.
يكي از مهمان ها كه الان مى آيد نكته بين و بهانه گير و حسود و چهار چشمى همه چيز را مى‌پايد. از اين اتاق به آن اتاق سر مى كشى، از حياط به توى هال مى پرى، از پله ها به طبقه بالا ميروى، بر ميگردى پرده و قالى و سماور گل و ميوه و چاى و شربت و شيرينى و حسن وحسين و مهين و شهين... غرقه درهمين كشمكشها و گرفتاريها و مشغوليات و خيالات و مى روى و مى آيى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سر پيچ پلكان جلوت يك آينه است از آن رد مشو...!
لحظه اى همه چيز را رها كن ، خودت را خلاص كن، بايست و با خودت روبرو شو نگاهش كن خوب نگاهش كن او را مى شناسى؟ دقيقا وراندازش كن كوشش كن درست بشناسی اش، درست بجايش آورى فكر كن ببين اين همان است كه مى خواستى باشى؟
اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوري‌تر و مهمتر از اينكه همه اين مشغله‌هاى سرسام آور و پوچ و و روزمره و تكرارى و زودگذر و تقليدى و بي دوام و بى قيمت را از دست و دوشت بريزى و به او بپردازى، او را درست كنى، فرصت كم است مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟! چه زود هم مى‌گذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند، آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بيشتر ندارد.

دکتر شریعتی

دوشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۸

دلم برای کسی تنگ است

دلم برای كسی تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهمانی گل‌های باغ می‌آورد ...
و گيسوان بلندش را
به بادها می‌داد ...
و دست‌های سپيدش را
به آب می‌بخشيد ...

دلم برای كسی تنگ است
كه آن دو نرگس جادو را
به عمق آبی دريای واژگون می‌دوخت ...
و شعرهای خوشی چون پرنده‌ها می‌خواند ...

دلم برای كسی تنگ است
كه همچو كودک معصومی
دلش برای دلم می‌سوخت ...
و مهربانی خود را
نثار من می‌كرد ...

دلم برای كسی تنگ است
كه تا شمال‌ترين شمال
و در جنوب‌ترين جنوب
در همه حال
هميشه، در همه جا ...
آه! ...
با كه بتوان گفت؟!
كه بود با من و
پيوسته نيز بی‌من بود! ...
و كار من ز فراقش فغان و شيون بود
كسی كه بی من ماند
كسی كه با من نيست
كسی ...
دگر كافی ست! ...

(زنده‌ياد حميد مصدق ...)

اميد

به او سنگ پرتاب می‌کردند.
در اوج درد لبخند می‌زد،
فقط می‌خواست باشد، نه جلوه کند.
کسی ته دلش را نديد.
هيچ کس گريستنش را نشنيد.
به دلِ صحرا زد.
دنبالش سنگ پرت می‌کردند،
از همان سنگها خانه ساخت....

اثبات عشق


داشتم اشکهایم را روی نامه‌ای عاشقانه با قطره چکان جعل می‌کردم، خاطرم آمد شاید دلتنگ خنده‌هایم باشی! ببخش اگر این روزها "عشق" با "گریستن" اثبات می‌شود....

چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۸

سوختن

من نمي‌گويم سمندر باش يا پروانه باش
گر به فكر سوختن افتاده‌اي مردانه باش...

سه‌شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۷

چهارشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۶

رفتن دليل نبودن نيست

رفتن دليل نبودن نيست
در آسمان تو پرواز مي کنم
عصري غمگين و غروبي غمگين تر در پيش
من بيزار از خود و از کرده خويش
دل نامهربانم را به دوش
مي کشم تا آنسوي مرزهاي انزوا
پنهانش مي کنم.
تو باور نکن
اما
من عاشقم
رفتن دليل نبودن نيست
در غروب آسمان تو شايد
در شب خويش چگونه بي تو گم شوم ؟
تو را تا فردا تا سپيده با خود خواهم برد
با ياد تو و با عشق تو خواهم مرد
تو باور نکن اما من عاشقم ...

باران

گفتي ميروم
باران كه ببارد برميگردم...

باور كردم

حالا سالها از دوري ديدار و دست ها
در گذر باران هايي كه آمدند
تا دست خلوت هاي مرا
به دور دست تو گره بزنند
مي گذرد...

و تو نيامدي

حق داري!

