سه‌شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۱

قصــــه من...

یک روز، کسی قصه‌ای ساخت درباره‌ی من. قصه‌ای که با قصه‌ی من فرق داشت. گروهی قصه‌ی او را باور کردند، ‌گروهی قصه‌ی مرا. دوستانم را همین‌جا شناختم: آن‌ها که هیچکدام را باور نکردند و مشغول نوشتن قصه‌ی خودشان بودند.

«ترانسلان،‌ یادداشت‌های روزانه»

تهــــــران

تهران مانند زنی است که پاهایش را روی هم می گرداند و سیگار «کنت» می کشد، عینک دودی می زند و «ودکالایم» می خورد؛ «بی کینی» می پوشد و حمام آفتاب می گیرد. اما وقتی پای صحبتش بنشینید، از اُملّی و سبک مغزی و حمق و پرمدّعایی و شلختگی و ورّاجی او، آدم تا سر حدّ مرگ ملول می شود...!

کارنامه چهل ساله - دکتر محمد اسلامی ندوشن

پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۰

نگاه تو

تو نگاهت را به من بده
من دلم تا هميشه مال تـــو...

یکشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۹۰

روز مبادا

حالا كه دلت با دلم نيست
من هم دلتنگي‌هايم را درون صندوقچه‌اي مي‌گذارم
تا روز مبادا
.
شايد تا آن روز، دلتنگِ دلتنگي‌هايم شوی
....

جمعه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۰

‎...
دیگر چیزی نمانده
طاقت من
یک کبریت بکشم
تمام می‌شود …

عباس معروفی

تنهايي

تنها كه باشی و دلتنگ
مي‌بينی كه آسمان هم برای ما خودش را گرفته
...

جمعه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۰

روزگار

دل بگسل از جهان که جهان پایدار نیست
واثق مشو به او که به عهد استوار نیست

در طبع روزگار وفا و کرم مجوی
کین هر دو مدتی است که در روزگار نیست

رو یار خویش باش و مجو یاری از کسی
کاندر دیار خویش بدیدیم یار نیست

نومید شو ز هر که توانی و هرچه هست
کامیدهای باطل ما را شمار نیست

عطاروار از همه عالم طمع ببر
کاندر زمانه بهتر ازین هیچ کار نیست

شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۰

كشف كلمه، بزرگترين كشف انسان است و كشف سكوت بزرگترين كشف انسان شدن

شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۰

بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی...
«نلسون ماندلا»

دزدی مال و دزدی دین

گویند روزی دزدی در راهی ، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.
آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند: چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می‌کند.
و من دزد مال او هستم، نه دزد دین.
اگر آن را پس نمی‌دادم و عقیده صاحب آن مال، خللی می‌یافت؛ آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

سه‌شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۹

مهربان باش

مردم اغلب بي انصاف, بي منطق و خود محورند,ولي آنان را ببخش .
اگر مهربان باشي تو را به داشتن انگيزه هاي پنهان متهم مي کنند,ولي مهربان باش .
اگر موفق باشي دوستان دروغين ودشمنان حقيقي خواهي يافت,ولي موفق باش.
اگر شريف ودرستکار باشي فريبت مي دهند,ولي شريف و درستکار باش .
آنچه را در طول ساليان سال بنا نهاده اي شايد يک شبه ويران کنند,ولي سازنده باش .
اگر به شادماني و آرامش دست يابي حسادت مي کنند,ولي شادمان باش .
نيکي هاي درونت را فراموش مي کنند.ولي نيکوکار باش .
بهترين هاي خود را به دنيا ببخش حتي اگر هيچ گاه کافي نباشد.
ودر نهايت مي بيني هر آنچه هست همواره ميان "تو و خداوند" است نه ميان تو و مردم

دکتر علي شريعتي

دوشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۹

شجاعت یعنی این...

در گذشته نمره 20 مثل جواهر ارزش داشت. و راحت و آسان به دانش آموزان داده نمی شد. کسانی که این نمره را دریافت می کردند حقیقتا بیش از این نمره معلومات داشتند و به راستی شایسته این افتخار عظیم بودند. همه شاگردان قدیمی می دانند که انشای کمتر از 10 خط را هیچ معلمی نمره قبولی نمی داد و محصلینی بودند که از این درس تجدید و یا رد می شدند.

یک بار در یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال آخر دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که "شجاعت یعنی چه؟"
محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود: "شجاعت یعنی این" و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود!
اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند.
چه خوب گفته اند که: "کم گوی و گزیده گوی چون در"

دوشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۹

وقتي دلت خسته شـد

وقتي دلت خسته شــد
ديگر خنده معنايي ندارد…
فـقـط مي‌خندي تا ديگران، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـيـنـنـد!
وقتي دلت خسته شــد،
ديگر حتي اشکهاي شبانه هـم آرامت نمي‌کنند…
فـقـط گريه مي‌کني چون به گريه کردن عادت کرده‌اي!
وقتي دلت خسته شــد،
ديگر هيچ چيز آرامت نمي‌کند به جز دل بريدن و رفتن…

چهارشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۹

روز قسمت

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه که باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.

و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : ....

من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚ نه آسمان ونه دریا. تنها کمی از خودت‚ تنها کمی از خودت را به من بده.

و خدا کمی نور به او داد.

نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن که نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.

و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک ‚ بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.

هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.