ديگر روزگار اعتماد به باران و بابونه هاي خيالي گذشته است
و من حتي نگران نيامدنت هم نيستم

حالا خوب ميدانم
هر باراني كه ببارد
چشماني منتظر، دنبال دستهاي تنهايي ميگردند
كه صاحب شعرند

و قرار است روزي
به بهانه باران برگردند ...

پنجشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۳

خط!

مى‌توان از خط عبور كرد... مى‌توان خط را پاك كرد و خطى ديگر رسم كرد... خطى كه بتو ختم شود....

دوشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۳

خانه

آنجا را كه نمى‌دانم... ولى اينجا، باد مى‌آيد....
هواى انتظار هم كه همچنان سرد است!
مى‌دانى...
معرفت يخ زده است!
من هم هنوز در كوچه‌هاى ديروز، به دنبال خانه‌ات مى‌گردم!
..........
گرچه مى‌گويند، امروزت، تلخ بود...
اما به مزاق ما شيرين است!
..........
راستى به خاطر بسپار...
راه خانه‌ام را مى‌گويم! برايت نشانى خانه‌ام را گذاشتم...
در انتظار براى پر گشودن!

یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۳

ديوانگي

ما هم شکسته خاطر و ديوانه بوده‌ايم
ما هم اسير طره جانانه بوده‌ايم
ما نيز چون نسيم سحر در حريم باغ
روزی نديم بلبل و پروانه بوده‌ايم
ما هم به روزگار جوانی ز شور عشق
عشرت فزای مردم فرزانه بوده‌ايم
بر کام خشک ما به حقارت نظر مکن
ما هم رفيق ساغر و پيمانه بوده‌ايم
ای عاقلان به لذت ديوانگی قسم
ما نيز دل شکسته و ديوانه بوده‌ايم

پنجشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۳

روشنايي

افق تاريك؛
دنيا تنگ؛
نوميدى توانفرساست.
مى‌دانم.

وليكن رهسپردن در سياهى
رو به سوى روشنى زيباست؛
مى‌دانى؟

به شوق نور؛ در ظلمت قدم بردار.
به اين غم‌هاى جان آزار؛ دل مسپار!

كه مرغان گلستان‌زاد؛
- كه سرشارند از آواز آزادى -
نمى‌دانند هرگز؛ لذت و ذوق رهايى را.
و رعنايان تن در نور پرورده؛
نمى‌دانند در پايان تاريكى؛ شكوه روشنايى را.
«فريدون مشيرى»

یکشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۳

كرگدن‌ها هم عاشق مى‌شوند!

كرگدن گفت: نه امكان ندارد كرگدن‌ها نمى‌توانند با كسى دوست بشوند. پرنده گفت: اما پشت تو مى‌خارد. لاى چينهاى پوستت پر از حشره‌هاى ريز است. يكى بايد پشت تو را بخاراند. يكى بايد حشره‌هاى تو را بردارد. كرگدن گفت: اما من نمى‌توانم با كسى دوست بشوم. پوست من خيلى كلفت است. همه به من مى‌گويند پوست كلفت....
پرنده گفت: اين كه امكان ندارد، همه قلب دارند.
كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمى‌بينم.
پرنده گفت: خوب چون از قلبت استفاده نمى‌كنى، قلبت را نمى‌بينى. ولى من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك دارى.
كرگدن گفت: نه، من قلب نازك ندارم، من حتماً يك قلب كلفت دارم.
پرنده گفت: نه، تو حتماً يك قلب نازك دارى چون به جاى اين كه پرنده را بترسانى، به جاى اينكه لگدش كنى، به جاى اينكه دهن گشاد و گنده‌ات را باز كنى و آن را بخورى، دارى با او حرف مى‌زنى.
كرگدن گفت: خوب اين يعنى چى؟
پرنده گفت: وقتى يك كرگدن پوست كلفت، يك قلب نازك دارد يعنى چى؟ يعنى اينكه مى‌تواند عاشق بشود.
كرگدن گفت: اينها كه مى‌گويى، يعنى چى؟
پرنده گفت: يعنى... بگذار روى پوست كلفت قشنگت بنشينم....
كرگدن چيزى نگفت. يعنى داشت دنبال يك جمله مناسب مى‌گشت. فكر كرد بهتر است همان اولين جمله‌اش را بگويد....
اما پرنده پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مى‌خاراند.
كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مى‌آيد. اما نمى‌دانست از چى خوشش مى‌آيد.
كرگدن گفت: اسم اين دوست داشتن است؟ اسم اين كه من دلم مى‌خواهد تو روى پشت من بمانى و مزاحم‌هاى كوچولوى پشتم را بخورى؟
پرنده گفت: نه، اسم اين نياز است، من دارم به تو كمك مى‌كنم و تو از اينكه نيازت برطرف مى‌شود احساس خوبى دارى. يعنى احساس رضايت مى‌كنى، اما دوست داشتن از اين مهمتر است.
كرگدن نفهميد كه پرنده چه مى‌گويد.
روزها گذشت، روزها و ماهها و پرنده هر روز مى‌آمد و پشت كرگدن مى‌نشست و هر روز پشتش را مى‌خاراند و كرگدن هر روز احساس خوبى داشت.
يك روز كرگدن به پرنده گفت: به نظر تو اين موضوع كه كرگدنى از اين كه پرنده‌اى پشتش را مى‌خاراند، احساس خوبى دارد، براى يك كرگدن كافى است؟
پرنده گفت: نه كافى نيست.
كرگدن گفت: درست است كافى نيست، چون من حس مى‌كنم چيزهاى ديگرى هم دوست دارم. راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم.
پرنده چرخى زد و پرواز كرد و چرخى زد و آواز خواند، جلوى چشم‌هاى كرگدن.
كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد. اما سير نشد. كرگدن مى‌خواست همين طور تماشا كند. با خودش گفت: اين صحنه قشنگ‌ترين صحنه دنياست و اين پرنده قشنگ‌ترين پرنده دنيا و او خوشبخت‌ترين كرگدن روى زمين. وقتى كرگدن به اينجا رسيد، احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.
كرگدن ترسيد و گفت: پرنده، پرنده عزيزم من قلبم را ديدم. همان قلب نازكم را كه مى‌گفتى، اما قلبم از چشمم افتاد. حالا چكار كنم؟
پرنده برگشت و اشكهاى كرگدن را ديد. آمد و روى سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز، تو يك عالم از اين قلبهاى نازك دارى.
كرگدن گفت: راستى اينكه كرگدنى دوست دارد، پرنده‌اى را تماشا كند و وقتى تماشايش مى‌كند، قلبش از چشمش مى‌افتد، يعنى چى؟
پرنده گفت: يعنى اينكه كرگدن‌ها هم عاشق مى‌شوند.
كرگدن گفت: عاشق يعنى چه؟
پرنده گفت: يعنى كسى كه قلبش از چشمش مى‌چكد.
كرگدن باز هم منظور پرنده را نفهميد. اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمش بيفتد.
كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمش بريزد، يك روز حتماً قلبش تمام مى‌شود.
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت: من كه اصلاً قلب نداشتم، حالا كه پرنده به من قلب داد، چه عيبى دارد، بگذار تمام قلبم را براى او بريزم....

پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۳

عشق

عشق ما را به سر كوچه و بازار كشاند....

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۳

سبز باشيم...

سبزى جنگلها،
نرمش آب روان،
آبى درياها،
آسمان آبى،
دل ما مى‌تپد از بهر زمين، سبز باشيم با هم....

شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۳

نيكى و بدى !
لئوناردو داوينچى موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگى شد: مى‌بايست "نيكى" را به شكل "عيسى" و "بدى" را به شكل "يهودا" يكى از ياران عيسى كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مى‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاى آرمانى‌اش را پيدا كند.
روزى دريك مراسم همسرايى، تصوير كامل مسيح را در چهره يكى از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايى برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود؛ اما داوينچى هنوز براى يهودا مدل مناسبى پيدا نكرده بود.
كاردينال مسئول كليسا كم‌كم به او فشار مى‌آورد كه نقاشى ديوارى را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شكسته و ژنده‌پوش مستى را در جوى آبى يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتى براى طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمى‌فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوينچى از خطوط بى‌تقوايى، گناه و خودپرستى كه به خوبى بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه بردارى كرد.
وقتى كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستى كمى از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشى پيش رويش را ديد و با آميزه‌اى از شگفتى و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچى شگفت زده پرسيد: كى؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم، موقعى كه در يك گروه همسرايى آواز مى‌خواندم، زندگى پر از رؤيايى داشتم، هنرمندى از من دعوت كرد تا مدل نقاشى چهره عيسى بشوم!
مى‌توان گفت: نيكى و بدى يك چهره دارند؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كى سر راه انسان قرار بگيرند.