سه‌شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۹

برای شـنیده شدن باید چون "گودیوا" برهـنه شد


“Godiva” همسر دوک کاونتری انگلیس زنی خیلی محبوب و محترم بود. وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که باعث بدبختی مردم شده بود را ‌ديد، به شوهرش اصرار کرد که مالیات را کم کند ولی شوهرش از این کار سرباز ‌زد. با توجه به درخواست‌هاي پي در پي او شوهرش شرطي گذاشت و گفت اگر برهنه دور تا دور شهر بگردی، مالیات را کم می‌کنم.
گودیوا قبول می‌کند، خبرش در شهر می‌پیچد، گودیوا سوار یک اسب در حالی که همه‌ی پوشش بدنش موهای ریخته شده روی سینه‌اش بود در شهر چرخید، ولی به احترام او آن روز، هیچکس از خانه بیرون نیامد و مردم شهر تمام درها و پنجره ها را هم بستند. در تاریخ انگلیس و کاونتری بانو گودیوا به عنوان یک زن نجیب و شریف از جایگاه بالایی برخوردار بوده و مجسمه‌اي‌ به يادبود وي در کاونتری ساخته شده است.

دوشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۹

در بند تو

هر که در بند تو شد بسته‌ی جاوید بماند
پای رفتن به حقیقت نبود بندی را

بندگان شکر خداوند بگویند ولیک
چه توان گفت کرمهای خداوندی را

شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۹

دايره زندگي

وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به برکه ای در یک مزرعه برد و به من گفت: سنگی را به داخل آب بینداز و به دایره هایی که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن. سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ تصور کنم. او گفت: "تو می توانی تعداد زیادی از جلوه ها و نمودها را در زندگیت خلق کنی اما امـواجی که از این جلوه ها پدیـد می آید، صلح و آرامش موجود در تمام مخلوقات تو را بر هم خواهد زد. به خاطر داشته باش که تو در برابر هر آنچه در دایره زندگیت قرار می دهی مسوولی و این دایره به نوبه خود با بسیاری از دایره های دیگر ارتباط خواهد داشت. نیازمند خواهی بود تا در مسیری زندگی کنی که اجازه دهد، خوبی و منفعت ناشی از دایره ات، صلح و آرامش را به دیگران منتقل کند. آن جلوه هایی که از عصبانیت و حسادت ناشی می شود، همان احساسات را به دیگر دایره ها خواهد فرستاد. تو در برابر هر دوی آن ها مسوولی."
این نخستین بار بود که دریافتم هر شخص قادر است صلح و یا ناسازگاری درونی خلق کند که در جهان پیرامونش جریان یابد. اگر وجودمان سرشار از نزاع، نفرت، تردید و خشم باشد، هرگز نمی توانیم صلح را در جهان برقرار سازیم. ما احساسات و افکاری را که در درون نگاه داشته ایم از خود ساطع می کنیم، چه در مورد آن ها صحبت کنیم چه سکوت اختیار کنیم. هرآنچه در درون خویش داریم به جهان پیرامون ما سرایت می کند و خلق زیبایی یا ناسازگاری با تمامی دوایر دیگر زندگی مرتبط می باشد.

این تمثیل جاودانی را همیشه به خاطر بسپاریم که به هر چیزی توجه کنیم، رشد و توسعه می‌یابد، از افکارمان تا اعمالمان....

جمعه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۹

بال‌هايت را كجا گذاشتي؟

پرنده بر شانه‌هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: اما من درخت نيستم. تو نمي‌تواني روي شانه‌ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت: من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب مي‌دانم. اما گاهي پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه مي‌گيرم.
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ‌ترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد....
پرنده گفت: نمي‌داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است. انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي....
نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني.
پرنده گفت: غير از تو پرنده‌هاي ديگري را هم مي‌شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي‌شود.
پرنده اين را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: يادت مي‌آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو آسمان را نديدي.
راستي عزيزم، بال‌هايت را كجا گذاشتي؟
انسان دست بر شانه‌هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد. آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!
اي خدا مي‌شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...

چهارشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۹

حادثه عشق

بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از "حادثه عشق" تر است...

مي‌گفت عاشقم

مي گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و براي او زنده هستم...!
او رفت، تنها ماند...! زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد!
از او پرسيدم از عشق چه مي داني؟ برايم از عشق بگو...!
گفت: عشق اتفاق است بايد بنشيني تا بيفتد!
گفت: عشق آسودگيست، خيال است...! خيالي خوش!!
گفت: ماندن است، فرو رفتن در خود است!
گفت: خواستن و تملک است، گرفتن است!
گفت: عشق ساده است! همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشق هاي زودگذر، عشق هاي سادهء اينجايي و عشق هاي نزديک و لحظه اي!

گفتم: تو عاشق نبودي و نيستي...!!
گفتم: عشق يک ماجراست، ماجرايي که بايد آن را بسازي!
گفتم: عشق درد است درد تولدي نو، عشق تولد است به دست خويشتن!
گفتم: عشق رفتن است عبور است، نبودن است!
گفتم: عشق جستجوست، نرسيدن است، نداشتن و بخشيدن است!
گفتم: عشق درد است! دير است و سخت است!
گفتم: عشق زيستن است از نوعي ديگر...!
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام...؟!!
گفتم: عشق راز است، راز بين من و توست، بر ملا نمي شود و پايان نمي يابد، مگر به مرگ...!!!